به نام خدا
سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم / چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست / که آب روی شریعت بدین قدر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری / وفای عهد من از خاطرت بدر نرود
جناب آقای سروش،
من رنجنامه نمی نویسم شاید برای اینکه نمی دانم خطاب به که بنویسم. نومیدی و ناخشنودی شما را درک می کنم اما نمی دانم اگر بار رای میلیونها مردم و آرمانهای آنان بر دوش شما بود چه کرده بودید. من بهرحال نمی توانم ناامید باشم گرچه امیدی هم نبینم. خوشا به حال شما که دست کم می توانید از درد و حرمان خود با کسی سخن بگویید و یاران و دوستان خود را یاد آورید اما اگر مثل من شکنجه دوستانتان را هم می دیدید و دم بر آوردن نمی توانستید چه می کردید؟
مر ا به قدرناشناسی و فرصت سوزی متهم داشته اید. هر چه از دوست می رسد نیکوست اما گرچه به تلخکامی و ناآرامی مردم اذعان دارم ولی به خاتمت قیام آرام آنان به تعبیر شما قائل نیستم. من نمی دانم که اگر شما جای من بودید چه می کردید یا چه دستاورد داشتید اما همین قدر می دانم که با تدبیر خویش در شفاف ساختن محیط سیاسی ایران و بر آفتاب افکندن غرض ها و مرض های روی در نقاب پوشیده مردم را در برابر انتخابی روشن قرار داده ام. باکی نیست که نام من به ننگ آلوده شود و قدر کار من نشناخته ماند اما یک مقایسه نشان می دهد که ما در سال ۷۶ کجا بودیم و حال کجاییم. شما نوشتید و من با سیاست خود آنچه شما از آن دردمندانه نوشتید را علنی ساختم تا آنجا که امروز شما هم می توانید با ذکر نام و نشان از آن کسان سخن بگویید که تا سال ۷۶ از آنها به ایما و اشاره سخن می گفتید.
گفته اید که دستاورد تلاشها و تب و تابهای جمعی دردمند را که در هیات مقام ریاست جمهوری به من رایگان هدیه شد چون ارزان بدست آمده بود ارزان از دست دادم. من نمی دانم در آن زمان چه گزینه دیگری برای ریاست جمهوری وجود داشت که آزموده نشد اما گمانم آن است که همه آزموده شدند و کسی نخواست یا نتوانست به میدان آید تا قرعه به نام من دیوانه زدند و نتیجه هم برای هیچکس روشن نبود. انتخابی در عین ناامیدی و نابرابری. از همین ناامیدی ها که امروز هم شما از آن سخن می گویید. ولی ضمن احترام به تلاش و انتخاب اولیه دوستان ما و شما باید بگویم اگر کسی به من چیزی هدیه کرده باشد مردم ایران اند نه دوستانی که به آنها اشاره می کنید که من را از همان نخست از سر ناچاری اختیار کردند.
