title آن یار کزو خانه ما جای پری بود

کاروان شهید رفت از پیش
وان ما رفته گیر و می اندیش

مادرم بی بی گل یزدان پناهی از جهان گذشت. یک دو سه هفته بستری بود و جان به جان آفرین تسلیم کرد و رفت. سبک رفت. این اواخر هر وقت با او صحبت کردم خندان بود. شاد بود. سرحال بود. کمی از ناراحتی ها و دردهای جسمی اش می گفت اما گله نداشت. زندگی کرد. خوب زندگی کرد. باعزت زندگی کرد. زنی باجبروت بود. من فرزند بزرگش بودم و دو برادر دیگر و دو خواهر دارم. محصول زندگی اش پنج زندگی دیگر بود که هر کدام حالا شاخه های پرباری اند با فرزندان و عروس و دامادها. بزرگ ما بود. بزرگ خانواده ما بود. همه به او نگاه می کردند. به قول خاله جان محور خانواده بود. همه را دور هم جمع می کرد. مرجعی بود برای حل و عقد. حالا رفته است پیش پدرم. پیش دخترم. پیش برادرزاده ام. پیش پدربزرگ و مادربزرگ ام. پیش پدربزرگ و مادربزرگ خودش. پیش آن لوطی باصفا آقای خادمی. پیش دایی جوادآقا که آنقدر دوست اش داشت. دایی جواد آقا هم همین سالهای نزدیک رفته بود. می گفت دایی گفته است این دهه خطرناکی است. بزرگترهای خانواده یک به یک خواهند رفت. حالا هم دایی جان رفته است و هم مادرجان.

مادر همه جای زندگی من حضور دارد. امشب غذا درست می کردم او حاضر بود. طبقه بالا رفته بودم به حال خویشتن و جهان نظر کنم. آمده بود. سرم روی دامن اش گریستم. حالا راحت از مرزها می گذرد. آسوده و خندان. به همه ما سر می زند. و به من که فرزند غریب مانده اش بودم. از آخرین باری که دیدم اش ده سال یازده سال گذشته است. سال جنبش سبز بود که یک ماهی آمد هلند. در این بیست و چهار پنج سالی که غربت نشین شده ام دوبار توفیق دیدارش را این سوی آب داشته ام. بار اول لندن آمده بود. یکبار هم من توانستم ایران بروم. وقتی عمل قلب کرده بود. با پادرمیانی فرح کریمی و سفیر ایران در هلند دو هفته ای رفتم و در آخر سفر بعد از سین جیم سه روزه اجازه خروج دادند و برگشتم. اما دیگر نشد که سفر کنم. می گفتند نیاید. امیدوار بودم اوضاع ایران بهتر می شود و راهی باز می شود به خانه مادرم. به دیدار مادر و عزیزان ام. نشد.

چهره مغموم و گریه آلودش را یادم نمی رود وقتی ریحانه از جهان رفته بود. وقتی گریه می کرد به قول خودش باد می کرد. صورتش ورم داشت در آن مجلس. گریسته بود سخت. اندوه اش مثل شادی اش آشکار بود. دلش در صورتش پیدا بود. از همان راه دور مدام غصه مرا می خورد. و من در مرگ ریحانه ام تنها با او می توانستم راحت حرف بزنم. حرف که نه بگریم. ولی هیچ وقت نفهمید که ریحانه با چه فاجعه ای از جهان رفت. نباید می فهمید برای قلب اش خوب نبود. همین قدر می دانست که ریحانه افسرده است. گفتم دق کرد مادرجان. و دق کرده بود و جهان را دیگر نمی خواست.

امروز روز تولد من بود. مادرم خواست که روز تولد من از جهان برود. تا پیوندش را با فرزند غریب اش نشان دهد. امروز نبود که زنگ بزند و تبریک بگوید. احسان زنگ زد دیدم بغض کرده است. توان نداشتم که بشنوم. تلفن ام را خاموش کردم. تلفنی که صدای مادر از آن نیاید خاموش بماند بهتر. به شهزاده گفتم به خانواده ام بگوید چند روزی بگذارند به حال غریبی خود بمانم. من که هیچ وقت نبوده ام. بگذار این چند روز هم نباشم. توان شنیدن گریه های خواهران و برادران و عزیزان ام را ندارم. بعد از ریحانه بی تاب و توان شده ام. مادر مرده باشد؟ خاک بر دهان من. مادر زنده است. در رگ من زنده است. در خانه من حضور دارد. تازه سر بر دامن اش گریسته ام.

هر وقت گفتم بیایم گفت نه! گفتم هر وقت بگویید آری هفته بعد من ایران ام. مهم نیست چه بلایی ممکن است سرم بیاید. مهم این است که بتوانم شما را ببینم و خدمت کنم مادرجان. نه! همانجا که هستی بمان. و من ماندم آنقدر که دیگر رفتن ام سودی ندارد. امروز سه چهار بار یاد ایران کردم. دیدم دیگر شوقی به رفتن ندارم. مادرم وطن ام بود. وطنی که حالا آزاد است و می تواند پیش من هم بیاید. پیش من بماند.

اما دلم برای خواهرانم کباب است. برای سعیده که این سالها از کنار مادر دور نشد. پرستار مادر بود. همسایه مادر بود. مایه آرامش و آسایش مادر بود. حبیب مادر و سنگ صبور مادر بود. دلم برای حمیده می سوزد که هر وقت فرصتی پیدا می شد کنار مادر بود. از تهران می رفت تا مشهد. تا پیش مادر بماند. به دیدار مادر شاد شود. دلم برای هادی می سوزد که طبیب مادر بود. دعاگوی مادر بود. برای شفای مادر به هر دری می زد. همه بیمارستان ها آقای دکتر را می شناسند. مادر پزشکی مشاور در خانه داشت. هادی جور مرا کشید. مثل حمید. برادر نازنین ام که دردانه مادر بود. غمخوار مادر بود. و من نبودم که خدمتی کنم. قدمی بردارم. راه بسته بود.

امروز چندبار قوم ظالمین را لعنت کردم. لعنت یک مظلوم. لعنت کسی که از وطن دور مانده. از مادر دور مانده. آنها که راه خانه را بر من و ما بسته اند ستمگرند. جبارند. جائرند. بی هیچ جرم و جنایتی مرا و ما را محکوم به غربت کرده اند. مهاجرانده اند. به صرف اینکه دوست شان نداریم. به صرف اینکه زبان مان کوتاه نمی شود. به خاطر آنکه می نویسیم و تباهکاری هاشان را برملا می کنیم. ما را از مادران مان جدا کرده اند. از وطن محبوب مان جدا کرده اند.

با مادر زندگی کرده ام. با مادر زندگی خواهم کرد. پشت آن حصیر پرسایه تابستان. در آن خانه ای که همیشه از تمیزی برق می زد. در آن سفره ای که همیشه نان محبت تقسیم می شد. در آن روزهای سخت که مادر، ما بچه های یتیم را بزرگ می کرد. زیر بال و پر می گرفت. کار می کرد. پدرم که رفت مادر تنها ۲۹ سال اش بود. کار کرد و خانه را از قرض و وام نجات داد. اجازه نداد ما به فقر دچار شویم. بزرگترین حامی همه ما بود. دست اش گشاده بود. در هدیه خریدن سنگ تمام می گذاشت. اگر نمی توانست پول بگذارد چیزی درست می کرد. از هر انگشت اش هنری می ریخت. سوزن می زد و لحاف عروس را ساتن دوزی می کرد و نقش می انداخت. خوب یادم است. گلدوزی اش شاهکار بود. چیزهای مختلف می بافت. خانه اش پر از صنعت دست اش بود. با سلیقه بود. می شست و می رفت. تمیزی را دوست داشت. آشپزی اش عالی بود. مدتی اصلا از همین راه نان ما را تامین می کرد.

مادر بلندپرواز بود. از کودکی چنین بود. همیشه می خواست بهتر از آن باشد که هست. مثل پدرم دستگیر فقرا و نیازمندان بود. دست اش به کار خیر باز بود. به این خیریه و آن خیریه کمک می رساند. به این خانواده و آن خانواده که گوشت و برنجی نیاز داشتند. اخلاق اشراف داشت. بلندهمت و بلندنظر بود. هرگز پیش هیچ کسی خم نشد. کمرش راست بود و ماند مثل سرش. مغرور بود. عزت نفس عالی داشت. آبرو برایش همه چیز بود. نام نیک می خواست. دنیا برایش ارزشی نداشت. اما دنیا به او رو می کرد. و عشق او این بود که باغچه اش را بپرورد. از خانه بزرگ امکان پذیرایی از مهمان های زیاد را می خواست. در خانه اش باز بود. سفره اش همیشه رنگین. چیزی کم نمی گذاشت.

از وقتی یادم هست رادیو و مجله را دوست داشت. در آشپزخانه اش همیشه آوازی زیر لب زمزمه می کرد. نوجوان بودم. حمیرا را دوست می داشت. بعد هایده را. ما همیشه شباهتی و مقارنه ای میان مادرمان و هایده می دیدیم. مادر زیبای ما تنانگی هایده را داشت. اهل سفر بود. تا وقتی پا داشت سفر می کرد. ایرانگردی را خیلی دوست داشت. دریا را دوست داشت. از درخت و آب و گل لذت می برد. اما این سالهای آخر از پا افتاده بود. نمی خواست سفر کند مبادا سر بار دیگران شود. در خانه اش بود بیشتر وقتها. راه رفتن برایش عذاب شده بود. ویلچر هم دوست نداشت. انگار می گفت تا پا دارم و توان می روم. اگر ندارم نمی روم. قلب اش هم یاری نمی کرد. سفر هوایی هم دیگر برایش راحت نبود. من انگار روح مسافر او بودم. مرا مسافر می خواست. از سفر کردن های من لذت می برد. گویی خودش سفر می رود.

وقتی به هلند آمده بود فرصت را مغتنم شمردم و شش ساعت با او ویدئویی گفتگو کردم. بعد متن را پیاده کردم و ابهامات را با تلفن رفع می کردم یا سوالات تازه ای می پرسیدم. نهایتا متن را سال پیش برایش فرستادم. بعضی چیزها را می گفت حذف کن. اسباب دلخوری نشود. اهل رعایت بود. قرار بود کتابچه ای فراهم کنم. تقریبا آماده شده است. اما به دیدارش نرسید.

خیلی زود از خانه بیرون آمدم. یعنی درست وقتی وارد دانشگاه شدم. دانشگاه تربیت معلم در تهران بود. برایش نامه می نوشتم. گاهی شعر می نوشتم. آن نامه ها را همیشه داشت. بعد که آمدم لندن باز هم نامه نگاری داشتیم. نامه را دوست داشت. می گفت هر وقت دلم تنگ می شود می روم سر وقت نامه ها و آنها را دوباره می خوانم.

فرزند بزرگ بودن یک امتیازش این است که سالهای بیشتری با مادر زندگی کرده ای. و من خرسندم که سالهای سال با او زندگی کردم. همفکری داشتیم. مشورت می کرد. پول خانه را دست من می داد. به من زندگی می آموخت. و من هنوز نوجوان بودم.

مدتی دراز عاشق شده بودم. اگر مادر نبود نمی دانم چه می کردم. همیشه حواس اش به من بود. همیشه یادش بود که خانواده دختری را که دوست داشتم دعوت کند تا من بتوانم او را ببینم. عاشق بودن را دوست داشت. عشق را می شناخت. محبت را می شمید. اسرار دل ات را ناگفته می دانست.

