چند شب پیش خواب عجیبی دیدم. فکر کردم اتفاقی می افتد. وقتی دیروز خبر انفجار نجف را شنیدم و آن قتل عام به شیوه قرن بیست و یکم را شوکه شدم. کشته شدن باقر حکیم مرا سخت به فکر فرو برد. کسانی که او را کشته می خواستند باکی نداشته اند که همراه او دهها نفر دیگر هم به قتل آیند. روزگاری نجف و مکانهای مقدس بشری حرمت داشتند حتی نزد جانیان و آدمخواران. نجف که سهل است حتی یک مسجد کوچک دور افتاده هم حرمت داشت. حرمتی که کسی آن را زیر پا نمی گذاشت. حالا در روز روشن نزدیک به ۱۰۰ آدم که از نماز برمی گردند قتل عام می شوند در آستانه حرم امام علی. به کدام بهانه به کدام گناه؟ من وقتی آن انفجار کثیف در حرم امام رضا اتفاق افتاد ایران بودم. نه به اعتبار آن که بارها در حرمش گوشه آسایش و نیایش جسته ام و حق همسایگی بر گردن من که زاده و بالیده مشهد ام دارد بلکه بیشتر برای آن که دیگر حریم امنی باقی نمانده سخت گریستم. حرم رضا که از آهوی گریزان تا آدم هراسان در آن امن می جست حال در و دیوارش خون و جسد پاره پاره شده بود. چنین کارها من بی گمانم که با همه سبعیتی که در آن به کار بسته می شود تا نتایج معینی از آن بدست آید نتیجه مطلوب عاملان را حاصل نخواهد کرد اما ایشان پادافرهی سزاوار کرده خود خواهند دید. جهان اگر به خواهش دیو می گشت تا حال آدمی باقی نمانده بود. اما نمی توانم تاسف خود را پنهان کنم که یک رهبر شیعه دیگر چنین به جبر از سر راه نمی دانم که برداشته می شود. نخستین آن عبدالمجید خویی بود که با شجاعت در روزهای سخت به نجف رفت ولی تعصب ها و خونخواری ها او را در همین آستانه امام علی به قتل آورد. این مردم چه می کنند؟ با ازمیان بردن آنها که طی سالها نشان داده اند به مردم و ملت خود وفادارند برای که جا باز می کنند؟ یاد سالهای نخستین انقلاب می افتم که گروههایی به نام دین و انقلابییگری چه سرمایه های بزرگ انسانی را از ما گرفتند. هنوز دلم برای مطهری می سوزد. هیچ رسالتی و هدفی کشتن و ترور و قتل عام را توجیه نمی کند. بزرگترین کاری که آدمی می تواند کرد رهبری است. کشتن کسانی که در پایه رهبری می ایستند و توانایند که قوم خویش را از گذرگاههای دشوار عبور دهند بزرگترین جنایتهاست. کشتن یک قوم است. جنایتی است علیه بشریت. می ترسم و برای این ترس نشان و دلیل هست که با از میان بردن رهبران با کفایت و خردمند جا برای کسانی باز شود که اضعف ناس اند در توانایی و اقوای ایشان اند به هوچیگری. ناپختگان راه نرفته ای که غوره نشده مویزی می کنند و هیچ کس جز خویش و قبیله کوتاه قد خویش را به رسمیت نمی شناسند. صدام است این که چنین دیوی می کند یا متعصب خونخواره ای از عمامه بسرهایی که چوب تفسیق و تکفیر برداشته اند یا سازمانهای جهانی وابسته به این یا آن کشور و سیاست نتیجه ضعف بنیه رهبری در عراق است.

نظرات

نظر