مادر معنای آزادی بود. وقتی نوجوانی را می گذراندم این آزادی همه چیز را دگرگون می کرد. من به تاثیر دوره بلوغ فکری بر دوره های بعدی زندگی بیشتر اعتقاد دارم تا دوره کودکی. مگر آنکه دوره کودکی را تا قبل ۱۸ سالگی بدانیم.

مزه آزادی را اگر چشیدی دیگر هرگز بندگانی را قبول نمی توانی کرد. مادر مزه آزادی را به من چشاند.

دنیای کوچکی داشتیم اما در آن آزاد بودیم. سینما رفتن جرات می خواست. مادر جرات داشت. به من هم روا می دید که از دایره انذارهای بی معنایی که به اسم مذهب رواج داشت پا بیرون بگذارم.

آن بعدازظهر زمستانی را هرگز فراموش نکردم که به تنهایی با یک دوست همکلاسی به سینما رفتم. قیمت بلیت چیزی در حدود یک تومن بود که سکه اش را از مادر گرفتم و فیلم هم جادویی بود برای آن سالها در مشهد بسته مذهبی: وقتی لک لک ها پرواز می کنند.

قصه باردار شدن دختر ۱۳-۱۴ ساله ای بود که در یک سفر آموزشی مدرسه با دوست پسر همسن وسالش خوابید و بعد ماجرای سر در آوردن از راز باردار شدن و زاییدن که به یک مشغولیت صمیمانه در جمع کوچک همکلاسی ها تبدیل می شد که ضمنا می خواستند بدون دخالت بزرگترها ماجرا را حل و فصل کنند.

هنوز برف تنک کوچه منتهی به سینما دیاموند آن سالها را که زیر پای شوق من برای رفتن به سینما قرچ قرچ صدا می کرد یادم هست. و با این خاطره همیشه آن خانه های یک طبقه مشهد را که در های چوبی سفیدرنگ داشت و شاخص شهر من بود به یاد می آورم.

مهم نبود که فیلم چه بود و خوب بود یا نبود. این حس که چیزی متفاوت یا ممنوع را تجربه می کنیم ما را غرور می بخشید و بزرگ می کرد.

من از نوجوانی خود راضی ام. از همه کنجکاوی های پسرانه و شیطنت های مدرسه و جدیت های بزرگ شدن راضی ام. زندگی وسعت مادی نداشت اما دل من شاد بود و از بازیگوشی ها بی بهره نبود. مادر هوشمندانه مراقب بود ولی با اعتماد به نفس مرا بر خلاف جریان تربیت مرسوم سنت شده راه می برد می دانست از روی غریزه که آینده از آن آزادی است و بند کردن آدمی تنها او را آماده بندگانی می کند. مادر خدایگانی را می پسندید.

مادر خلق اشراف داشت. فرهنگ بی اشرافیت معنا ندارد.

فردا روز تولد مادر است. او دلیل آن است که هنوز به وطن می اندیشم. حقیقت است که وطن مادر است.

نظرات

نظر