به هر طرف که نگاه کنم مادر هست. پشت سرم تابلوی قالیچه ای هست که او برای ما آورده است. با آیه ای از قرآن. امن یجیب المضطراذا دعاه و یکشف السوء. این آیه را خودش خیلی دوست داشت. مرتب می خواند. آیه محبوب خانواده بود اصلا. می خواست مطمئن باشد که من یادم نمی رود کسی هست که در اضطرار بتوان به او پناه برد. خوشحال بود که در غربت قید دین و قرآن را نزده ام. اما از آخوندها بیزار بود. یعنی شده بود. یکبار با اصرار او به همراهش رفتیم قم. برای دیدن آقای خمینی. همان سال اول انقلاب. اما این اواخر دیگر اعتقادی به اسلام آخوندی و آخوندها نداشت. گاهی پشت تلفن حرف های تندی می زد و بعد به شوخی می گفت اگر هم دارند گوش می کنند بگذار بشنوند!

حالا نیستم که زیر پایه تابوت اش را بگیرم. نیستم تا در خاک بگذارم اش. نیستم تا سنگ گورش را بگذارم. اگر هم بودم شاید توان اش را نداشتم. همین تازگی رفته بودم لندن تا سنگی بر خاکستردان ریحانه ام بگذارم. بعد از یک سال و نیم. قدرت اش را نداشتم. هنوز داغ برادرزاده ام تازه است. همین تازگی سال اش بود. دیگر طاقت مرگ دیگری را نداشتم. و حالا مرگ مادرم آوار شده است بر سرم. و این ستم حاکم که پایان نمی پذیرد. مادرهامان می روند. فرزندهامان می روند. دوستان مان می روند و این ستم نمی رود.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۳

۵ نوامبر ۱۹۹۸

قرار نبود نوشتن یادداشتهای روزانه را زودتر از ژانویه ۱۹۹۹ شروع کنم ولی آقای خاتمی تصمیم مرا تغییر داد. پیشنهاد او برای آغاز هزاره جدید میلادی با سال گفتگوی تمدنها در سازمان ملل متحد تصویب شده است. خبر مهمی است. من خانه ام و به برنامه جام جهان نمای بی بی سی گوش می دهم. عنایت فانی از صادق زیباکلام می پرسد خب نخواهند گفت که در خود ایران هنوز وضعیت آماده گفتگو میان صاحبان عقاید مختلف سیاسی و فرهنگی نیست؟ زیباکلام تایید می کند و از بیگانه ترسی سیاسی مردان ایران می گوید و از بسته شدن روزنامه توس در دو ماه پیش تر بدون اینکه تا امروز کسی گفته باشد چرا و به چه جرمی این روزنامه تعطیل شد. یعنی که نه نسبت به جهان خارج و نه نسبت به امور داخلی آمادگی چندانی در تفاهم و گفتگو و پذیرش دیگری دیده نمی شود. البته وضع آنقدرها هم بد نیست زیباکلام می گوید چون به عقیده او سرکوب وجود ندارد. دست کم سرکوب سیاست رسمی نیست. اما همه می دانیم که فشار وجود دارد. پس گفتگوی تمدنها از کجا می آید؟ آیا همانطور که در این مصاحبه می آید برای خلع سلاح رقبای خاتمی مطرح شده یا واقعا اصالتی در آن هست و اگر هست زمینه اجتماعی اش چیست؟ آیا واقعا ما ایرانیها به آن سطحی رسیده ایم که از گفتگوی تمدنها سخن بگوییم؟

جواب من مثبت است اما توضیح دارد. این حقیقت است که بخشی از جامعه ایران به شکلی باورنکردنی رشدیافته و نواندیش و جهانشناس است. اما این هم حقیقت است که این تنها “بخشی از جامعه” است. به زبان دیگر جامعه ایرانی جامعه ای نامتوازن یا ناموزون است.

۷ نوامبر

یک هفته مرخصی دارم. در آخرین روز مرخصی سری به اداره می زنم. جانامه ای (یا سوراخ کفتر به انگلیسی pigeon hole) ام پر است و میان آنچه رسیده شماره تازه ای از گردون چاپ آلمان است (شماره ۵۹ مهرماه ۱۳۷۶). گردون حرفه ای ترین مجله ایرانیان در اروپا ست (آمریکا حساب دیگری دارد) و مستقل است مستقل از کانونهای سیاسی و دسته بندیهای حزبی و شبه حزبی. ولی البته خالی از جهتگیری های گاه تند و مخالف سیاست جمهوری اسلامی هم نیست. اما هنوز اپوزیسیونی به معنای رایج نشده. خبرهای خواندنی و متنوع دارد و رسانه خوبی برای ارتباط ایرانیان پراکنده در اینجا و آنجای اروپا ست. اما مشکل فروش و توزیع دارد. کار فرهنگی در خارج هم آسانتر از داخل نیست. بعضی مشکلات حل می شود ولی با مشکلات تازه ای روبرو می شوی.

گزارش اصلی گردون می پرسد: بیست سال گذشت. ابعاد گسترده تبعید را چگونه ارزیابی می کنید؟

کوشیار پارسی، اسد سیف، مسعود مافان، باقر مرتضوی، رضا نافعی، هوشنگ وزیری، نسیم خاکسار، هر یک کوتاه و بلند پاسخهایی داده اند. تکه ای از حرف باقر مرتضوی به خاطرم می ماند که نوشته سی سال است در آلمان زندگی می کند زنش آلمانی است و بچه هایش شهروند آلمان ولی خودش هیچوقت نخواسته پاسپورت آلمانی بگیرد اما وقتی مراجعه می کند به سفارت ایران تا پاسپورتش را تمدید کند از او شناسنامه می خواهند که ندارد (شناسنامه واقعا در خارج از کشور به کاری هم نمی آید). گم کرده ام. مرتضوی می گوید. مسئول سفارت جواب می دهد: “اما مردم متدین آذربایجان شناسنامه گم نمی کنند.” که اشاره ای است به چپ بودن مرتضوی آذربایجانی. می گوید راه حل؟ جواب می شنود: تو شناسنامه نداری. بی هویتی.

دلم برای مرتضوی که با آن سماجت به پاسپورت ایرانی اش چسبیده می سوزد. بقیه هم هرچه گفته اند از بی پناهی است و بیگانگی. بیگانه ماندن ایرانی خارج از کشور نسبت به جامعه میزبان. و بیگانه شدنش از جامعه مانوس و مادری. مهاجران ایرانی بدترین دوره خود را می گذرانند. خاصه میانسال ها که ایران در ذهنشان زنده است. نسل جوانتر و نسل دومی ها کمتر با مشکلات ذهنی روبرو می شوند. ولی روند بیگانه شدن دست کم نسبت به جامعه خودی گویا قطعی است.

همان شب

شب سری می زنم به میدان لستر (لستر اسکوئر) که از میدان های عمده شهر است و محل پیادگان و سینماها و کافه ها و کلوبهای شبانه. شنیده ام آتشبازی خواهد بود. پلیس را عصبی می بینم. تا امروز ندیده ام اینجا پلیسی عصبی باشد. شلوغی است یا چیزهایی که من نمی دانم و نمی بینم.

دیدن پلیس تا مدتها مرا ناآرام می کرد. اما دارم عادت می کنم که پلیس اینجا برای آزار و زورگویی به شهروندان نیست. سایه عادتهای ایران خیلی دیر از سر آدم رفع می شود. وطن ما با ما سفر می کند. با ما ست.

دوشنبه ۹ نوامبر

برای اینکه زودتر به خانه برسم به جای استفاده از خط شمالی مترو (Northern line) به سراغ خط پیکادلی می روم. اما بخت با من یار نیست. از آن شبهایی است که فاصله معمولا ۲۰ دقیقه ای از مرکز لندن تا آرنوس گرو (َArnos Grove) ایستگاه مورد نظر من یکساعته پیموده می شود. خط پیکادلی تقریبا در تمام این چند سال اخیر که خود شاهد بوده ام در ایستگاههای نزدیک به آرنوس گرو مساله داشته است. حفظ آرامش اعصاب وقتی زیرزمین در داخل تونل معطل مانده ای آسان نیست. صبح باشد باید بموقع سر کار برسی شب باشد می خواهی قبل از خوابیدن بچه ها خانه باشی و به هر حال استنشاق هوای مانده و دودآلود داخل تونل ها هیچ لطفی ندارد بخصوص که در انتظار رسیدن به مقصد باشی و قطار زیرزمینی متر به متر حرکت کند یا اصلا نکند!

با این حال ندیده ام که این انگلیسی جماعت کنترل اعصابش را از دست بدهد (ما باشیم می گوییم در فرنگستان وضع بهتر است چرا در وطن ما اینطور است. اما اینجا همان فرنگستان است و جای دیگری ندارد که آرزوها و نداشته هایش را بر آن بار کند و آن را نشان کند). فقط یکبار که نزدیک به دو ساعت – بله دوساعت! – زیر زمین همین قطار در همین حوالی معطل ماند یک دو جوان از قشرهای پایین تر جامعه را دیدم که بی طاقت شده بودند و آرام و قرار نداشتند و فحاشی می کردند. دست آخر یکی شان از شدت فشار یا برای اعتراض در گوشه واگن قطار ایستاد و به طرف در واگن ادرار فرمود! آن شب من دو ساعت بعد از نیمه شب به خانه رسیدم. تازه در اولین ایستگاه بعد از اینهمه معطلی پیاده شدم و تاکسی گرفتم!

چند سفری این سالها به آلمان رفته ام. وقتی مقایسه می کنم می بینم واقعا سیستم قطار زیرزمینی لندن اصلا اروپایی نیست. یعنی اگر معیار اروپایی بودن آلمان باشد.

در خانه دیروقت است اما مهناز که بیدار شده صحبت از بچه ها می کند و درس و مشق شان. به همکارش گفته است این استعدادهای دختر من که اینجا به آن پی برده در ایران کجا بود؟

به مدارس ایران فکر می کنم. با خودم می گویم که بزرگترین آفت فرهنگ ما سرکوب است و سرکوفت. جباریت.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن- ۲: از چیزهایی که باید نوشت

پیش یادداشت

فکر می کنم از این چیزها باید نوشت:

رانندگی در لندن و در تهران! خیابانهایی که جهت برعکس دارند و راننده هایی که در طرف راست می نشینند و روند خطرزای عادت کردن به این جهت نامعمول که در همان آغاز متفاوت بودن انگلیسی را به رخ تازه وارد می کشد.

فرهنگ فارسی به انگلیسی که قرار است (هست واقعا؟) دستیار حل مشکل فارسی زبانی باشد که به خارجستان می آید. و نیست. چرا؟ ده دلیل دارد. ولی یک دلیل اولیه اش این است که کلمه ها رها هستند بدون اینکه در جمله نشسته باشند. چطور باید فهمید چه کلمه ای در کدام جمله و موقعیت به کار می آید؟ ولی این فرهنگ نبود نمی دانم با دکترم باید چطور حرف می زدم. اولین باری است که ناچار می شوم اندامهای بدن را به انگلیسی بگویم. دردم را به انگلیسی توضیح دهم. و البته پزشک حاذق می داند که وقتی دو کلمه درد و مفصل یا معده را گفتی از کجا باید شروع کند به معاینه.

فرهنگ های انگلیسی به فارسی هم وضع بهتری ندارند. کمی بهتر شاید. ولی میان انگلیسی مورد نیازت با آنچه در فرهنگهای کارشده در ایران آمده فاصله بسیار است. این فرهنگها برای مسافر و مهاجر نیست انگار.

و بعد آن تصورهای باطل در آموزش زبان که سه ماه و شش ماهه در محل می شود یاد گرفت. بزرگسال واقعا یاد نمی گیرد. بخصوص که درگیر هویت زبانی و ملی خود باشد.

در عوض بچه ها هستند که فارسی را از یاد می برند و یا فقط می فهمند اما دیگر به آن حرف نمی زنند. برایشان کاربرد ندارد.

فقط زبان هم نیست. محیط مسیحی است مثلا. بچه مسلمانهای ما مسیحی بار می آیند. هنوز مقاومت می کنم که کریسمس جدی باشد و درختی باشد و چه و چه. اینجا شوخی نیست. تهران نیست که!

