مردمی که بودیم، نیمه شعبانی که دیگر نیست: سال هزار و سیصد و سی و نمی دانم چند است. تهران. خیابان گرگان. ایستگاه کاشیها روبروی کوچه افخمی.

کنار صفحه فروشی “پت بون” جشن نیمه ی شعبان است. از ایستگاه مدرسه تا ایستگاه روشنایی اقلاً ده تا طاق نصرت زده اند. اما اینجا غوغاست. دو جوان صفحه فروش صبح تا نیمه شب صفحه های روز می گذارند. روی دیوارها پوشیده از قالی است. دور پایه های طاق نصرت شمشادپیچ است.

هوا پر از بوی اسپند و گلپر است. و آسمان غروب پر از شعشعه های نور. هوا پر از صدای جبلی و آفت است که برای مردم دریاندیده از دریا می خواند.

زنها آشکارا دستی به صورت خود برده اند و مردها سر و ریش را صفا داده اند. پسر بچه ها با پیراهن سفید و شلوار سیاه و دختر بچه ها با گیسهای بافته و دامنهای چین دار بلند خیابان را روی سرشان گذاشته اند. اتوبوسها دیگر در سه راه عظیم پور دور می زنند و بالاتر نمی آیند.

کاسه های نذری دست به دست می گردد و کامها از شله زرد شیرین است. روی قالیهای روی دیوار با پنبه سفید مبارک باد نوشته اند. چه تعطیلی دلچسبی است. شربت بیدمشک چه حالی دارد.

روی سن که کنار فرش فروشی برپا کرده اند، یک جوان بلند قد ورزشکار توی میکروفن فوت می کند و “یک دو سه چهار” می گوید و یک درمیان تقاضای کف مرتب یا صلوات بلند دارد که جواب می گیرد.

بعد، یک مرد عینکی که می گویند در سرچشمه معلم سرود است، آکاردئون می زند و همان جوان ورزشکار که دکمه های پیراهن سفید آستین کوتاهش را تا بیخ گردن بسته و می گویند در خیابان شاه آباد در چاپخانه ی پیروز کار می کند، می خواند: “بردی از یادم…با یادت شادم..” و ادامه می دهد تاآنجا که: “چشم من باشد به راهت هنوز…”

… چقدر دلم می خواهد بزرگ بودم، یک ماشین پابدای سبز سیر داشتم، و با چراغهای زرد و قرمز چشمک زن در چهارطرف گلگیرها از زیر همه ی طاق نصرتها و شمشادپیچها می گذشتم. هر جا عروسی بود، بوق می زدم و هرچه پیرمرد و پیرزن کنار خیابان بود، سوار می کردم. مریضها را به مریضخانه می رساندم، مسافرها را به شمس العماره، گرفتارها را – دست کم – به پنجره ی ملاقاتی. ( از: فانوس خیال)

نظرات

نظر