من نخست مایلم توجه دوستان را به قطعه ای جلب کنم از یک خردورز معاصر که جانش را هم کارمایه خرد کرد و در پاکی و صداقتش شک و شبهه نیست اما … بهتر است اما را بعد از خواندن این قطعه طرح کنم:


“آن ستایش ها که حافظ از باده کرده و چنین وانموده که باده رازهای سربسته را می گشاید و نادانستنی ها را دانسته می گرداند جز یاوه گویی نیست. هر کسی حق دارد حافظ را تنها به نام این شعرهایش دیوانه یاوه گویی شناسد.”


این سخن عاقلانه ای است ظاهرا که بر ستایش باده خرده می گیرد. باز هم عاقلانه است که گوینده همین سخن سعدی را به باد ملامت گرفته که این مرد بدآموز است چون به شاهد بازی و کودک بارگی تمایل نشان داده. هم باز عاقلانه است که در اشاره به خیام بگوید: این بسیار بی خردی است که کس در پی شناخت دانستنی های این جهان نباشد و بگوید می خور که ندانی ز کجا آمده ای.


اینها عاقلانه است اما چرا به هاضمه عقلی امروز ما دشخوار می آید گواردن آن؟


مثال دیگر بزنم. قمه زدن را در نظر بگیرید. عاقلانه است که آن را مذمت کنیم و خلق را از آن بازداریم. اما چرا چنین نمی کنیم؟ و اصولا هیچ سودی و نتیجه ای بر نهی مردمانی که به قمه زدن علاقه دارند مترتب می دانیم؟


سخن های عاقلانه دیگری را در نظر بگیرید که در گفتمان فرهنگی جامعه ما کم نیست. مثلا در مورد سن بلوغ و سن قانونی و مخالفت با تفاوت آن یک فقیه بزرگ با استناد به قوانین طبیعت، خردورزانه می نویسد: یک جوان ۱۴-۱۵ ساله را که به سن بلوغ رسیده بر خلاف سنت طبیعت که از سنن بزرگ الهی است ۳ سال از ازدواج مشروع محروم کنند جز کمک به شیوع فحشا و فساد اخلاق است؟


خود دکتر طباطبایی می گوید که مجموعه قوانین مدنی که از دوره مشروطه و پس از آن باقی مانده با تجدد سازگارتر و به روح فقه شیعی نزدیک تر است. لابد به دلیل اینکه گوینده خود را از اهل عقل می داند باید این سخن را حجت عاقلانه تصور کرد. اما جالب است که بسیاری از حقوقدانان با این حکم عقلی ایشان موافق نیستند. برای نمونه بنگرید به آنهمه خشونت علیه زنان که در این مجموعه صورت قانونی پیدا کرده است و به هیچ روی با روح تجدد و حتی فهم امروزی فقیهان متجدد سازگار نیست.


همین طور وقتی ایشان حکم می دهد که در عهد مشروطه فهم درست یا درست تری از هویت اسلام و دین وجود داشته شنونده متحیر می شود که ایشان تاریخ را فراموش کرده اند یا عمدا می خواهند خدمت های روشنفکران احیاگر را نادیده بگیرند. فقط ملاحظه کنید که وضع زنان در آن عهد چگونه بود و امروز در پی مساعی مجدانه نظری و رهنمونی عملی به زنان و سپس به دست خود زنان روشنفکر چه تحولاتی در کار آمده است.


در واقع، عقل نه یک معنا دارد و نه احکام لایتغیر و جاودانی که در آن خلاف نتوان کرد. مثال دیگری از روزگار خودمان بزنم. همین امشب پنتاگون در واکنش به کشته شدن روزانه سربازان آمریکایی در عراق می گفت با توجه به حضور ۱۵۰ هزار نفری نیروهای آمریکایی در عراق کشته شدن چند نفر (که مجموعا به ۲۲-۲۳ تن می رسد) از نظر نظامی ( پایه عقل و منطق نظامیان) اهمیتی ندارد. البته سخنی عاقلانه و راست است اما همه ما می فهمیم که یک عقل دیگر هست که سخت نگران همین امور بی اهمیت است و آن عقل سیاسی است. این عقل سیاسی همین امور بی اهمیت را دارای تاثیر منفی و مخرب ارزیابی می کند و درست هم هست.