فرهنگ هپی / happy بودن و شادی و شادخواری و لذت بردن از زندگی اصل است. این را اول بار از اولین انگلیسی که به خانه او و دوست دختر ایرانی اش دعوت شدیم شنیدم. هدف آموزش شادی است.

بعد می رسیم به پارلمان و آن مباحث هفتگی نخست وزیر با لیدر مخالف و کابینه سایه. بارها میخکوب شده ام جلوی تلویزیون و به این رسم و بیگانگی اش از رسم های سیاسی در وطن خودم فکر کرده ام.

سگها هم مساله اند. به سگها عادت نکرده ام. برعکس چیزهایی می بینم که مرا بیشتر رم می دهد. آن از تختخواب مان که در آن اولین خانه ای که اجاره کرده بودیم یک روز روکش تشک اش را برداشتیم برای شستن و حیرت کردم از آن موهای کوتاه و درشت و زبری که زیر روکش اینجا و آنجا دیده می شد. فکر می کردم مرد خانه چه موهای عجیبی در سینه احتمالا داشته است! بعدتر دانستم که موی سگ اش بوده است.

در همان محله بعضی خیابانهای فرعی بی شباهت به کوچه های دهات نبود جز اینکه در کوچه های دهات فضله الاغ و گاو و گوسفند دیده می شود و در اینجا فضولات سگ! رسما حال به هم زن بود تا مدتها. ولی خوشبختانه دیگر در آنجا نیستیم. محله کنونی انگار سگ هایش کمتر است یا در جایی رفع حاجت می کنند که دیده نشود.

از عالم مجلات اش باید بگویم که هنوز در حال کشف و شهودم. اما این مجله کدام؟ (Which?) مجله فوق العاده ای است. بدون آن امورات آدم نمی گذرد. همه محصولات را امتحان می کند برای شما و می گوید کدام اش بهتر است. بعد هم کلی راهنماهای مختلف چاپ می کند. مشترک اش شده ام.

تا لندن نیامده بودم مفهوم فرهنگ مکتوب برایم شناخته نبود. اینجا فهمیدم مکتوب بودن یعنی چه. کوچکترین چیزی مکتوب می شود. امروز به جایی زنگ بزنی فردا نامه اش می آید که اینطور قرار گذاشتیم. تایید می کند به اصطلاح. برای هر چیزی نامه می آید. مقداری از آنها را جمع کرده ام که تیپیک است. فکر می کنم به درد هموطنان ام می خورد. اگر کتاب اش کنم مرجع خوبی خواهد بود برای نامه نویسی واقعی انگلیسی و بعد هم کلی آداب همراه اش.

با اینهمه کاغذ و مجله و نامه و مکتوبات مقام انگلستان در بازیافت در رده های پایین اروپا ست. این هم از عجایب است.

قضیه آب لندن هم برای خودش قضیه مهمه ای است. آب اش سرشار از املاح است. گچ دارد. برای همین اگر با آن چای درست کنی چای کدر می شود. برای چای مرغوب باید آب بطری استفاده کرد یا آب را فیلتر کرد. پارچ های مخصوص فیلتر آب فت و فراوان است. و البته بیزنسی است فروش آن و فیلترهایش.

از آب که بگذریم می رسیم به غذا. مهمترین وجه تمایز لیست خوراکی ها در اینجا این است که گیاهخوار بودن یا وجترین (vegetarian) بودن خیلی جدی است و شایع است. همینطور مساله خوراکی هایی که با کم چرب بودن (low-fat) مشخص می شوند. اینها یک گروه غذایی خاص خود را دارند. این نهضت تازه ای به نظر می رسد. بعد از آنهمه رسوایی سر گوشت گاو و جنون گاوی و غذای صنعتی و صنعت غذایی. 

و اما در ذهن انگلیسی و دنیای انگلیسی چه می گذرد؟

انگلیسی رویا ندارد! و رویاساز هم نیست. این را فیلم های انگلیسی بیش از همه نشان می دهد. واقعگرایی انگلیسی تحسین برانگیز است اما این نقص را جبران نمی کند که فرهنگی بی رویا ست. یا فرهنگی که رویاهایش ته کشیده است. دوره کهولت را می گذراند. این کهولت را می توان در خیلی چیزها یافت. از جمله در محافظه کاری اش!

در مقایسه آمریکایی ها سرشار از ایده و رویا و تخیلات عجیب و غریب اند. شاید این ویژگی تمدنهای بانشاطی است که از شایستگی های خود اطمینان کافی دارند و از اعتماد به نفس سرشارند.

ایرانیها چطورند؟ شاید زیاده از حد رویایی اند! روانشناسی مردمی حسرت کشیده که عقبماندگی خود را با آرزوها و رویاهایش جبران می کند. اما این کافی نیست. ایران برای تعقیب آرزوها سرزمینی است که مهاجرت را تشویق می کند.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – بخش ۱: مقدمه‌گویی

یادداشتهای روزانه من که مقصد آن بود که سال ۱۹۹۹ را از چشم یک تازه مهاجر ثبت و ضبط کند مصادف شد با واقعه های بزرگی در وطن ام ایران. بیست سالی است که این یادداشت ها را به امید اینکه تکمیل شود و خاصه با ارجاع به روزنامه هایی که در همان روزها گردآورده بودم مستند شود کنار گذاشته ام. پنج سالی پیش آنها را تایپ کردم – آن زمان در آخر قرن هنوز دستنویس داشتم و تایپ مرسوم نبود. ولی باز ماند تا امروز. حالا تصمیم گرفته ام آنها را خرد خرد در سیبستان منتشر کنم. شاید ضمن این کار فرصت شد و به روزنامه هایی که دارم هم ارجاع دادم و در نهایت این کار تکمیل شد. سال آینده شمسی سال آخر قرن است برای ما. بنابرین یادداشتهای پایان آن قرن فرنگی را در پایان این قرن ایرانی منتشر کردن بهانه خوبی است که هم من خود بیست سال پیش ام را مرور کنم و هم گذر ایام وطن را ببینیم و آنچه در این بیست ساله عوض شده یا نشده است – و البته بسیار چیزها عوض شده است. پس بی مقدمه می روم سراغ مقدمه یادداشتها. مقدمه ای که بیشتر حالت قلم انداز دارد تا بعد مقدمه شود.

اهدائیه

مجموعه این یادداشتها را تقدیم می کنم به مادرم و همه آنها که برایشان دلتنگم. به امید دیداری که سالها ست به تعویق می افتد.

قلم اندازهای مقدمه

پس چیست آنچه عمیقا این فرهنگ و زندگی در اینجا -لندن/ بریتانیا- را با آنِ ایران متفاوت می کند؟ به نظر من امنیت خاطر و آرامش. شاید این از برای آن است که نسل من بیشتر از همه دغدغه امنیت داشته است امنیت موقعیت، امنیت شغلی، امنیت قضایی و حقوقی، و بیشتر از همه از آرامش بی بهره بوده است که جنگ را تجربه کرده و موشکباران ها را و آینده نامطمئن را و بحران ها و تلاطم های سیاسی را. ولی به نظرم حتی دیگران هم امنیت را مهمتر و متمایزتر خواهند یافت اگر دقیق بنگرند. امنیت پایه رشد آدمی، فرهنگ و اقتصاد است.

اینکه من اینها را می نویسم نوعی بازشناسی هویت من مهاجر هم هست و پرهیزی که از بیگانه شدن دارم و هر مهاجری ظاهرا دارد. بیگانه شدن از آنچه داشته و پیوستن به آنچه نمی شناسد یا در باره ارزشهایش اغراق می کند.

وقتی تصمیم گرفتم که در سال پایانی قرن بیستم به نوشتن یادداشتهای روزانه بپردازم و آخرین روزهای یک دوره صدساله را ثبت کنم مساله فقط یک انتخاب ساده بود به مناسبتی ساده. من در موقعیتی بودم که می توانستم سال ۱۹۹۹ را وقایع نگاری کنم یا سوانح احوال شخصی خود را با وقایعی که به نظرم جذاب و معنادار می رسد بیامیزم. قرار بود این یادداشتها حال من مهاجر یا تبعیدی یا رانده شده یا گریخته از وطن باشد در شهری که از شهرهای موثر قرن بوده است و من در مهمترین رسانه اش کار می کردم. اما مساله طور دیگری پیش رفت. سال ۱۹۹۹ سال شگفتی آوری در وقایع ایران شد. و این یادداشتها سمت و سوی دیگری پیدا کرد.

حالا که به این یادداشتها نگاه می کنم می بینم بیشتر ثبت کننده ایران در سال آخر قرن است. اما از منظر روزنامه نگاری که دیگر در ایران نیست.

با اینهمه درگیری سیاسی و سرکوب و ممانعت از رشد اجتماعی و اصلاح روندها طبعا آدم فکر می کند وضع ما در صد سال پیش هم همین بود؟

این است که مقایسه ایران ۱۹۹۹ با ایران سال آخر قرن نوزدهم یعنی ۱۸۹۹ مقایسه بامعنایی است.

سعی کرده ام تا جای ممکن به اصالت یادداشت ها دست نزنم و مثلا آنها را بازنویسی نکنم مگر اینکه صورت یادداشت اصلی خیلی تلگرافی بوده یا نکته ای باید به آن می افزوده ام تا روشنتر شود. اما حس و حال و سطح آشنایی خود را با جامعه بریتانیا که در آن زمان تنها سه سال بوده تغییر نداده ام و از دانش و بینش بعدی خود چیزی وارد متن نکرده ام که آن را مخدوش کند.

همزمان حالت تکه تکه بودن کار را هر جا که این خصلت را داشته حفظ کرده ام و سعی نکرده ام به آن ترتیب و تبویبی بدهم که امروز می پسندم یا روابط را معنادارتر می کند.

در عین حال در معدود مواردی هم ناچار بوده ام برخی اشاره ها را حذف کنم چون اطلاعات بیشتری می خواسته که امروز ندارم یا از یاد برده ام. در زمان یادداشت کردن مطلب حتما می دانسته ام چه می خواهم بگویم اما به دلیل اینکه سالها فاصله افتاده است امروز از بعضی از آن اشارات که باید تفصیل می یافته سر در نمی آورده ام پس از خیرش گذشته ام. 

یادداشتها از ۵ نوامبر ۱۹۹۸ شروع می شود. کمی زودتر از آغاز سال آخر قرن. توضیح اش در همان یادداشت اول یعنی ۵ نوامبر ۹۸ آمده است. به این ترتیب یادداشتها سه ماه زودتر شروع شده و تا اول ژانویه ۲۰۰۰ ادامه یافته است. ولی هر روز یادداشتی ندارد. گاهی فاصله روزها کمتر و گاه بیشتر است. اما قرار بوده مسائل مهم یا مشاهدات قابل توجه از قلم نیفتد. در عین حال در میانه یادداشتها ناگهان تمام ماه اوت خالی است و یادداشتی ندارد و بیشتر ماه سپتامبر هم چیزی نوشته نشده است. هنوز به یادم نیامده که چرا چنین فاصله ای در یادداشتها افتاده است. آیا آنها را جایی دیگر نوشته ام؟

با وجود اینکه این یادداشتها خصوصی نیست و از اول برای انتشار نوشته شده و قرار بر ثبت سوانح احوال نبوده است اما چون از زاویه دید شخصی نوشته شده و عواطف بسیاری را ثبت کرده و شیوه قضاوت مرا به جهان اطرافم در بردارد برای من نوعی خودشناسی هم هست. این آینه ای از من است در حوالی چهل سالگی. و در آغاز تجربه زیست غربی. نوع سوالها و کنجکاوی ها و تردیدها و مساله های ذهنی از این بابت برای خود من نیز تصویری واقع نما از یک تجربه زیسته است.