شما طوری می گویید که “رستمی جان کند و مجان یافت زال” که انگار من پیش از داستان ریاست جمهوری بی خون دلی وزارت ارشاد را رها کرده بودم تا در کنج کتابخانه ملی به استراحت بپردازم. از نظر شما انگار تنها دوستان شما بوده اند که زحمتی متقبل شده اند و هر کس دیگری “مجان و رایگان” به شانی رسیده و اگر هم رسیده این دوستان شما بوده اند که به او ارزانی داشته اند. آ یا شما ناخواسته خود و دوستانتان را محور همه چیز در جمهوری نگرفته اید؟ وانگهی اگر بحث جان کندن گروهی و مجان یافتن دیگرانی باشد شما هم از آن شمار برکنار نیستید. مگر غیر از این است که مردم جان کندند تا انقلاب شد تا کسانی چون شما کرسی تدریس و خطابه رایگان بیابند؟
من با تصویری که شما از جامعه استبدادزده امروز ما داده اید می توانم موافق باشم ولی شما گمان می کنید من در این مقام که هستم چه می توانستم کرد؟ شما لابد می دانید که من دولتی را اداره می کنم که در واقع دولت کوچکی است با مسئولیتی محدود به امور اداری. دولت بزرگتری که کشور را امروز می گرداند دولتی است که همه امور را از اقتصاد تا امنیت و سیاست خارجی در دست دارد و اداره می کند و به کس دیگری غیر رئیس جمهور منتخب پاسخگوست. من آنچه می توانستم کرد تا قدرت دولت را به همین دولتی برگردانم که شما من را به عنوان رئیس آن خطاب قرار داده اید کرده ام. این بزرگترین فساد در ایران امروز است که حرث و نسل و سرمایه های انسانی و مادی کشور را بر باد می دهد اما شما گمان می برید این کار بتنهایی از من برآمدنی بوده است؟
شما از دوستانتان حرف می زنید اما بهتر از من می دانید که همه آنها هم وقتی فضا را تنگ دیدند یک به یک عقب نشستند جز چند نفری که زجر شکنجه و زندان و تهدید و ترور را تحمل کردند و از پا نیفتادند. شما راه کدام یک از این دوستان را به من توصیه می کنید؟ به نظر شما من یک تنه و دست تنها به صرف اینکه به مقامی انتخاب شده ام که گویی جز نام نیست می توانسته ام هم دولت عظیم الجثه سایه را مهار کنم هم همه مشکلات اقتصادی و سیاسی و قضایی را دنبال کنم؟
قد خمیده ما سهلت نماید اما / بر چشم دشمنان تیر هم زین کمان توان زد
من نمی گویم شما هم مثل من باشید که هر یک وظیفه ای داریم اما براستی این سید خندان که می گویید آسان این خنده را بر چهره خویش حفظ کرده است؟
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام / نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
شما می توانید راحت از نومیدی خود حرف بزنید اما من هم می توانم؟
طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع / که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
شما را گویی تنها غم کیان است و نشاط و حالا صراط و معرفت و پژوهش. اما من هم غم شما را دارم و هم غم هزاران نابسامانی دیگر را. شما شاید روش مرا نپسندید اما گمان نمی کنم با روش شما هم حال و روز ما بهتر می بود. در روزگاری که جبهه دشمنان خلق می کوشد تا با نظامی کردن فضا راه همین مختصر نفس را هم ببندد ساده ترین کار آن است که از در تحریک و مقابله برآییم اما خردمندانه ترین نیست. حیرانم از شما که به فلسفه و خردورزی مشغولید اما در مقام سخن سیاسی همان پیشنهادهایی را تصریحا یا تلویحا بیان می کنید که مردم در بازار و تاکسی و خیابان می گویند اما نمی دانند که خشن تر کردن فضا از طریق اقدامهای تند و واکنشی و عصبی زهر قاتل است. آسان تحقق می یابد ولی آسان زدوده نمی شود.
