نیروهای امنیتی ما هنوز کاری مهمتر از مهار ایدئولوژیک مردم خود نمی شناسند. ایران در معرض تهدید جنگ و تحریم است و آنها درست مثل رئیس دولت شان اصلا نگران نیستند. نتیجه اش این است که فکر می کنند اوضاع مثل سال گذشته است که هنوز تهدید نبود و مذاکره بود و قطعنامه تحریم نبود. آنها دارند کار عادی خود را که مهمترین اش مهار دگراندیشان و دگرباشان است ادامه می دهند. اما فراموش می کنند که یک کار ظاهرا عادی در یک شرایط غیرعادی می تواند نقش یک جرقه را بازی کند و زنجیره ای پیش بینی ناپذیر از حوادث را به دنبال بیاورد: 

کی باید به این آقایان بگوید ساکت باشید؟

فکر می کنم وظیفه همه روشن است نباید ساکت نشست. سرو صدای بلاگر ها تا به حال بسیار تاثیر گذار بوده است. دوستی در نوشته قبلی گفت باید از جیرجیرک ها یاد گرفت و لاینقطع صدا کرد و مطمئن باشیم که حتی اگر چند نفری مجبور به سکوت شوند آواز جیرجیرکها باید سکوت را بشکند و مداوم ادامه داشته باشد.

نه تنها سکوت را برای خاطر فرناز و طلعت و منصوره و احتمالا تمام دوستانی که از این به بعد تحت فشار قرار خواهند گرفت باید شکست؛ بلکه اصولا باید دهانمان را باز کنیم و بگوییم بسه. تا کی باید نشست و دست روی دست گذاشت و هر روز شاهد از بین رفتن آزادی هایی باشیم که قطره قطره در طی ۲۷ سال به زور به دست آوردیم تا ایران را به اینجا برسانیم؟

مگر می شود دوباره به دهه شصت برگشت؟ البته اگر جنگ شود مطمئن باشید که در یک چشم زدن برمی گردیم. اگر یادتان نیست بروید کمی کتابها و روزنامه ها و فیلم های آن دهه را ببینید تا یادتان بیاید از کجا به کجا رسیدیم. اما این جنگ از آن جنگها نیست. باور کنید. خط و نشان هم نکشید مسلما ما هم مقابله به مثل می کنیم اما مگر می توانیم با دنیا مقابله کنیم؟ چرا انقدر به همه دنیا منجمله به خودمان دروغ می گوییم؟

آیا باید بگذاریم تا امریکا بیاید و خاک ایران را توبره کند تا بفهمیم که دنیا شوخی ندارد؛ جنگ روانی چیست؟ کی باید به این آقایان بگوید ساکت باشید. قدرتتان اندازه دارد. امریکائی ها اقلا این یارو را تحت فشار داده اند؛ هر چند که زیاد فایده ای ندارد اما به هر حال از امروز تظاهرات بزرگ ضد جنگ در امریکا راه خواهد افتاد. ماقرار است چه بکنیم؟ شاید به ما مربوط نیست؟ چه کسی جنگ می خواهد؟ چه کسی ویرانی ایران را می خواهد؟ مگر این خاک و این مردم سر راه افتاده اند؟ کی از این خواب بیدار می شویم؟

برگرفته از: مادام میم 

نظرات

نظر