دلم می گیرد که یکباره این پل ارتباطی قطع می شود سه چهار روزی گم و گور می شود و وقتی هم که بر می گردد نوشته هایت را بلعیده است. حالا نزدیک به ۱۵ نفر در این حلقه می نویسند. همه آنها صفحاتی و نوشته هایی را از دست داده اند. بعضی از آنها قابل جبران نیست. شعر یا داستان یا یادداشتی بوده که از آن کپی نداشته اند.

فقط می شود حیف خورد. مثل زندگی وقتی تمام می شود. گاهی فکر می کنم از این حلقه بیرون بروم و جایی برای خودم دست و پا کنم. ولی فقط وقتی از دست این سرویس دهنده لعنتی عصبانی ام.

حوصله نوشتن هم پیدا نمی کنم. وقتی نوشته اینقدر آسان بر باد می رود. جلو چشمانت انگار خانه ات باغت می سوزد. همین است، علت همه کناره گیری ها همین است، همه انزوا ها از اینجاست که آدم ببیند کارش هبائا منثورا می شود. بنایی نمی شود که بر آن تکیه بتوان کرد. دلسردی یعنی بی کاری یعنی وقتی که کار قدر ندارد یا نمی ماند.

نتیجه گیری های فلسفی را بس کنم. ولی از دست دادن همیشه مرا به یاد مرگ می اندازد و پایان ما. ولی چاره ای جز بنا کردن دایم هم نداریم. داریم؟

نظرات

نظر