وانگهی یک نکته دیگر همه نکاتی است که ما امروز می دانیم و آن روز نمی دانستیم. ثبت آن روزها و کشف قدم به قدم چیزهایی که امروز بر همه آشکار است گویی صندوق اسراری است که زمان آن را گشوده است.

یک معضل کار خبری و رسانه ای این است که کمتر به عقب باز می گردد تا ببیند چه گفته و چه پیش بینی کرده و چه تحلیلی داشته و چه توهمات و تخیلاتی بافته است و چقدر در شناخت داستان تاریخ در جریان خطا کرده یا به خال زده است. مرور یادداشتهای سال ۱۹۹۹ در باره اتفاقاتی بس مهم و تعیین کننده می تواند عبرت آموز هم باشد از این بابت که آینه ای است در برابر ما که چقدر می توانیم تاریخ امروز و فردا را بشناسیم و مسیرها را تشخیص بدهیم. بعلاوه، اینکه می توانیم بهتر بفهمیم که کدام حرکت ممکن بود جهت تاریخ را عوض کند. و آن که ما فکر می کردیم عوض خواهد کرد چه بسا هیچ تاثیری نداشته یا به سبب همین که بسیاری فکر می کردند جهت تاریخ را عوض می کند سرمایه و نیروی بسیار صرف آن شد تا نکند! کشف دخالت نیروهای امنیتی در قتل روشنفکران یکی از این بزنگاه های مهم تاریخی است.

همیشه از نگاه توریستی گریزان بوده ام. چیز زیادی به دست نمی آورد. نگاه شهروندی دیگر است. این را می توان به دست آورد. اما نگاه مهاجر هر قدر هم شهروندانه شود مهاجر است. مقیم نمی شود. این نگاه را نمی توان از مهاجر خواست. مهاجر همیشه مهاجر می ماند.

title لبنانی شدن مدل ولایی؛ یا سکولاریته از مسیر حزب الله‌گرایی

نشانه ها و قراین متعددی این روزها دیده می شود که نشان می دهد عده ای از درون نظام برای آینده نظام ولایی نگران اند و راه لبنان را پیشنهاد می کنند. برای من که در یک دهه گذشته مرتب و آشکارا از مبارزه ولایت با طبقه متوسط نوشته ام و روشهای ولایی را در این مسیر رصد کرده و هشدار داده ام این به معنای تحولی اساسی و تجدیدنظرطلبی در مشی ولایی است.

انقلاب اسلامی گرچه با حضور پرشمار و مشتاقانه طبقه متوسط سنتی و متجدد از بازار و دانشگاه و شبکه روابط آنها شکل گرفت با استقرار خود به مبارزه با ارزشها و چهره های طبقه متوسط پرداخت. رئیس جمهور منتخب آنها یعنی بنی صدر را عزل کرد. دانشگاهها را تعطیل کرد. گروههای سیاسی متنوع آنها را بست و اعضای آنها را به زندان انداخت و در نوبت های متوالی اعدام کرد یا به عنوان تواب به خدمت خود درآورد. هشت ساله جنگ نعمت بود چون می توانست با بسیج نیروهای روستایی و سنتی و وابسته به فرامین مرجعیت حاکم خاستگاه اجتماعی خود را تقویت کند و بهانه های بسیاری برای سرکوب طبقه متوسط فراهم سازد. چنانکه رمان های نویسندگان ایران در کیهان مرتب نقد و تخریب و متهم می شد تا از بازار برچیده شود و کاغذ از دسترس ناشران نامطلوب دور نگه داشته می شد تا نتوانند آثار مترجمان و نویسندگان مخالف و منتقد را چاپخش کنند.

بعد از جنگ به دلیل نیاز به مدیریت باسواد و متخصص تکنوکرات ها و به تبع آن بخشهایی از طبقه متوسط که غیرسیاسی بودند مورد توجه قرار گرفتند اما همیشه با شمشیر داموکلس بالای سرشان از رفتارهای سیاسی ایشان مراقبت می شد و هشدار می دادند که دست از پا خطا نکنند. دوره ای بود که ماموران و مدیران ولایت باید کارآموزی می کردند و کنار دست متخصصان خارج دیده کار یاد می گرفتند. در این دوره به نحوی مشروط استادان غیرمتشرع در دانشگاه پذیرفته می شدند. ولی فشار بر نویسندگان و روشنفکران و مجلات و محافل ایشان ادامه داشت. چنانکه ترور مهندس برازنده در اوایل دهه هفتاد اتفاق افتاد و تا ترور دکتر احمد تفضلی هم پیش رفت و باقی چهره های طبقه متوسط از مذهبی و غیرمذهبی که داستانهایش را می دانیم از جمله ملی مذهبی هایی چون سحابی و علیجانی و هدی صابر و رحمانی. همان ها که از زندان نامه نوشتند و شهادت دادند که زندان ولایی جایی است که در آن نه خدا هست نه قانون.

تا دوره اصلاحات شد و شد آن چه همه شاهد آن بودیم. اندکی فضای باز دوره رفسنجانی و البته نیات خود او و مدیرانش باعث شد طبقه متوسط با رای قاطع نامزد مورد حمایت ولایت را طرد کند و بحران های مکرر هر ۹ روز یکبار را در پاسخ تحمل کند.

با آمدن احمدی نژاد ولایت تصمیم گرفته بود که طبقه جدیدی وابسته به خود درست کند طبقه ای که در هیچ یک از مراحل قبلی انقلاب نقش مخالفت با ولایت نداشته بوده باشد یا اصلا جوانتر از آن باشد که در سنین نقشبازی قرار گرفته باشد. این طبقه بود که حالا جای استادان قدیم را در دانشگاهها پر می کرد و مدیران قدیم دولت را به غیرانقلابی بودن متهم می داشت و آنها را با تصویب و اجازه رهبر از دستگاه اداری کشور می راند و هزاران نفر نیروی تازه نفس و خودی و وابسته به ولایت را وارد اداره ها می کرد. تلاش عظیم و همه جانبه و پرهزینه تشکیل طبقه جدید با زه زدن خود احمدی نژاد که نماد همین طبقه از مدیران بود زمین خورد.

روحانی به صحنه آمد که نه با مردم بود نه با ولایت. نه با ولایت بودنش مردم را جلب می کرد و نه با مردم بودنش ولایت را! طرح تشکیل طبقه جدید مدتی مسکوت ماند اما دوباره از دوره مخالفت با برجام زنده شد و نهایتا به رویارویی مستقیم با دولت روحانی رسیده است.

اما کشمکش طولانی ولایت با مدرنیته و حاملان آن که طبقه متوسط ایران است در تمام جبهه ها به شکست انجامیده است. مملکت را باید اداره کرد و طبقه متوسط ناراضی است. طبقه سه یا مادون متوسط و حاشیه نشین هم ناراضی است و این را در اعتراض های آبان نشان داده است. چه کسی می ماند؟ اعضا و کارمندان سازمان عظیم اداره کشور چه ادارات مدنی چه ادارات نظامی و امنیتی.

با این مجموعه کار زیادی نمی توان کرد. ایده ساختن طبقه جدید ولایی را هم بیش از این دیگر نمی توان پیش برد. بخواهی هم دیگر عمر ولایت اجازه نمی دهد و همین امروز و فردا ست که از صحنه سیاست ایران غایب شود. پس باید فکری تازه کرد. چگونه؟

عقلای نظام می خواهند نظام شان ادامه داشته باشد. توصیه های روسیه و دیگر همفکران شان در منطقه هم به آنها در همین مسیر است. پس به مدل لبنان فکر می کنند. جایی که حزب الله در دل مذهبی و غیرمذهبی و مسلمان و مسیحی جا باز کرده است و آیین های سیاسی خود را با حضور همگان برگزار می کند و خلاصه به اندازه ولایت متوهم و پا در هوا نیست چون زمینه اش هم نیست پس واقعگرا ست و پایش را روی زمین سیاسی لبنان می گذارد.

امروز کسانی در محافل مطبوعاتی و سیاسی تهران از این صحبت می کنند که باید واقعیت های اجتماعی ایران را به رسمیت شناخت. روزنامه جوان مصاحبه ای داشت با علی سرزعیم که همین را توصیه می کرد: اگر سبک زندگی طبقه متوسط را بپذیریم و راه مشارکت سیاسی آنها را هم باز کنیم رابطه پایداری با آنها خواهیم داشت. جوان امروز هم مصاحبه دیگری دارد که در آن از زبان خرمشاد از چهره های اصولیون نگرانی خود را از این نکته مطرح می کند که قدرتهای مخالف ولایت دارند روی این شکاف حساب باز می کنند و طبقه متوسط را دنبال خود می کشند و می برند. باید فکری کرد.

من سالها پیش که مرحوم احمد قابل زنده بود مطلبی درباره نظرات او نوشتم با عنوانی برگرفته از آثار شریعتی: به سر عقل آمدن فقه شیعی. شریعتی این را در باره سرمایه داری گفته بود. من آن را برای فقه شیعی به کار بردم. سردبیران بی.بی.سی نپسندیدند یا نفهمیدند و از سابقه این تیتر بی خبر بودند و از اهمیت آن یا ترسیدند. و نهایتا با تغییر عنوان مطلب منتشر شد. امروز فکر می کنم ولایت هم دارد سر عقل می آید. البته به ناچار!

مفهوم سخن شریعتی این بود که وقتی سرمایه داری دید که مارکسیسم ممکن است دل کارگران را با شعارهایش ببرد تجدیدنظر کرد و به دلبری از کارگر برخاست تا آینده خود را تضمین کند. حال همه شواهد از چشم من نشانگر آن است که نظام ولایی دارد سر عقل می آید و می خواهد با این طبقه ای که خودش سرکوب می کرده آشتی کند. هم به خاطر اینکه دل او را شعارهای دیگران نبرد و مملکت از دست نرود و هم برای اینکه در مدیریت کشور نیازمند استعداد و سرمایه و سواد طبقه متوسط است.

این چارچوب تحلیلی من برای اتفاقات آتی نظام ولایی است. اگر نظام سر عقل آمده باشد گویی تاریخ یکبار دیگر تکرار شده است: در ایام صفویه مدل و مرجعیت شیعی از لبنان وارد ایران شد. در ایام صفویان ولایی امروز هم ظاهرا لبنان و مدل سیاسی و دینی اش قرار است مشکل گشایی کند.

title اگر شاه نمی رفت، اگر من مهاجر نمی شدم

خدا رحمت کند رفتگان شما و ما را امروز متوجه بحرانی شدم که باید آن را «بحران اگر» نام نهاد و بعد یادم افتاد از علی آقای قاف. جوان عجیبی بود. پرانرژی. کمی لکنت زبان داشت و شوخ بود. و بسیار مصمم و جدی. می خواست زندگی اش را خودش با برنامه خودش پیش ببرد. تکیه کلام اش این بود که چرا من پسر مارگارت تاچر نشدم! قرار بود سربازی برود و زن داشت و اصلا نمی خواست تن بدهد. راهی پیدا کرد که فکر کنم در تاریخ سربازی بی مانند یا بسیار نادر است: رفت تمام (یا تعداد معینی از) دندانهایش را کشید! و معاف شد! بعد از آن رفت دندان گذاشت. علی آقای قاف مظهر کسی بود که می خواهد زندگی اش را دست خودش بگیرد. فکر می کرد اگر پسر مارگارت تاچر می بود چقدر بهتر بود و اگر سربازی در کار نبود چقدر آسوده تر بود. و اگر معاف شدن آسانتر بود -که نبود و دوره جنگ بود- اصلا نیازی نبود دندانهایش را بکشد. علی آقای نازنین ما آنقدر به خودش مطمئن بود که با پا فرمان را می گرفت و با دست آزاد ماشین را می راند. مثل دوچرخه ای که دست به فرمان اش نداشته باشی. و با سرعت می رفت. عجله داشت. حوصله امر متعارف و عرف و قواعد و تحمیلات قانون و اینها را نداشت. اگر اینها نمی بود چقدر خوب می بود. اما سی ساله نشده در جاده کشته شد.