آقای سروش،
می دانم که موسسات “صراط” و “معرفت و پژوهش” دو خادم خرد از خیل خدام خرد درین دیار بودند، با پیشینه یی کوتاه و کارنامه یی بلند و درخشان، و پناهگاهی برای اندیشه ورزان و دانش دوستان جوان. اما گرچه شما ظاهرا بدان معترف نیستید دولت من و وزیر ارشاد من هم سهمی در خدمت این موسسات داشته اند. این را از باب خودنمایی نمی گویم که هر چه کرده ایم از دولت رای مردم است اما می خواهم بگویم که یکی از قدرهای همین جریده رفتن که شما به آن معترض اید ادامه کار صراط و معرفت تا امروز بوده است ورنه کی ها بود که آنها از خدمت محروم شده بودند. دولت من با مقاومتی که کرده است و تا اینجا رسیده همراه با خود تاثیراتی را آورده است که از جمله آن امکان روشنگری هر چه بیشتر بوده است و فضای آزادتر برای نشر. گو اینکه من هم اذعان دارم که مطبوعات ما با قید و بندهای بسیار روبرویند اما این با وضعیت سالی که من ریاست دولت را در دست گرفتم مقایسه کردنی است؟
می گویید امروز بهترین روزنامه آنست که بسته باشد، بهترین زبان آنست که بریده باشد، بهترین قلم آنست که شکسته باشد، و بهترین متفکر آنست که اصلا نباشد. دانشجو و نماینده، سیاست پیشه و نویسنده همه تاوان استقلال خود را می پردازند و هر کس سر بر آن آستان ندارد آستین را به خون جگر بشوید که نظام ولایت جز مرید مطیع نمی پسندد. اما برادر عزیز این حکایت در صد سال گذشته همیشه صادق بوده چه در ولایت چه در سلطنت و انحصار به دوره ما ندارد. تو گمان می بری که اگر تو به آن کافری ما به آن ایمان داریم؟
من تجربه ای را آغاز کردم که آن را تمرین دموکراسی می خواندم اما فکر می کنید حتی در بهترین حالت هم ما می توانستیم در عرض هشت سال ریاست جمهوری من استبداد دینی و غیر دینی را از این مملکت ریشه کن کنیم؟ من فکر می کنم آنچه پیش آمد اگر نشان داده باشد که مشکل جامعه ما با استبداد چقدر عمیق است باز هم دستاورد بزرگی بوده است. فرض کنید من هم پیش دوستان ما و شما مثل اکبر گنجی می رفتم. یا به سرنوشت سعید حجاریان دچار می شدم. شما راضی تر بودید؟ آیا قهرمان سازی بس نیست؟
می گویی به احتیاط رو که آبگینه شکستی. چه آسان است مقصر یافتن برادر عزیز. راستی فکر می کنی قصه فرد است یا در توان فرد است تغییر این طبایع استبداد زده؟ آخر تو چرا؟ حتی اگر رسول می بودم و پشتبانی جبرئیل و لشکر ملائکه را هم می داشتم بسیار چیزها را تغییر دادن نمی توانستم. چنانکه رسول نیز نتوانست. تغییر در جامعه قوانینی دارد که به میل و کوشش فرد حرکت نمی کند. به جای این که یکدیگر را متهم کنیم بهتر نیست که در راه چاره ای که بر آن متفق الرای هستیم حرکت کنیم؟
فریادزدن چه از سر چاه یا از ته چاه چاره ما نیست دست کم کار نخبگان فکری و فرهنگی ما این نیست. نعره نومیدانه از آن هم بتر. چه جای نومیدی است وقتی جبهه دشمنان خلق چنین امیدوار و همبسته است یا خود را چنین می نمایاند. نومیدی تو و من چه برای مردم باقی خواهد گذاشت؟ این همه تلخی و ترشی و شوری را اگر پایان شیرینی هست تنها با امید ممکن می شود.
آقای سروش! شاید برای من و تو دیر شده باشد. چاره ای نیست همیشه هر نسلی قادر نیست تمام دستاوردهای مطلوب خود را محقق کند. اما اگر فکر کنی برای ایران دیر شده است نشده است. این مردم از پی هم خواهند آمد و نسل به نسل جلوتر خواهند رفت. من و تو ممکن است باشیم یا نباشیم تا آنچه را ایشان متحقق می کنند ببینیم اما ایران خواهد بود. این اشتیاق عظیم به آزادی بی نتیجتی نخواهد ماند. چگونه اش را من نمی دانم اما راهی باز خواهد شد. اگر ایران است، اگر ایمان است، اگر کرامت انسان است، اگر خرد و برهان است، اگر عشق و عرفان است همه چندی دستخوش تاراج و طوفان می شود اما چنین نیست که نه ایران بماند نه ایمان. گر مرد رهی میان خون باید رفت .

نظرات

نظر