به هدایت مهدی کاتب کتابچه که از محمد رضا نیکفر سخن گفته بود ( در : نقد فلسفی روشنفکری دینی ) مقاله “ذات یک پندار” را خواندم. از نیکفر مقالاتی دیده بودم اما نمی دانستم فیلسوف است. ولی مهدی می گوید هست. فکر کردم این مقاله فیلسوفانه گمشده ای را به من نشان خواهد داد که می جستم تا ببینم چگونه می توان سحر سروش را باطل کرد یا آنها که مدعی آن اند چه خوانده و می خوانند که سخن های سروش را یاوه و بی معنا می بینند و کوشش او را همه باطل می شمرند. اشتباه کرده بودم.

فکر کنم مهدی هم مقاله را تورقی کرده بوده و از سر حسن ظن آن را معرفی کرده چرا که اگر آن را خوانده بود درمی یافت که در آن حرفهای عجب هست که در خور یک مقاله نویس عادی باسواد هم نیست چه رسد به کسی که شان فیلسوف داشته باشد. به هر حال، به گمانم هنوز باید انتظار کشید تا مردی مردستان پیدا شود و بنیان آنچه سروش افکنده برافکند. آنچه تلاش هایی مثل مقاله نیکفر از آن پرده بر می دارد همین که بنیان اندیشگی و گفتمانی سروش قوی تر از این هاست که با چنین اندیشه های بظاهر منطقی-فلسفی اما در باطن سست بنیاد و یکجانبه و پیشداورانه و ناآشنا به دین و کلام دینی و گاه بیگانه با بدیهیات استدلال به لرزه افتد.

من فروتر برخی از ملاحظات خود را در باب آنچه این فیلسوف ایرانی فرموده می آورم. و آرزو می کنم که فیلسوفان دیگر از این دست نباشند. وگرنه تا مدتها هنوز ما شرمنده خواهیم بود که چرا مادر سرزمین ما کم از این فرزندان می زاید و مجبور خواهیم بود به همین عبدالکریم سروش بسنده کنیم که اقلا می داند چه می گوید و برای آن دانش و بینش کافی بدست کرده است.


فرموده اند که : از علمی سخن گفتن در باره ی دین برای دین فقط خسران حاصل می شود. من نمی دانم این سخن را به جد گفته اند یا هزل. و از سر درد دین یا از سر انذار به اینکه دین را آرایش نکنید به علم و بگذارید چهره واقعی آن دیده شود. اما من این سخن را تنها از کسی می توانم پذیرفت که درد دین داشته باشد. در مقاله نیکفر چنین دردمندی نیافتم .

اما گذشته از این او در مقابل ما را به دینی سخن گفتن از دین می خواند. اینجا هم من همان تردید را دارم که او از سر غیرت این می گوید یا از سر استهزا. ولی اگر این گزاره جدی باشد همانقدر معنا دارد که ادبی سخن گفتن از ادبیات و تاریخی سخن گفتن از تاریخ و هلم جرا. از نظر اصولی شما از هر منظری می توانید به دین و ادب و تاریخ و فلسفه و معماری و موسیقی و دیگر و دیگر نظر کنید. اینجا واجب و حرام و مکروه و مستحب و یجوز و لایجوز بر نمی دارد.

فرموده اند که : در سخن دینی مفهومهایی چون ذات و عرض در اصل جایی ندارند و این مفهوم ها تباری یونانی دارند و یونانیت با نفس دین سازگار نیست! فکر کنم چون ایشان می دانسته سخن ناروا می گوید یک قید “در اصل” را اضافه کرده تا بعد بتواند برپایه نظریه ای که بنا می کند بحث ذاتی و عرضی در دین را غیرممکن بداند. به آن می رسیم اما همین جا من تکلیف خود را با ایشان روشن کنم که به نظرم رای خود را در باب یونانیگری و اسلام از استاد محمدرضا حکیمی گرفته اند اما آن را خوب نخوانده اند. چراکه استاد در آنچه در “مکتب تفکیک ” آورده قصدش پاسداری از اسلام اصیل به زعم خود بوده است و نه سترون کردن / نمایاندن دین از دانش های بشری و فراگیر جهانی و تقلیل دین به دین کمپیران. بعد هم آنچه استاد حکیمی می گوید من موافق آن باشم یا نباشم از سر ایمان است و متکی به سالها تحصیل ایمانی در حوزه. سخن او را نباید در غیر ما وضع له استفاده کرد.