بحران اگر بحرانی جدی است. گریبان همه ما را می گیرد. و چه بسا ما را بیمار می کند. آشفته می کند. پشیمان می کند. میل بازگشت به وضع پیشینی را که ظاهرا بحران نداشته یا اینقدر بحران اش سنگین نبوده در ما تقویت می کند. نهضت نصف نیمه ای که الان دست کم در شعار درباره بازگشت رضاشاه شکل گرفته ناشی از همین مساله است. می خواهد این چهل سال نکبت و جنگ و تحقیر و تبعیض و سرکوب و مهاجراندن را از تاریخ ما قیچی کند و دور بیندازد. فکر می کند اگر انقلاب نشده بود اگر شاه نرفته بود اگر جنگ نشده بود چقدر خوب بود. خرمشهر آباد بود. آبادان آباد بود. اهواز گرفتار گردوغبار نبود. تهران اینقدر آلوده نبود. مترو خیلی زودتر ساخته شده بود. نیروگاه هسته ای داشتیم. شاید بمب اتمی هم داشتیم. کسی هم جرات نمی کرد به ما در خلیج فارس چپ نگاه کند و دانشگاه پهلوی نمونه همه دانشگاهها می شد و الان همه انگلیسی را مثل بلبل حرف می زدند و دانشگاه رونقی داشت و رفت و آمدها برقرار بود و پاسپورت ایرانی عزت داشت و اینهمه پناهنده و پناهجو نداشتیم و الخ…

زندگی ما همیشه درگیر اگر است. اگر اینطور نمی شد. اگر کارم را عوض نمی کردم. اگر از مملکت ام بیرون نمی آمدم. اگر فلانی برای من نمی زد یا اگر با فلان گروه همکاری نداشتم. اگر زود ازدواج نمی کردم. اگر زود بچه دار نمی شدم. اگر زنم هم کار می کرد یا اگر زنم خانه نشین بود. اگر پدرم ثروتمند بود. اگر دست کم خانه ای از خودمان می داشتیم و مجبور به اجاره نشینی نبودیم. اگر چنین اگر چنان.

اگر ما را بیچاره می کند! غافل از اینکه اگر آدم و حوا سیب یا گندم را نخورده بودند اصلا تاریخ ما شروع نمی شد. اگر قابیل هابیل را نمی کشت تاریخ ما شکل دیگری می داشت. اگر اسکندر نیامده بود اگر از اشکانیان تاریخ درست و درمانی باقی مانده بود اگر امپراتوری ساسانی نپاشیده بود اگر همه زرتشتی می بودیم اگر هنوز تشیع در اقلیت بود و با ضرب و زور صفویه حاکم نشده بود و اینقدر روحانیت قوت پیدا نکرده بود و هزاران اگر دیگر سرنوشت ما و تاریخ ما و جهان در مسیر دیگری می بود. اما حتی اگر چنان نبود و چنان ها نمی شد باز بحران اگر خاتمه نمی یافت. – اگر ترامپ انتخاب نمی شد یا اگر برگزیت شکست می خورد یا اگر صدام به کویت حمله نکرده بود و بشمار از این بسیار.

راست همان است که در اگر نتوان نشست. نه می توان به دوره شاه برگشت و نه می شود رضاشاه را دوباره زنده کرد و نه می شود شیعه را از ایران راند و نه می شود به عهد ساسانی برگشت چنان که نمی شود شکست ها را فراموش کرد، جان های سوخته را زنده کرد، بمب هایی را که بر سر مردمان فروریخت به هواپیماها برگرداند، خانه های مخروبه را به جادو به صورت اول بازساخت. به عقب نمی شود بازگشت. حتی اگر پشت سر بهشت باشد هم به بهشت نمی شود بازگشت. بازگشت بیراهه است. تنها می شود پیش رفت و از آنچه اتفاق افتاده آموخت. خطا کرده ایم؟ حتما و بسیار. تصمیم درستی گرفته ایم که پیامدهای سنگین داشته و پرهزینه بوده؟ البته. زندگی چنین است. هم در زندگی فردی و هم در زندگی جمعی و ملی صدها نمونه از اینها هست. اما حاصل اش دریغ خوردن به معنای بازگشت نیست. بازگشت راه بی سرانجام است. از میان همه صورت های ممکن تاریخ تنها یک صورت تحقق پیدا می کند. باقی صورتها در کتابها و روزنامه ها و میتینگ ها و اعتراضات و صورتهای جنینی یا سقط شده باقی می ماند.

به هیچ نقطه ای از تاریخ نمی شود بازگشت. دل ما را برده است؟ برای آینده از آن می توان آموخت. اما آنچه گذشت دیگر به هیچ صورتی بازسازی نمی شود. باید بازسازی را آموخت. از بهشت رانده شدیم. با اشک دریافتیم خطا کردیم. با اشک به زمین آمدیم. هفت هزار سال است زندگی می کنیم. و هنوز به بهشت برنگشته ایم. گاهی در این گوشه جغرافیا یا آن گوشه تاریخ بهشتی کوچک یا بزرگ ساخته ایم. صلح و آبادی و همزیستی را چنان که گرگ و میش کنار هم زیند ممکن کرده ایم اما بهشت ها پایدار نیستند. این سرشت بهشت آدمیان است. ولی آدمی از ساختن بهشت از تمنای ساختن بهشت دست برنداشته است. آینده پر از صورتهای بهشتی است.

تنها صورتی از اگر که بحرانی نیست همین است. اختراع و ابداع از همین «اگر آرام و بازیگوش» بر می آید. وقتی با خود می گویی اگر این را از اینجا بردارم آنجا بگذارم یا اگر این را به آن بیفزایم یا نسبت ها را تغییر دهم می بینی موسیقی تازه ای ساخته ای، سازی تازه و بدیع آورده ای، معماری شگفتی خلق کرده ای، سیاست تازه ای بنیان نهاده ای، شعر تازه ای با عروض نو و دلنشینی سروده ای، مدرسه ای ساخته ای که در آن کودک آزاد است و مشتاق است و رشد می کند در آزادی و خانواده ای ساخته ای که در آن زن و مرد قدر هم را می دانند و قدر نعمت سلامت و برکت و عزت خود را می شناسند خطاپوش یکدیگرند و پشتیوان فرزندان اند و با همسایگان به صلح و دوستی اند و جامعه ای ترکیب کرده ای که در آن خشونت رنگ می بازد و انرژی ها آزاد می شود و شوق ها می جوشد و آزادگان به کام دل می رسند.

ممکن است؟ آری اگر. اگری که به سوی آینده نگاه کند. اگری که خواهان بازگشت به صورتی از صورتهای سلوک ما و تاریخ ما نباشد. جهان سرشار از اگر است. اما آنچه محقق می شود تنها یک صورت از هزاران صورت ممکن است. و تنها در چارچوب دانایی زمانه ممکن می شود. هیچ کس دانای پیامدها نیست. بر اساس پیامدهایی که نمی دانیم امکان ندارد تحقق اگرهای ممکن را به تعویق بیندازیم.

در آموزه های عتیق که در خرد جاودان هم تایید می شود تسلیم به همین معنا ست. توکل از اینجا ضرورت می یابد. اگر همه تیرهای ما به هدف نمی رسد یعنی رسیدن همه تیرها به همه هدف ها ممکن نیست. خطا و تراژدی و حسرت و حزن و خسارت و عبرت و همه اینها از همین جا ست. زندگی بدون اینها نمی شود. حتی اگر به یک یا دو بهشت کوچک قدیم بازگردیم باز همین چرخه تکرار می شود. بهترین کار دست برداشتن از اندیشه بازگشت و توجه به اندیشه عبرت است. و در نهایت روشی رواقی در تسلیم بودن به آنچه از عهده ما بیرون است. ما صاحب جهان و تقدیر نیستیم. ما ساکن موقت جهانی هستیم با تقدیری که تنها بعد از آشکار شدن به آن دانا می شویم. ما بسیار کم می دانیم. «اگر» ماشین زمان خوبی برای گره گشایی از کار فروبسته ما نیست. قدم را باید پیش گذاشت نه پس.

title لویاتان یا هیولای دوچهره ولایت

دستگیری فریبا عادلخواه که دولت می گوید نمی داند کار کیست (!) بار دیگر ما را با پرسش از ساختار ولایت روبرو می کند. من هم تا امروز فکر می کردم دولت پنهان (یا به قول آمریکایی ها دولت ریشه دار یا عمیق deep state) دارد امور را می گرداند و دولت ظاهری یا منتخب بازیچه ای بیش نیست. تمام قصه ای که از رسانه های داخل و خارج می شنویم هم تکرار همین روایت است با کم و بیشی هایی که اندازه بصیرت هر رسانه را نشان می دهد. در داخل هم که به جای بصیرت باید گفت ماموریت!

اما امروز به نتیجه دیگری رسیدم: قدرت در ایران تقسیم شده است بین دولت ظاهری و ناپایدار و دولت باطنی/پنهان و پایدار. خامنه ای نمی تواند دولت ظاهری را نفی کند چون برای دموکراسی نمایی به آن نیاز دارد. وانگهی در معادلات جهانی هم، دولت مهم است و هر مقام غیرایرانی و از دولتهای دیگر باید با همتای دولتی خود دیدار و مذاکره کند. خلاصه ظاهر را باید حفظ کرد. اما اینکه این دولت ظاهری واقعا صاحب قدرت باشد چنین نیست. دولتی که چهار سال یا هشت سال هست و بعد نیست در ساختاری که همه قدرت آن هم به صورت مطلقه در اختیار کسی است که مادام العمر بر سر کار است طبعا «کاره» ای نیست و نمی داند چی «کار» کیست! بداند هم جرات بیان ندارد. دولت در ایران کاملا محدود است به امر ولایت پایدار و مادام العمر.

مدل ولایی برای قدرت کاملا گول زننده است. تا مدتها همه فکر می کردند روسای جمهور در ایران مسئولیت دارند. با مجاهدت برخی از تحلیلگران آمریکایی بود که بالاخره مثلا اوباما فهمید «آقا» ست که مسئول اصلی است و باید با او طرف بشود و با او قول و قرار بگذارد و قراری دولتی که آقا تایید نکرده باشد به هیچ جا نمی رسد. خامنه ای هم با زیرکی همیشه خود را از هر مسئولیتی کنار کشیده تا نقش واقعی خود را پنهان نگه دارد و سردرگمی رقبا ادامه یابد. اما واقعیت این است که خامنه ای بخوبی می داند چه کرده است: قدرت اصلی در دست خود او ست و عواملش و نمایندگان و منصوبان اش. اینها پول دارند (هم در بودجه دولتی و هم از طریق بنیادهای مختلف و شرکتهای خصولتی و شبکه های پنهان)، اسلحه دارند که واضح است، قدرت منطقه ای و نیروهای نیابتی دارند (که همه از خامنه ای و سلیمانی فرمان می برند نه دولت) رسانه و تبلیغات در دست اینها ست، و حتی مقاماتی که آقا منصوب می کند معمولا از دو دوره یک رئیس جمهور بیشتر سر کار هستند (معمولا دو دوره پنجساله) و طبعا بر انتخاب مردم سوارند. انتخاب مردم زینت نظام است و ضروری است که حفظ شود. اما مردم و صاحبان رای نباید قدرت داشته باشند. باید صرفا تاییدکننده انتخاب نظام باشند (نقش نظارت استصوابی همین است).

