آزادگی و شوریدگی به سبک استاد آشتیانی

فوت استاد آشتیانی مرا بسیار متاثر کرد آن هم در ایامی که نمی دانم چرا از فوت افراد، دیگر چندان متاثر نمی شوم اما فوت او مرا متاثر کرد. چرا؟ دقیق نمی دانم اما شاید به این علت که او “حرّ “زیست. من به این خاطر که پدرم دوست دوران جوانی تا مرگ او بود و در نجف با هم، هم مدرسه و هم درس و اندکی هم بحث بوده اند، داستان های موثق زیادی از حریت او و نیالودن خود به قدرت( خصوصا صورت دین مالی شده ی قدرت) شنیده بودم.

بی قیدیِ او در برخورد با افراد هر چند بی ادبانه بود همیشه برای من جالب بود. او حتا نسبت به چیزهایی که در عرف مذهبی، که او عالم اش محسوب می شد، بسیار مهم بود نیز تا حدودی بی قید بود.

جمعیت کمی برای دفن او آمده بودند. منزوی زیست و منزوی مرد. عمر خود را بی آن که زن و زندگی تشکیل دهد در احیاء متون عرفانی و فلسفیِ اسلامی گذراند. زیستِ گریزان از اجتماع و قدرتِ او، بهای گرا نسنگی است که احرار می پردازند آنان که نه خادم کس بوند نه مخدوم کسی.

از کودکی او را به یاد می آورم که شب ها تنها می آمد میدان راهنمایی و کنار دکه روزنامه کنار میدان، روی زمین می نشست و روزنامه ها و مجلات را ورق می زد. او را بار ها دیده بودم و جوانانی را نیز که این شیخ ژولیده با این دستار سیاه کثیف و قبای مندرس اش را مسخره می کردند و نمی دانستند که چه گوهری را به سخره گرفته اند. آن صحنه ها را در پس زمینه ذهن ام با همان فضای تاریک اش به خاطر دارم.

می گویند در جوانی اش عاشق دختری می شود و چون او را به او نمی دهند دیگر تا آخر عمر زن اختیار نمی کند. این داستان تا حدودی درست است. هر چه بود آزاد زیست. همو که روزگاری حسین نصر به دنبال آن بود تا ببیند اش و او با همان زبان تیز هتاکانه اش گفته بود تا زمانی که دنبال فلانِ فرح است به دیدن من نیاید.

یادداشت یاسر میردامادی برگرفته از: حباب

نظرات

نظر