این قصه آرزو بر باد هم مثل خود حکایت آرزو شد و آن سالهای عشق دانشکده. یک بار نیم اول آن را بعد از آنکه آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت چاپ کردم البته به هزینه شخصی ولی از راه دور. ناشر نازنین که خانمی ماه و دوست داشتنی هم هست کتاب را توزیع نکرد و گفت بازار شعر خوب نیست الان بگذار بعد. و راست می گفت بازار شعر خوب نبود و مثل آنکه هرگز هم خوب نشد و این کتاب ماند و ماند و دیگر ارتباطم با ناشر هم قطع شد و آن ورق های سوخته از عشق در انبار سردی خاکستر شد و اگر نشد هم لابد روزی روزگاری کتابهای ناخواسته گوشه انبار مانده را دادند به جایی کسی تا خمیر شود. مثل آن کوزه ای که خیام می گفت که از جبین ماه رویان خاک شده در گور ساخته شده لابد آن شعر ها هم این طرف و آن طرف به کار خمیر کوزه ای کاغذی آمده است…
معروفی کتب های خوبی چاپ می کند و هنری هم در می آورد. گفت نیم اول و دوم را با هم چاپ می کنم . شعرها را خوانده بود و دوست می داشت. ولی نشد شاید بشود اما در امید این شاید بشود هزار کار و برنامه و تعهد دیگر پیش آمد و گویا من هم دیگر شدم ولی هنوز گاهی به چاپ آن کارها فکر می کنم.
حالا که به نوعی با این وبلاگ ها امکان تازه ای برای روشن کردن چراغ رابطه پیش آمده باز وسوسه قدیم خودنمایی می کند که دست به کار انتشار این شعرها شوم اگر نه در صورت کتاب در همین شکل انتشار در دنیای مجازی اینترنت.
گاه از آن اشعار خواهم نوشت از چاپ شده اش که دوستانی چند دارند و از آنها که قرار بود نیم دوم باشد. نامش: ف ص ل حضور.

نظرات

نظر