با اینهمه دولت بازیچه نیست. دولت هم دست اش در همین کاسه است. وظیفه دولت که نیمی از آنها آدمهای امنیتی هستند (از خود روحانی تا سخنگوی دولت و برخی وزرایش) اجرای نقش های روی صحنه است تا ولایت و آدمهای امنیتی اش نقشهای پشت صحنه را بازی کنند. این مدل واقعی تقسیم قدرت در نظام ولایی است. اما ظاهرش طوری درست می شود که بگویند بله دو سه جناح داریم و دارند با هم رقابت می کنند و مثلا صداوسیما هم اگر انتقاد از دولت می کند نشان آزادی در ولایت ما ست! جمهوری اسلامی هیولایی است یا به قول هابز لویاتانی است که دو صورت دارد: یک صورتش دولت است و یک صورتش ولایت. اینها هر دو یکی هستند. نقش های متفاوتی بازی می کنند تا فریب و گیجی من و شما و ناظران جهانی ادامه یابد. نگاه کنید که تنها کسانی که در این همه سال کاملا طرد شدند کسانی بودند که باور کردند رای مردم در این نظام اصالت دارد: از خاتمی تا میرحسین موسوی. یعنی باور داشتند که دولت از آن مردم است نه ولایت. و ولایت نمی تواند ساختار موازی درست کند در کنار دولت و دولت را ناچیز کند. و نخواستند دولتِ ولایت باشند. خواستند دولت مردم باشند. فریبا عادلخواه در این توهم بود که این هیولا را می شود رام کرد. طعمه همان هیولا شد.

title زندگی در ناکامی سالم‌تر است

اگر هر چه می خواستی داشتی هم زندگی آسان نبود! زندگی در ناکامی سالم تر است. انسانی تر است. زندگی در کامیابی پرخطر است و پرخطا. یادم افتاد به آقای خمینی. که چه معزز آمد و رهبری کرد و کارهای ناممکن را ممکن کرد و سلطنت را برانداخت و ملت را وحدت بخشید. اما بعد سقوط کرد به اسفل سافلین. نظام تبعیض و تحقیر و توهین و زندان و اعدام را پایه گذاشت. انقلاب را از خود کرد. خدایی کرد. و بعد افتاد و مرد.

در عمر ما هیچکس معززتر و باحشمت تر از خمینی نبوده است. و هیچکس به خواری و ناچیزی او نشده است.

بعد فکر کردم بهترین تربیت آموختن محدودیت است. آدم باید فرزندش را در سختی بزرگ کند. باید به فرزندش بیاموزد و خودش الگوی او باشد که زندگی مثل دموستنس است. هر حرکتی خارج از محدوده ات دست ات را به خاری می خلد. دست ات آزاد نیست. هر حرکتی نمی تواند بکند و نباید بکند. هدف حرکت در محدوده است. فرمان ات هم بهتر است محدود باشد. فرمان ات مطاع شد خطا می کنی. شاه می شوی. خمینی می شوی. خامنه ای مجنون و پرکینه می شوی. میراث یک انقلاب را به یغما می بری. مردمان را به تصور عزت بخشیدن به خود به ذلت می کشی.

رحم الله امرا عرف قدره. چند کلمه بیش نیست اما کلام بزرگی است. به اندازه سرشت و سرنوشت بشر. آدمی باید افتادگی بیاموزد. حد و حدود خود را بشناسد. طوری بار آید که حد بپذیرد. خودش بر خود حد بگذارد و حدود جامعه را نیز به آسانی بپذیرد. نخواهد آزاد مطلق باشد. بداند که محدود است از هر جهت. آزادی آدمی در مهار کردن خویشتن به دست می آید. آزادی از آز. آزادی از اطاعت طلبی. آزادی از برده ساختن مردمان. آزادی از آزار.

و آن کلام بزرگ دیگر اینجا معنی پیدا می کند که هر چه خواهی کن اما در آزار دیگران مکوش. مردم آزار نباش. اگر کسی به ترک آزار گفت یعنی که حدود خود را درک کرده است. عمر کوتاه خود را نیک شناخته است. تکلیف خود و حق خود را دریافته است. به حیات کوتاه خود معترف شده است اما در عوض به خرد جاودان رسیده است. که آدمی صاحب این جهان نیست. پرنده ای است که چند فصلی می زید و بس. در شکستن شاخه ای نکوشد. سبک بیاید و سبک بازگردد به نزد رفیق اعلی. به نزد آنکه صاحب این جهان است و پرنده بودن او را به او بخشیده است. درخت بودن را به دیگری. کوه را کوه بودن و دریا را دریامندی. در نعمت جهان بزید و به اندازه فضل صاحب خانه برخوردار شود و سبک برود. همین که آزاری از او به دلی ننشیند بزرگترین نعمت است.

این است که خداشناس پیامبر هم که باشد مرتب دعا می کند که خداوندا خطاهای مرا بپوشان. از دلها پاک کن سنگینی حضور و وجود مرا.

title گام دوم انقلاب؟ – بازنشر یک بگومگوی قدیمی با خامنه ای

این متن را ۱۰ سالی پیش نوشتم در آغاز بحران تقلب انتخاباتی در سال ۸۸. آن موقع حضرت رهبر هنوز ۲۰ سال بود که حکومت می کرد. حالا شده ۳۰ سال. ولی اساس مساله تغییری نکرده است. بیانیه اخیر او درباره چهل سالگی انقلاب مرا واداشت که این متن را مجددا بازنشر کنم. رهبر معظم ما در گفتار و نوشتار خیلی آزاده و باز و روشنفکر جلوه می کند. اما برای کسی که تمام قدرت اقتصادی و سیاسی ایران امروز در دست او ست گفتار و نوشتار دیگر تنها معیار سنجش نیست. کارنامه هم هست و گویاتر است. اما ولایت معظم هیچ علاقه ای ندارد با این معیارها سنجیده شود. هنوز خود را در منبر موعظه می بیند. امروز به این آیه قرآنی فکر می کردم که می گوید برخی سخن های شیرین زیاد می گویند اما دشمنانه ترین قلبها را دارند (بقره، ۲۰۴). و خامنه ای در این سی ساله ثابت کرده است که هیچ غم ملت ندارد و همه بازی اش پنهانکاری است و ریاکاری. بگومگوی یک دهه پیشتر با او همین نکته را روشن می کند. چیزی عوض نشده است و او همچنان با همه دشمنایگی با منافع ملی ما و با مردم ما و با فرهیختگان ما متن هایی می نویسد که آدم نداند می گوید چه رهبر فرزانه ای!

از منبر موعظه تا کارنامه بیست ساله

آقای خامنه ای ۲۰ سال است عادت کرده متکلم وحده باشد. آقا خودش را مثل مراجع می داند. حرف را می زند تا مستمع هم گوش کند و یاد بگیرد و مساله اش حل شود. اما فراموش می کند که او مسئول است. مسئول هم به زبان ساده یعنی کسی که از او سوال می شود در باره کارهایی که می کند. او سهم امام در اختیار ندارد. پول نفت و مالیات قانونی مردم است که بخواهند یا نخواهند باید بدهند. کارش دین خلق و حل مشکلات فقهی نیست. دنیا و سیاست است. آقای سیستانی حق دارد اگر یکطرفه حرف بزند. شان او عرفی است و مردم به اختیار به او رو می کنند و نظام و شبکه روابط اش متکی به زور و زندان و مامور مخفی و لباس شخصی و پول بی حساب نفت و صندوق ذخیره ارزی نیست. آقای خامنه ای فکر می کند می تواند میان روحانیت و سیاست، هم از منافع آن بهره مند باشد و هم از عواقب این در امان بماند. هر وقت بگویی تو سیاسی هستی و باید پاسخگو باشی می گوید من فقیه ام و شان ام دیگر است. همینطوری ها ست که آقا در بیست سال گذشته یک نشست خبری نداشته است. مثل فقها در پرده زندگی کرده است. هر وقت هم که مردم و مسئولانش نزد او می روند بر عهده خود می بیند آنها را وعظ کند و نصیحت کند. اما در نتیجه این دو-زیستی بین سیاست و روحانیت سخن او ظاهری یافته که با باطن اش دیگر همخوانی ندارد. برای نمونه سخنرانی امروزش را نکته به نکته بر می رسم نمونه وار نه تمام؛ که اگر به تمام بررسم مثنوی هفتاد من کاغذ شود.

فرموده اند: این بعثت در واقع دعوت مردم به عرصه‏ى تربیت عقلانى و تربیت اخلاقى و تربیت قانونى بود. اینها چیزهائى است که زندگىِ آسوده و رو به تکامل انسان به آنها نیازمند است.
عرض می کنم: ممکن است آقا کارنامه نظام تحت رهبری خود را مرور بفرمایید و به ما بگویید که کارنامه تربیت عقلانی و قانونی اش که هیچ، کارنامه تربیت اخلاقی اش چیست؟ شما فکر کرده اید همیشه باید حرفهای قشنگ زد؟ شما به عنوان مسئول باید این حرفها را عمل هم بفرمایید. کجاست کارنامه عمل شما در جهت بعثت رسول الله؟

می فرمایند: اشکال کار ما این است که مثل آن انسانى هستیم که بر روى گنجى خوابیده است، از آن خبر ندارد و از آن بهره نمیبرد و از گرسنگى میمیرد. وضع ما اینجور است. به عقل وقتى مراجعه نمی‌کنیم، عقل را حَکم وقتى قرار نمی‌دهیم، عقل را تربیت وقتى نمی‌کنیم، زمام نفس را به دست عقل وقتى نمى‏ سپریم، وضع ما همین است.
عرض می شود که: این حرفها چیست آقا؟ شما دارید کارنامه خودتان را با ما در میان می گذارید؟ من می دانم که شما به عقل مراجعه نمی کنید اما آن را به همه تسری ندهید.

ادامه می دهند: لذا اولْ‏ کار این است که تقویت نیروى عقل و خرد در جامعه انجام بگیرد؛ تکلیف ما هم این است.
من از شما می پرسم: شما چقدر در تقویت عقل کوشیده اید و چقدر در تعطیل عقل؟ این خرد است که روبروی مردم بایستید؟ این خرد است که مردمی را که به کارگزاران شما اعتماد کردند و رای دادند در رای شان دست ببرید؟ این خرد است که جهانی را با خود سر ستیز بیندازید؟ این خرد است که هزاران هزار ایرانی را از وطن ناامید و آواره کنید؟ اینها جزو سرمایه عقل آن کشور نبود و نیست؟

فرموده اید: در این جامعه هم باید عقل معیار باشد، ملاک باشد.
باز می پرسم: این را برای ما می گویید یا خودتان را هم شامل آن می دانید؟ اگر بنا ست عقل ملاک باشد چرا شما گوش تان را به روی سخن اهل عقل بسته اید؟ وانگهی کجای نظام شما با عقل سر و کار دارد؟ زندان شما مبتنی بر عقل است یا قوه قضا و دادگاه شما؟ تبلیغات تان عقلانی است یا نظام آموزشی تان؟ اقتصادتان با عقل می چرخد یا سیاست داخلی تان؟

می فرمایید: اخلاق که نبود، بى‏ اخلاقى وقتى حاکم شد، حرصها، هواى نفس ها، جهالت ها، دنیاطلبى ‏ها، بغض هاى شخصى، حسادت ها، بخل ها، سوءظن به یکدیگر وارد شد – وقتى این رذائل اخلاقى به میان آمد – زندگى سخت خواهد شد؛ فضا تنگ خواهد شد؛ قدرت تنفس سالم از انسان گرفته خواهد شد.
لطف کنید روشن کنید: آیا شما از حسادت و بخل و سوء ظن خالی هستید؟ شما که از بام تا شام به این و آن در داخل و همه کس در خارج گمان بد می برید در نفی سوء ظن سخن می گویید؟ از تقبیح بغض شخصی حرف می زنید. اطمینان دارید که تمام این ها که بازداشت کرده اید بدون بغض شخصی بوده است؟ آیا درست نیست که برای گرفتار کردن دهها اندیشمند و فعال سیاسی و مقام سابق و مخالف خود سالها ست مترصد فرصت هستید؟ همه به کنار ممکن است بفرمایید سعید حجاریان را چرا حبس کرده اید؟ حبس او چه فضیلتی را در نظام شما ثابت می کند؟