دکتر طباطبایی از ما می خواهد بر پایه “عقل” عرفان را کنار بگذاریم و نشان دهیم که روشنفکر هستیم چرا که در فهم او از روشنفکر عقلانیت مرکزیت دارد. اما بعید می دانم که علت این ستیز با عرفان چیزی بیشتر از همان مخالفت گوینده اول ما با حافظ و سعدی و خیام باشد. و بعیدتر اینکه آن عقلانیت که ایشان توصیه می کند کارسازتر از تلاش روشنفکری احیاگر دین و عرفان و سنت های ما در بازشناخت ما و راهیابی ما به آن جمعیت خاطر و اطمینان به نفسی باشد که حق ماست و حاصل اتکا به هویتی متمایز و انسانی در جهان آشفته ما.


دوست من مهدی از اسطوره لطافت عرفان سخن می گوید اما نزدیک تر به حقیقت آن است که “عقل مستقل” که دکتر طباطبایی از آن دم می زند اسطوره باشد. مثالهایی که پیشتر آوردم نشان می دهد که چقدر عقل پایبند موضع ماست و دانش ما و سطح فکر جامعه ما و زمان ما. عقل در هر مساله ای صور گوناگون دارد. هر صورتی از صور آن اگر به جای همه صورت ها گرفته شود نتیجه ای بهتر از آن چه در بالا دیدیم در بر نخواهد داشت. عقل جامع بی نیاز از نوعی عرفان نیست.


مساله کنار گذاشتن عرفان هم همین است. همان دعوای کهن عقل و عشق و انتخاب این یا آن. جالب است که ما در آغاز قرن بیست و یکم به اسم روشنگری و دعوت به تجدد نسخه هایی می پیچیم که حکمای ما قرن ها پیش آن را پشت سر گذاشته اند. چاره چیست. ما همواره در حال کشف کشف شده ها هستیم. اگر از تعابیر خود ایشان استفاده کنم باید بگویم این به آن سبب است که ما حافظه تاریخی نداریم و فکر می کنیم چیز تازه ای کشف کرده ایم.


اما حقیقت شاید آن است که این از همان دست کم گرفتن “عرفانیات” ناشی می شود. وظیفه فلسفه را در سرزمین ما و فرهنگ ایرانی شعر و عرفان بر دوش داشته است. همه این مساله های انسانی در سنت این فرهنگ اندیشیده شده است و به همین سبب ما از آن فارغ نمی توانیم بود و ان را کنار نمی توانیم نهاد. اینها ادعا نیست البته که متکی به گنجینه ای از آثاری است که گرچه در زبان شعر و ادب و بلاغت باقی مانده اما فقط شعر و ادب و بلاغت نیست.


عرفان و اخلاق حکیمانه و رندانه آن هنوز دل ما را می رباید از حافظ و عین القضات و حلاج و آموزه های شریعتی و کویریات او تا سهراب سپهری و آیت الله خمینی و علامه طباطبایی و سروش و الهی قمشه ای و دیگر و دیگران. آنها که به عقل اتکا می کنند هم باید به استناد همان عقل بدانند که در مقابل این نیروی عظیمی که دل می برد فقط نمی توان به توصیه و نهی اکتفا کرد. ایشان چه چیز جانشین عرضه می کنند که دل ما را بردنی باشد؟


از سخنم بوی ستیز با عقل نشنوید. من به عقل سرخ باور دارم نه عقل سرد. مهدی به من بگویدکه خود در خلوت خویش هم اینقدر از لطافت عرفان گریزان است؟ و به من و نسل جوانتری مثل خودش بگوید که ما اگر لطافت را در عرفان نجوییم کجا بجوییم؟ من را به عرفان بودایی و مسیحی و دون خوانی و اسپانیایی دعوت مکنید. من اگر آن زن فرشته خصال آنماری شیمل را هم ندیده بودم باز هم به فرهنگ خود متکی و مباهی بودم اما شرمسار او خواهم بود که به عقل و قلب شیفته عرفان ما و خاصه رومی بود اگر او به چراغ مولانا ره به منزل برد و من با خاموش کردن آن ره گم زنم.


July 2, 2003 03:49 AM

نظرات

نظر