شقاق اجتماعی ما تا آنجا عمیق شده که دیگر حتی تحمل دکتر سروش را هم نداریم. شاید هم من اشتباه می کنم و دوستانی که بر سروش می تازند همیشه در همین موضع بوده اند. ولی ظاهرا نتیجه یکی است. ما دیگر تحمل او را هم نداریم و این را به صد زبان از استدلالی تا پرخاشجویانه بیان می کنیم. من نمی توانم تاسف خود را پنهان کنم.

دوستان من چنان از سابقه حرف می زنند که انگار خود هیچگاه زهر پرونده سازی و به رخ کشیدن سابقه شان را در گزینش ها و ملاقات امنیتی ها و گوش کشی ناصحان و نام ها و مقام های دیگر نچشیده اند. من از به رخ کشیدن سابقه حالم بد می شود. یاد ۱۷ سال زندگی پس از انقلاب در ایران برایم تداعی می شود که آن پرونده لعنتی و آن “سوء” سابقه رهایم نمی کرد. زندگیم و امروز و فردایم خراب سابقه بود. سابقه ای که هر قدر کهنه می شد باز هم نو بود. سابقه ای که من صد بار نو شدم و آن همان بود که بود. مهر لعنت بود. نمی توانم بازگشت به همان روش های زهرآگین و نفرت انگیز را از سوی دوستانم هشدار دهنده نبینم.

من در لحظه اکنون کاری به درست و غلط آنچه دوستان در باره سروش می گویند ندارم.من خود قربانی انقلاب فرهنگی بوده ام اما هیچگاه سروش را مقصر ندیده ام. اما فرض کنیم همه آن چه می گویند درست. نگرانی عمیق من از روش و هدف این اتهامات است. من آینده ای را می بینم که در آن عباس معروفی یا کسانی که مثل او فکر می کنند شورای نگهبان تازه ای راه انداخته اند تا “سابقه” همه نامزدهای وکالت مجلس را بررسی کنند و بر انتخاب آنها نظارت استصوابی اعمال کنند. من گزینش ها را در چنان آینده ای باز هم فعال می بینم تا دانشجویان را از فیلتر “سابقه” بگذرانند و متقاضیان کار و پروانه نشر و نشریه و اعزام به خارج و هر چیزی را که به دست دولت این دوستان باشد دقیقا ارزیابی کنند. من فکر می کنم باز در چنان دولتی ما با نیروی امنیتی حکومت خواهیم کرد و خواه ناخواه با پاشیدن تخم رعب و به رخ کشیدن پرونده هایی که برای ۶۰ میلیون نفر ساخته ایم مردم را مهار خواهیم زد و حکومت خود را حفظ خواهیم کرد. این آینده ای است که به سوی آن روانه ایم؟ آینده ای که هر که یکبار خطایی کرد تا ابد باید جواب پس دهد؟ من از چنین آینده ای وحشت می کنم.

من وحشت می کنم که ما گویا هیچ نمی آموزیم و پیش نمی رویم. ما دور می زنیم. ما مدام خطاهای خود را تکرار می کنیم. اما این نمی بینیم و به خطاهای دیگران در می آویزیم. اما راستی اگر خطای فاحشی هست همینجاست. ما خود را اهل چگونه فکر و منش و بحثی می دانیم که بر بام جهان از پندارها و گمانهایی حرف می زنیم که نه دادگاهی آن را تایید کرده است و نه حتی کسی آنها را مجدانه به داوری گرفته است؟

من هر چه در باره “سابقه” سروش می خوانم همه از شمار ظنیات است. این در کدام منطق پذیرفته است که ظنیات خود را در باره افراد و سوابقشان بی حجتی محکمه پسند در علن و به گوش همگان جار زنیم؟ من نمی دانم سروش از آن بابت که ملامت می شود و بل به محاکمه وجدانها کشیده می شود حقیقتا صلاحکار بوده یا خطاکار اما در شگفتم که ما همه حرف می زنیم و هیچ کس اقدام نمی کند که مثلا کتابی مقاله ای یا فیلمی مستند و تحقیق شده فراهم آورد و سروش یا انقلاب فرهنگی را و نقش سروش در آن را یا اصلا سیر تحولات فکری سروش را به بررسی بگذارد و داوری را به همان وجدانها واگذارد. و مگر کاری بیش ازین می توان کرد؟

در این غربی که ما امروزه در آن میهمان و ساکن شده ایم هر روز اگر نه هر ساله دهها تحقیق و کتاب و مقاله و فیلم منتشر می شود که می کوشد به پرسش های مردم و جامعه از واقعه ای دوره ای پرونده ای و هر چیز مبهم یا مشکوکی نوعی جواب عرضه کند از حقیقت ماجرای مونیکا لوینسکی تا فلان قاتل زنجیره ای یا کودتای سیاسی و حتی مسائل روز چون جنگ عراق و اهداف نهاناشکار آن و چه و چه. چرا ما فکر می کنیم بدون رفتن از چنین راههای وقتگیر و دشوار و انرژی طلبی با یکی دو پاراگراف می توانیم طومار زندگی و فکر آدمی را که بی هیچ گمان از چهر ه های موثر جامعه ما بوده درپیچیم؟ و اگر ما که امروز با کسانی در سطح دکتر سروش که جهانی او را می شناسد چنین بی تامل و بی پروا برخورد می کنیم تضمینی هست که فردا در یک حکومت احتمالی با مردم عادی صد بار بدتر نکنیم؟

دوره انقلابیگری گذشته است. نه تنها برای انقلاب اسلامی بلکه برای هر نوع روشی که بوی انقلابیگری طراز برادرانی یا رفقایی داشته باشد. آسان حکم های سنگین نکنیم. مردم را اعدام موقت نکنیم. روزگار آهستگی و خرد است. صدای پای زمان را می شنویم؟

نظرات

نظر