می فرمایند: امروز ما نهایت نیاز را به این تربیت اخلاقى داریم؛ هم ما مردم ایران، جامعه اسلامى در این محدوده‏ جغرافیائى، هم در همه‏ دنیاى اسلام؛ امت بزرگ اسلامى، جوامع مسلمان. این‌ها نیازهاى اول ماست.
عرض می کنم: امروز بحث اول ما با شما دیگر نیاز به تربیت اخلاقی نیست. ما نیاز داریم ببینم شما در تربیت اخلاقی مردم که هیچ، در تربیت اخلاقی کارگزاران خودتان چقدر کوشیده اید؟ شما که قرار نیست تا ابد موعظه کنید. شما کار به دست هستید. مسئول هستید. برنامه می نویسید. تعیین سیاست می کنید. بفرمایید ببینیم به کجا رسیده جامعه اسلامی بعد از ۲۰ سال رهبری شما؟ آیا ادب و تربیت و عقل کارگزاران شما به همین اندازه ای است که در شیخ محمد یزدی دیدیم؟ یا آن است که در رئیس جمهور محبوب تان می بینیم؟ یا در لباس شخصی هاتان؟ یا در بسیج و پلیس تان؟ یا در مامور اطلاعات و زندان تان؟ یا در نوشتار و گفتار نماینده ولی فقیه تان در کیهان؟ یا در احکام و اعمال قاضی مرتضوی تان؟

فرمایش کرده اید: بعد به دنبال آن تربیت قانونى است، انضباط قانونى.
سوال ساده من این است: واقعا شما فکر می کنید نظام شما و قوه قضای شما دارای تربیت قانونی و انضباط قانونی است؟ اصلا برای شما و کارگزاران تان قانون پشیزی ارزش دارد؟ اگر اینطور است چرا جلوی آنها که حضرت تان را بالاتر از قانون می نشانند در نمی آیید؟ چرا پلیس شما مزاحم مردم می شود؟ چرا زن مسلمه را بی بهانه می گیرند و به بازداشت می برند و دو روز بعد می کشند و در کشور و نظام شما از تعقیب و مجازات مصون می مانند؟ چرا به خوابگاه دانشجویان می ریزند و غارت می کنند و می زنند و می برند و کسی را یارای مقابله با مهاجمان نیست؟ این قانون شما ست؟

اظهار بصیرت نموده اید که: ملت ایران احساس هویت می کند که مى ‏بیند مادى ‏ترین و خبیث ‏ترین قدرتهاى مادى عالم، مانع خودش را ملت ایران مى‏بیند براى رسیدن به اهداف شومى که دارد؛ این چیز کمى نیست.
می گویم: حضرت آیت الله! حرف شما درست. اما به نظر شما روسیه جزو همان قدرتهای خبیث هست یا جز قدرتهای طیب و طاهر است؟ آیا مادی تر از روسیه نظامی وجود دارد؟ چرا شما بین قدرتهای خبیث فرق می گذارید؟ چیزی هست که ما نمی دانیم و مصلحت نیست به ما بگویید؟

فرموده اید: پیغمبر خود عامل بود؛ «آمن الرّسول بما انزل الیه من ربّه»، و مؤمنون هم دنبال سر پیغمبر. او عامل است، مردم هم به عمل او نگاه می‌کنند، راه را پیدا می‌کنند. و نقش بزرگان جامعه، نقش رهبران جامعه، نقش نخبگان جامعه این است. به حرف نباید اکتفا کنیم. در جمع شما بسیارى از مسئولین کشور هستید، هر کدامى می‌توانید از لحاظ عمل، از لحاظ الگو شدن براى افرادى که به شما نگاه می‌کنند، یک اسوه باشید.
عرض می کنم: اسوه و الگو؟ شما غیر از گروهی افسر عالیرتبه نظامی و سپاهی و قضات رسوا و گوش به فرمان و مامورین بی رحم اطلاعات تان و گروهی آخوند درباری کسی را دارید؟ کسی دور و بر شما هست که در حد و اندازه این حرفها باشد؟ کدامیک از مسئولان درجه اول شما در این ۲۰ سال به ادنی درجه ای از اسوه بودن رسیده اند؟ نام ببرید. این شکست شما نیست که بین مسئولین تان حتی یک اسوه هم وجود ندارد؟ یک نفر نیست که مردم به او نگاه کنند و از او بیاموزند و دنبال او باشند. یک نفر نیست که اگر پول و زور نداشته باشد اعتباری برایش باقی بماند.

در باره رسانه ها فرمایش کرده اید: حالا آن کارى که دستگاه‏هاى اطلاعاتى و دیگران کشف می‌کنند و دخالت‌ها را می‌دانند، آن به کنار؛ آن چیزى که همه دارند مشاهده می‌کنند، نقش رسانه‏ هاست که مهمترین نقش را در این چند ده سال اخیر، رسانه ‏ها در تحولات ملتها داشته ‏اند.
به عنوان کسی که حرفه اش رسانه است از شما می پرسم: آقا شما هم رسانه داشته اید. ممکن است بفرمایید علت عقب افتادن شما و رسانه های شما از بی بی سی و سی ان ان که هیچ، از الجزیره در بغل گوش تان در قطر چیست؟ فکر کرده اید چرا یک نفر از مسئولان و مدیران شما نمی تواند بالاتر از کیهان اداره کند؟ چرا نمی تواند از خروار پولی که خرج شبکه انگلیسی زبان تان می کنید چیز با ارزشی در آورد؟ بروید ببیند میزان نقل از پرس تی وی در دنیای خبر چقدر است و میزان نقل از الجزیره چقدر است. شما بزرگترین سیستم تبلیغی را در کشورتان راه انداخته اید چرا نتوانسته اید مردم تان را طوری تربیت کنید که این رسانه ها را به چیزی نگیرند؟ چرا مردم تان از صبح تا شام دنبال همین رسانه هایند که شما از آنها متنفرید؟ کو آن جاذبه شما و نظام شما و تربیت اخلاقی و عقلانی و قانونی شما؟

آقا شما از پس رسانه های خارجی بر نمی آیید بماند، اگر عقل و تدبیر داشتید رسانه های داخلی را دست کم تقویت می کردید. آنها را پایگاه دشمن نمی خواندید. آنها را جمع نمی کردید. اما تربیت قانونی و انضباط قانونی قاضیان شما تحت ارشاد و حمایت نهاناشکار شما همه را تعطیل موقت کرد. حالا انتظار دارید با این پل های شکسته با این رسانه های دهان بسته با آن خبرگزاریهای ورشکسته و دروغپردازتان مردم منتظر بنشینند ببینند کی صدا و سیمای شما می خواهد اگر به قول آیت الله سبحانی مصلحت بداند خبری را به آنها بدهد یا ندهد؟ شکست شما از رسانه های خارجی نیست. شکست شما از نوع تفکر شما ست که رسانه را دشمن خود می دانید. همانطور که زمانی عشق و جوانی کردن و پارتی و دست یار گرفتن جوانان برای تان دشمنانه جلوه می کرد. آن را نتوانستید مهار کنید این را هم نمی توانید. عقلی که کارگشایی نکند و مدام مردم را براند و گره بر گره بیفزاید هر چیزی هست جز عقل. قانونی که امنیت و آرامش و شادی و رضایت نیاورد قانون نیست. رسانه ای هم که آینه مردم نباشد و در نحمیق ایشان بکوشد و واقعیتها را برایشان وارونه سازد رسانه نیست. ممکن است پایگاه دشمن شما نباشد ولی به اصطبل اسبان شبیه تر خواهد بود.

فرموده اید: دشمنان دارند کار می کنند، آن وقت می گویند ما هیچ کارى نمیکنیم!
عرض می شود: خب دشمن که بیکار نمی نشیند. شما چه کار کرده اید؟ شما بر کدام زخم مردم مرهم گذاشته اید؟ چرا این نظام با عظمت شما از رسانه می ترسد؟ چرا از خبر وحشت دارد؟ چرا از آدم باهوش و از نویسنده و روزنامه نگار و از آدمی که تابع شما نباشد متنفر است؟ فکر کرده اید چرا زندانیان شما را آدمهای سرشناس و دانا و صاحب اثر و صاحب نفوذ تشکیل می دهند؟ فکر کرده اید چرا زندان رفتن در نظام شما دیگر کسی را بی اعتبار نمی کند اما قاضی و قاضی القضات را بی اعتبار می کند؟ یا می خواهید بکنید و کسی نگوید و خبرش را ندهد؟

فرمایش فرموده اید: اشتباه است اگر کسى خیال کند که یک گروه معدود، آن هم در تهران، فرض بفرمائید به ظرف زباله‏ شهردارى تعرض میکند – زورش به او میرسد – یا فرض کنید به اموال مردم – به موتورسیکلت شان، به ماشین شان، به بانک شان، به دکان شان – تعرض میکند، این مردمند؛ نه، مردم نیستند.
باید بگویم اینجا را درست گفته اید! نه. اینها مردم نیستند. اینها نامردمانی هستند که برای شما کار می کنند. مردم زورشان به همان ظرف زباله شهرداری می رسد که مال دولت شما ست. اما این اوباش شما هستند که به اموال مردم دست درازی می کنند. و شما این را می دانید. اگر نمی دانید وای بر شما. اگر هم می دانید وای بر شما. از این مسئولانی که از آنها می خواهید اسوه باشند و مظهر عقل و قانون باشند کسی نیامده به شما بگوید؟ کسی نیامده بگوید چگونه جان و مال و حیثیت مردم از نظر اوباش شما هیچ است؟ اما می دانید. و چون می دانید از شما کسی موعظه نمی پذیرد. شما باید پاسخگوی درشتی ها و بی رسمی های ماموران و افسران خود باشید.
باز هم در معنای مردم اظهار بصیرت کرده اید که: بله، بلندگوى استکبارى وقتى میخواهد از اینها حمایت کند، میگوید مردم. اینها مردمند؟! مردم آن میلیونهائى هستند که تا این اغتشاشگران را، این مفسدین را در صحنه مى‏بینند، کنار میکشند و آنها را با نفرت نگاه میکنند؛ برهم‏زنندگان امنیت عمومى را، آرامش اجتماعى را با انزجار نگاه میکنند.

به شما بگویم: آقا! این بلندگوی استکبار که می گویید همین فیس بوک و وبلاگ و توئیتر است؟ همین فیلمهای موبایلی و خودمانی است که مردم کوی و برزن با به خطر انداختن جان خود در برابر ماموران و چماقداران شما می گیرند؟ شما فکر می کنید اگر مردم نباشند، اگر هزاران نفری که برای آزادی ایران از دست شما در تمام صحنه های ممکن امروزه می نویسند و منتشر می کنند و اقدام می کنند، این بلندگوها از خودشان می توانند چیزی در آورند؟ شما فکر کرده اید بلندگوهای استکباری هم مثل صدا و سیمای شما یند؟
بعد می گویید مردم با نفرت نگاه می کنند. واقعا که جهان تان وارونه است. مردم به چه کسی با نفرت نگاه می کنند؟ من صدها مورد خلاف اش را می توانم شاهد بیاورم که مردم به ماموران و اوباش شما با نفرت نگاه می کنند. می گویید نه بین این ماموران کم هوش تان چهار نفر باهوش تر پیدا کنید و بفرستید گزارش درست برایتان بیاورند. اما شما می دانید. شما می دانید. و این که می دانید و انکار می کنید سیاستی است معاویه وار که نه خود شما بلکه تمام کارگزاران تان از همان پیروی می کنند. می کشند می گویند نکشته ایم. حقایق را دستکاری می کنند. ما به این رای می دهیم آنها آن یکی را از صندوق بیرون می آورند. نظام تحت رهبری شما بر پایه انکار حقیقت، بر پایه وارونه سازی حقیقت استوار است.

