سایه دایی یوسف بر فراز ایران

ثمینا رستگاری 

برای این حقیقت که صدر تاریخ ما در ذیل تاریخ غرب است هر روز و هنوز می توان مصداق های دردآوری پیدا کرد. چندی پیش که نشر اختران جلد سوم جریان های اصلی مارکسیسم را منتشر کرد عباس میلانی در پی گفتار صفحات آخر از وقفه ۱۵ ساله میان ترجمه کتاب و انتشار آن نوشته بود و اینکه چندین صفحه از آن بعد از تحویل به انتشارات گم شد و او دوباره آن را ترجمه کرد.

خود کتاب درباره استالینیسم و نقد توتالیتاریسم و چگونگی به زانو درآمدن آن است و ظاهراً ترجمه فارسی اش هم تاوان این موضوع را پس داده است. اما بعد از چند سال این دعوا سال ها پیش در غرب خاتمه یافته است. خود مارکسیست ها هم فهمیدند معماری فرهنگ دروغی است که در پی آن فقط جنایت خلق می شود و هنر قربانی. اما تا ما بخواهیم این درس تاریخی را که بهای کمی هم برای آن داده نشده به کار ببندیم،سال ها وقت لازم است.

کولاکوفسکی مانند بسیاری از منتقدان مارکسیسم در ابتدا خود یکی از دلدادگان به آرمان برابری بود اما او هم مانند پوپر فهمید جمع میان سوسیالیسم و آزادی فردی تنها یک رویای شیرین است و آزادی مهم تر از مساوات است. 

او در جوانی به سوسیالیسم و پس از چندی به حزب کمونیست پیوست چرا که زمانه، زمانه یی بود که «شجاع ترین و معتمدترین انسان ها» جملگی در صف جنبش چپ بودند. در دانشگاه فلسفه خواند و پس از چندی به تدریس در این رشته پرداخت. تا سال ۱۹۵۰، یعنی تا وقتی که به مسکو نرفته بود از متفکران مارکسیست اروپای شرقی به شمار می رفت اما آن هنگام که به سرزمین استالین آنجا که کتاب مارکس کتابی مقدس بود پا گذاشت برای نخستین بار به واقعیت سترونی استالینیسم پی برد.

پس از بازگشت از شوروی به تدریج و به زبانی سخت محتاط به نقد مارکسیسم لنینیسم رایج پرداخت و با گذشت زمان به خصوص پس از سرکوب جنبش کارگری لهستان در سال ۱۹۵۶، اختلافات کولاکوفسکی با حزب هر روز بیشتر و ژرف تر شد. در سال ۱۹۶۶ از حزب و در سال ۱۹۶۸ از دانشگاه و کشور اخراجش کردند. در آن زمان بود که فهمید ایدئولوژی کمونیستی در سکرات موت افتاده است و نظام هایی که از آن کماکان استفاده می کند چنان مشمئزکننده اند که احیای این ایدئولوژی را قاعدتاً یکسره نامیسر کرده اند. 

اما او که مخالف هرگونه کلی گویی و پیش بینی تاریخی است با احتیاط می گوید کسی چه می داند، چه بسا روزی شرایط اجتماعی که مولد این ایدئولوژی بود دوباره پدیدار شود. بعید نیست این ایدئولوژی بسان ویروسی که در حال سکون است صرفاً در انتظار فرصتی تازه باشد. او هنگام نوشتن این جمله نمی دانست همین ویروس خفته ۱۵ سال ترجمه فارسی کتابش را ممنوع الانتشار می کند. او نمی دانست حتی برخی روشنفکران آزادیخواهی را ویروسی می دانند که باید مهارش کرد .

البته در فرانسه (چهار دهه پیش) هم فقط جلد اول و دوم آن چاپ شد و ناشر هیچ گاه به کولاکوفسکی توضیح نداد چرا جلد سوم را منتشر نکرد. خود کولاکوفسکی می نویسد؛«دلیلش را تنها می توانم به حدس بگویم. جلد سوم قاعدتاً خشم فراوان محافل چپ را برمی انگیخت و ناشر هم به همین خاطر از چاپش می هراسد.»

آیا اینجا و امروز هم ناشر از چاپ آن کتاب هراسیده است؟

آیا این کتاب که سراسر نقد توتالیتاریسم است در ایران از وزارت ارشاد مجوز می گیرد اما توسط نیروهایی که خود باید از مخالفان سانسور باشند سال ها در گوشه یی بایگانی می شود؟ 

آیا در هیچ کشوری اقلیتی اپوزیسیون می تواند از نقد توتالیتاریسم آشفته شود؟ 

تجربیات جهان را رها کنیم آیا ما در ایران نفهمیده ایم آنگاه که سرچشمه مشروعیت و حقانیت کلامی، گوینده آن می شود چه فجایعی به بار می آید؟ آیا آنها که با انتشار یک کتاب مخالفند نمی دانند توتالیتاریسم معنای حقیقت و دروغ را عوض می کند؟ آیا هنوز در ایران کسانی وجود دارند که اسرار خانه دایی یوسف را بخوانند اما در سر سودای تطهیر او را داشته باشند؟ 

خرد و آرزویمان پاسخش منفی است اما ظاهراً واقعیت چیز دیگری است. 

در هر صورت چه ادعای میلانی درست باشد، چه دفاعیات طرف مقابل یک نفر باید پاسخگوی آن ۱۵ سال وقفه باشد. ۱۵ سالی که جامعه ایرانی در حال سپری کردن بخشی از تاریخش بود که حتماً آموزه های کولاکوفسکی به دردش می خورد.

این ۱۵ سال خود نشان می دهد که هیچ چیز را نباید بر آزادی مقدم دانست.

————————
برگرفته از: گزارش غیرمنتظره روزنامه اعتماد از جریان سانسور یک ناشر بر کتابی در باره مارکسیسم. مصاحبه با ناصر زرافشان و حسین خانی مدیر آگاه را هم در همین صفحه از اعتماد بخوانید.

نتیجه: سانسور در ایران فقط ناشی از سیاست های ارشاد و دولت نیست. رفقای دایی یوسف هم در آن شریک اند.

نظرات

نظر