در هتل مجبورم با یک دستگاه قهوه درست کنی که هیچ وقت جوش نمی آید بسازم. حوصله اش را ندارم. چایی میل شده ام. ولی گویا اینجا در بوستون کسی جز قهوه نمی شناسد. وقتی در فاصله یک فراغت دو سه ساعته از کنفرانس، خیابان ماس او ( به شیوه آمریکایی یعنی ماساچوست اونیو!) را به سمت هاروارد قدم می زنم چشمم به یک تی هاوس تر و تمیز می افتد. یک دختر زیبای نمی دانم کجایی که چشم های سیاه شیرازی وشی دارد سخت گیرا و چهره ای گندمگون و موهای لخت مشکی و یک دختر خوش مشرب و زیبای دیگر با موهای کوتاه و چشمان خندان که خود را کره ای معرفی می کند ولی شیرینی ژاپنی تعارف می کند پشت پیشخوان با ادب و نزاکت از من سفارش می گیرند.
دختر چشم سیاه کم حرف است ولی نگاه عمیقی دارد. دختر کره ای پر حرف است و براحتی سر صحبت را باز می کند. انواع چای های دنیا را می شناسد و از من می خواهد در باره چای ایرانی و مزه آن و گونه هایش و شیوه دم کردن و پذیرایی اش حرف بزنم. می گویم که ما معمولا چای سیاه می نوشیم و با انواع چایهای هندی آشنایی داریم. از سمرقند و بخارا می گویم و اینکه در جهان ایرانی شهرهایی هم هست که چای سبز بسیار رایج است و یا همراه با چای سیاه سرو می شود. و می گویم که همه جا مثل ایران با چای قند نمی خورند. عاشق قند و نبات ایران است. وقتی برایش توضیح می دهم برگه یادداشتی برمی دارد تا نام قند و نبات را برای خودش بنویسد. برایش می نویسم و تفاوت آنها را توضیح می دهم. اشتباه نکنید صحبت دلال و ضلال در میان نیست! زیبای کره ای واقعا مثل یک دانشجوی چای شناسی کنجکاوانه به شناخت همه چیز در باره چای و آیین پذیرایی با چای علاقه نشان می دهد.
چای چهار دلار است. فکر می کنم: گران است اما می ارزد در این شهر بی چای. اما وقتی سینی را می چیند و سرو می کند می فهمم که چهار دلار بیهوده نبوده. این یک لیوان از چای کیسه ای با شیر چنانکه در لندن رسم کافه هاست نیست. یک قوری چینی سفید با توری مخصوص و برگ چای دارجیلینگ به اندازه کافی به اضافه یک لیوان سفالی نازک که مرا یاد کاسه های ماست دوران بچگی ام می اندازد که ماست در سفال های نازک و زیبا تهیه و فروخته می شد و یک فلاسک چای آب جوش و مخلفات دیگر. با سلیقه . همین سلیقه اش می ارزد.
آفتاب خوشی از پنجره های بزرگ چایخانه که کافه قنادی و غذای شرقی هم هست به درون می تابد. با خیالی آسوده چای خود را پس از آنکه خوب دم کشیده می نوشم. دختر چشم سیاه به آرامی به کار مشغول است. دوربینم را برمی دارم و با اشاره اجازه می پرسم. با لبخند همان پشت پیشخوان بی حرکت می ایستد. تا من دو عکس بگیرم.

نظرات

نظر