برای نمونه ای از میزان فهم این فیلسوف ایرانی از موضوعی که از آن حرف می زند شناخت او را از متن دینی که برترین آن قرآن است نقل می کنم. می گوید: در آموزه های نخستین مکتوب شده … مفهوم ها مشخص اند، درجه انتزاع در آنان به هیچ رو از سطح ادراک روزمره فراتر نمی روند، موضوع در مفهوم اندیشه ای-آموزشی وجود ندارد، آن چه هست بیان حالت است و شرح حادثه و فرمان. گزاره ها همتراز در هم گره خورده اند، پس و پیش می شوند، یکدیگر را تقویت، تضعیف یا حتی نسخ می کنند، تکرار می شوند، بی دلیل به هم پیوند می خورند و بی دلیل از هم می گسلند. از دیدگاه دینی یک چیز است که آنها را به آن صورتی که هست درآورده: آن چیز خواست و قدرت الهی است. تمام شد این نقل قول بس هول.

با مزه است که این مطلب از زبان کسی نقل می شود که مدعی است اسلام یا دین به طور کلی همان است و همان طور باید فهمیده شود که در روزهای پیامبر بوده و فهمیده می شده است. اما آن روزها هم به همین بی منطقی منطق قرآن فهمیده می شده؟ آیا راستی رسول و پیروان او نظم آیات را خودسر و بی دلیل می دیده اند؟ آیا واقعا این حرف نظر ایام حیات رسول است؟ یا نظر فرقه ای از فرق کلامی پس از رسول؟ و آیا چه اصرار است که همین فهم تنگ فهم دینی و تنها فهم ممکن از دین دانسته و معرفی شود؟ اما اینها پرسش های تاریخی است که بنا به علاقه این فیلسوف ایرانی به تاریخی دیدن دین می پرسم. اما اگر بحث تحلیلی دربایست است بهتر است به کتاب “در سایه آفتاب” استاد من دکتر پورنامداریان مراجعه کنند تا ببینند فهم از متن دینی و قرآن بمثابه عالی ترین نمونه آن یعنی چه. و این نظم پریشان چه منطق شگفتی دارد و چه دلایل هوشربایی. نمی شود که هر فهم تنگ عوامانه ای را به اسم فهم دینی معرفی کرد. دست کم این در شان فیلسوف نیست که فهم عوام را چنین پایه و متکای بحث قرار دهد.

وانگهی اگر قرار به بحث درست است بهتر آن است که ایشان فهم قدما را در تنوع آن از کتب ایشان نقل کند و نه به زبانی شبه فلسفی حرف عامیانه را از جانب خود تقریر کند و اصل فهم دینی بشمارد. اگر از تاریخ سخن میگوییم ارجاع گام اول است. از این جالب تر و رسواکننده تر آن است که در خلال بحثی می فرمایند: اگر زبان ما دینی باشد پاسخ ایرادهای متجددان را اینگونه می دهیم که شما نمی توانید از حکمت خفیه ی تجویزهای دینی (و طبی احادیث بحارالانوار) سر در آورید و اگر به عقل خود غره شوید و شک کنید سر از جهنم در خواهید آورد! و در ادامه این بحث فلسفی اضافه می نمایند که : استدلال ناب دینی فقط به اینگونه است که اگر نپذیری گرفتار عقوبت خواهی شد! (تاکید از من است)

فکر کنم تا همینجا روشن شده که ما به چه نوع فیلسوفی روبرو هستیم اما برای تتمیم شناخت ما از آرایی که ادعای دین شناسی فیلسوفانه دارد ذکر این پاره روشنگر است که محمدرضا نیکفر می گوید: بنا بر تاثیر تحریف کننده عصر جدید باید برای تشخیص اولویت و معنای دین به کتاب های دوره پیش از عصر جدید که در آن نیروی فرهنگ دینی در اوج تظاهر خود بوده است رجوع کرد. این نظر و کل دیدگاه تفسیردینی آقای نیکفر بر نوعی سلفی گری که نوع افراطی اش را با وهابیگری می شناسیم پایه دارد اما باز هم به نظر می آید از صداقت خالی است چون ایشان اصولا معتقد است که :”هر کتاب تعلیمی دینی با نوعی از تحریف آموزه های نخستین همراه است.” و به زبانی دیگر مراجعه به آن کتابها هم دردی دوا نمی کند چون ایشان تاریخ دین را تاریخ تحریف دایمی تصور می کند – ایرادی که خود به دیگران می گیرد که برای شرح آن باید اصل مقاله ایشان را خواند.

همه اینها را که گفتم مشتی است از خروار و تازه به بدفهمی ها و ط
رح نادرست آرای مختلف روشنفکران دینی نرسیده ام. برای من اسباب حیرت بود که فی المثل کسی در مکتب های فلسفی آلمان درس خوانده باشد و مساله متن صامت و گویا کردن متن را اینقدر دم دستی و براستی عوامانه تعبیر کند. ایشان می گوید چه کسی گفته است دین صامت است در حال که کتاب دین یعنی قرآن خود را “مبین” ( بیان کننده/ گویا) می خواند. واقعا اگر مهدی این مقاله را توصیه نکرده بود من فکر می کردم نویسنده از روی بی سوادی یا کم سوادی به اشتباه افتاده است و چه ارزشی دارد با کسی که از اصطلاح بی خبر است یا خود را به بی خبری می زند بحث کنیم. اما اگر براستی آقای نیکفر گمان می کند صامت مثلا در دستگاه اندیشگی گادامری و در نظریه دریافت در مقابل مبین قرآنی قرار می گیرد من برای ایشان جز اظهار تاسف کاری نمی توانم کرد.

شیوه بحث ایشان مرا به یاد مقالات صادق لاریجانی می اندازد که وقتی سروش از تغییر در احکام اجتماعی دین سخن می گفت آن را به حوزه عبادیات می برد و مچ گیرانه می پرسید یعنی ممکن است روزی نماز صبح به جای دو رکعت سه رکعت شود؟! صبح شده است و من باید بروم بخوابم و بعد هم ملاحظه آن را دارم که سخن به درازا نگویم اما دریغم می آید که این آخری را نگویم گرچه هنوز من به ادعای اصلی ایشان نپرداخته ام که می گویند در دین ذاتی و عرضی نیست. اما آنچه از مقاله ایشان نقل می کنم بی ارتباط با بحث اصلی هم نیست. ایشان که معتقدند نباید گفت اصل دین غیر آن است که در عمل هست، گفته اند: اخلاق دینی بر رفتار و کردار مردمان این سرزمین تاثیر گذاشته و در مکتب خود از ما آنی ساخته که هستیم. چقدر کم دروغ می گوییم، چقدر کم خاصه خرجی می کنیم، چقدر کم خشونت می ورزیم، چقدر عادلیم و چقدر نیکوکاریم همه اینها را از این مکتب داریم . خب از این شیوه استدلال که باز هم نمود عوامانه در آن پیداست اگر نتیجه فلسفی بخواهیم بگیریم این می شود که این دین مبین که حاصلش ماییم پس همه اش دعوت به دروغ و خشونت و بیعدالتی و شر بوده است و ما خبر نداشتیم!

و هنوز سخن بسیار است. دسته ای از مرغان دریایی می خوانند و می گذرند. دلم هوس قدم زدن در کنار رودخانه تمس را دارد یا آنسوتر قدم زدن کنار ساحل صبح راستین.

نظرات

نظر