شما گفته اید: هر کسى امروز جامعه را به سمت اغتشاش و ناامنى سوق بدهد، از نظر عامه‏‌ ملت ایران انسان منفورى است؛ هر که می‌خواهد باشد.
من می گویم: چه کسی جامعه را به سمت اغتشاش سوق داد؟ آنها که رای دادند یا آنها که به رای مردم خیانت کردند؟ آنها که به شما اعتماد کردند یا کارکزاران تان که برای خدمت به شما به مردم پشت کردند؟ مردمی که در سکوت راهپیمایی می کردند یا چماقداران شما که بر سر و روی آنها می کوبیدند؟ من هم معتقدم که از نظر عامه مردم ایران آنکه ایران را ویران می خواهد و در مقابل مردم می ایستد و و فرصتهای بزرگ آزاد زیستتن را از مردم ما می گیرد منفور است.

می گویید: عقل، این سیاسی ‏بازى ‏ها و سیاسى ‏کارى‏ هاى متعارف نیست؛ اینها خلاف عقل است. «العقل ما عبد به الرّحمن و اکتسب به الجنان».
می گویم: آقا جان شما خیال می کنید دارید عبادت رحمان می کنید؟ دارید بهشت و جنان به دست می آورید؟ فرض کنیم اینطور است و شما نه از روی خدعه که از روی صدق و ایمان می گویید. از امام علی که عزیزتر نیستید. مردم شما را نمی خواهند. بروید خانه بنشینید.

باز گفته اید: عقل این است که انسان را به راه راست هدایت میکند. اشتباه میکنند آن کسانى که خیال میکنند با سیاسى‏کارى، عقلائى عمل میکنند؛ نه، عقل آن چیزى است که راه عبادت خدا را هموار میکند. شاخصش هم براى ما، بین خودمان و خدا، این است که نگاه کنیم ببینیم در بیان این حرف اخلاص داریم یا نه؟ به فکر خدائیم یا نه؟ من دارم براى خاطر خدا، رضاى خدا حرف میزنم یا براى خاطر جلب توجه شما دارم حرف میزنم؟
باز می گویم: شما برای رضای خدا سعیدحجاریان را گرفتید؟ برای رضای خدا مردان مبارز و کهنسال را در سلول انفرادی نگه می دارید؟ برای رضای خدا قتل نفس را اجازه دادید؟ ندا و سهراب قربانی شما برای به دست آوردن رضای خدا بود؟

من هم مثل شما می گویم: به پیغمبر، نگاه کنیم به آن مجاهدتهاى عظیم، بعد نگاه کنیم به آن تأثیر شگرف؛ ده سال – ده سال در عمر یک ملت مثل یک لحظه است – در این ده سال این مرد عظیم، این عظیم العظماء چه کرد! کجا میشود هیچ ده سالى را با آن ده سال مبارکى که پیغمبر اکرم حکومت کرده است، مقایسه کرد!

و می پرسم: آقا شما بفرمایید که در این ۲۰ سال چه کردید؟ پیغمبر خدا نه نفت داشت نه زور و زندان و نه این سپاه که شما دارید. کارنامه تان را باز کنید ببینیم. شما ۲۰ سال است با این مردم چه کرده اید؟ با دین خدا چه کرده اید؟ با دوستان خودتان چه کرده اید؟ با جوانان ایران چه کرده اید؟ و حالا بعد ۲۰ سال دوستان ایران و اسلام را بیشتر کرده اید یا دشمنان اش را؟ مردم خود را فوج فوج وارد دین خدا کرده اید یا به قول بزرگمرد فقید بازرگان فوج فوج از دین خدا خارج کرده اید؟ بفرمایید غیر این برنامه هسته ای که تمام سرمایه ملت را بر سر آن خرج کرده اید و در واقع به دامن روس ها ریخته اید و صدها هکتار خاک و باغ را آلوده کرده اید و صدهزاران درخت را بر کنده اید و آب را آلوده اید و بیابان را گسترانده اید چه گلی به سر مردم ما زده اید؟ صحبت از مردودی و رفوزگی کرده اید. بفرمایید از این رهبری ۲۰ ساله ما از ۲۰ به کارنامه شما چند بدهیم خوب است؟

title اندازه گلیم هر جمع و جامعه ای به شمار نخبگان آن است

امروز صبح زود باید از خانه بیرون می رفتم تا در دادگاه محلی به استماع نتایج تحقیقات پلیس درباره مرگ دخترم ریحانه بپردازم. روزی تکان دهنده که از دیروز مرا به اضطراب انداخته بود. جزئیات همیشه دردناک است. اما راهی نبود. باید همه چیز را می دانستم. شب نتوانستم بخوابم. تکه تکه نیم ساعت و یک ساعت خوابیدم و بیدار شدم و یکبار هم بلند شدم و از خیر خواب گذشتم ولی دوباره به بستر برگشتم تا
برای حضور در دادگاه که چند ساعتی طول می کشید استراحت کنم. تجربه تازه ای که مثل باقی تجربه های این چهارماه تازه و تلخ بود.

دادگاه به چالش من با نمایندگان بیمارستان درباره شیوه درمان دخترم گذشت و حکم بیرحمانه دادگاه خانواده برای محروم کردن اش از دیدار فرزندش. استدلال من این بود که می شد با درک همه جانبه از موقعیت بیمار از فاجعه ای که نهایتا پیش آمد جلوگیری کرد. آنها مرتب توضیح می دادند که ما چنین دوا کردیم و چنان دارو دادیم. اما دارو چه سود وقتی کاری که باید می کردند نکرده بودند و آن هم برقراری ارتباط با دختر ریحانه و اطلاع به مادر نگران بود و ترتیب دیداری گهگاهی با نظارت بیمارستان. به مادری که از ندیدن فرزندش بیمار است نمی شود دارو داد و دیدار را دریغ کرد. به همین سادگی فرزند او را از مادر برای همیشه محروم کردند و ما را از فرزندمان و علی را از خواهرش. همه می خواستند از سیستم دفاع کنند. کارشان را هم بلد بودند. اما مشکل مرا حل نمی کرد. پرونده را بستند. با من همدردی کردند و اصل نامه وصیت ریحانه را هم دست آخر به من دادند. با چشم اشکبار از دادگاه بیرون آمدم. مدتی پیاده رفتم و بعد در قهوه خانه ای نشستم. کمی که آرام شدم به خانه برگشتم.

میان خواب و بیداری یکی از اعضای تیم مستندی که این روزها مشغول آن ام زنگ زد که راوی تازه ای که برای کار پیدا کرده و نمونه صدا هم فرستاده امشب می تواند بیاید برای ضبط. فکر کردم به فردا بیندازم ولی چون گفت برای پیشبرد کار بهتر است همین امشب باشد قبول کردم. کمی با دوستان در فضای مجازی گذراندم. کمی با شهزاده صحبت کردم. نیم ساعتی به مادرم زنگ زدم تا خاطرات اش را که در دست ویرایش دارم تصحیح و ابهام زدایی کنم. چیزی هم خوردم و چون خواب چیره می شد نیم ساعتی هم استراحت کردم و سپس برخاستم و راهی شدم.

کمی بعد از ساعت قرار به دفتر رسیدم. راوی تازه کار نیامده بود. کمی با ادیتور راف کات ها صحبت کردم و کارهای روز را دیدم و چون قرار بود صدا ضبط کنیم ادیتور رفت که استودیو برای ضبط خلوت باشد. حالا نیم ساعت بیشتر از قرار گذشته است. راوی که بانویی است با مقداری تجربه در یکی از تلویزیون های جدیدالتاسیس پشت تلفنی که مدیر پروژه به او زده که کجایی دارد چانه می زند که بیاید و الان دیگر دیر نشده؟! خستگی روز به تن ام ماند. آمده بودم که کاری پیش برود و بانو که یا حواس اش نبوده یا فراموش کرده یا اصلا به خاطر اینکه از نمونه صدایش انتقاد شده نیامده ناز می کند و لابد دوست ندارد بیاید کار یاد بگیرد و کسی به او بگوید اینطور بخوانی درست تر و گویاتر است. دفتر را با اوقات تلخی ترک کردم و گفتم با این خانم نمی شود کار کرد. باید دنبال کسی دیگر بگردیم.

در راه فکر می کردم در این سالها چقدر روزنامه نگار و اهل رسانه تازه کار دیده ام که هیچ علاقه ای به یادگیری نداشته اند. به نظرشان خوب و کامل اند. هر چه باید آموخته اند. یاد آخرین روزهایم در دانشگاه کردستان افتادم. من زمانی از دانشگاه -که آنقدر دوست اش داشتم- دل بریدم که یقین کردم دیگر موضوع به معلم و مدرس خوب بر نمی گردد. ما با چیزی به نام “مقاومت در برابر یادگیری” روبرو هستیم. کسی نمی خواهد چیز یاد بگیرد. برای همین کارها مرتب خام است. پیش هم نمی رویم. فرو می رویم. و این بیست و دو سه سال پیش بود و هنوز ویرانی کنونی پیدا نشده بود. فکر کردم به آنچه امروز در دادگاه دیدم. همه کارشان را بلد بودند. یعنی فرآیند کار را یاد گرفته بودند. مرحله به مرحله می دانستند چه باید بکنند. سیستم را هم می شناختند. هر کس جایگاه خود را داشت. چون همه برای کاری که می کنند آموزش می بینند. همه می دانند که تا وقتی آموزش ندیده اند عضو تیم نیستند و بیگانه می مانند و نهایتا از تیم کنار گذاشته می شوند. یاد مقاله ای افتادم که اخیرا در باره کره جنوبی خوانده بودم. اینکه کره جنگ زده و ویرانه زمانی توانست از جایش بلند شود و پیش برود که در آموزش سرمایه گذاری کرد. به یاد مدرسه های امروز و دانشگاههای امروز خودمان افتادم. هرج و مرج استادان. بی مایگی کلاسها و کتابهای درس. مدرک سازی تقلبی. عمد نظام ولایی در خوارداشت دانشگاه. انبوه اندک-خوانده هایی که هیچ از ادعا کم نمی آورند.

چه روزی شد. چه بد تمام شد. اما ناگهان به این نتیجه رسیدم که هر جامعه ای به اندازه گلیم نخبگان خود می تواند پایش را دراز کند. همگانی شدن سواد باعث شده است انبوهی از آدمها وارد صحنه کار و فعالیت شوند اما لزوما دارای سواد کاری و شغلی مناسب نیستند. این را باید ارتقا داده باشیم تا جامعه کار کند. کارها پیش برود. یک دلیل سقوط هواپیماها در کشورهای کم رشد، خروج عوامل پرواز از قاعده کار و نادیده گرفتن آموزش ها یا اصلا آموزش ندیدن درست و درمان است. جامعه هم می تواند سقوط کند. وقتی در آن کسی یاد نمی گیرد. اما نه مساله من این نیست. نمی خواهم روضه بخوانم. از این طرف نگاه می کنم: در هر سازمانی در هر کاری در هر کشوری باید دید چند نفر داریم که کاربلد هستند. به اندازه همان ها می توانیم بلندپروازی کنیم. اگر در یک تیم فیلم سازی برخی کار بلد نیستند نتیجه کار همان را نشان می دهد. اگر روزنامه جدیدی نیرو ندارد نباید ۲۴ صفحه درآورد. باید به اندازه گلیم نیروهایش پایش را دراز کند. اگر در تلویزیون تازه تاسیسی نیرو برای ۲۴ ساعت کار نداریم باید آن را به ۸ ساعت محدود کنیم. اگر رسانه ای ۵ نفر سردبیر دارد نمی تواند بیش از نیروی آنها تیم و شیفت تعریف کند. آرزوی دور و دراز خوب است وقتی افراد آموزش دیده باشند. کاربلد شده باشند. هر تیم را کسی صاحب تجربه اداره کند. به کار تعهد داشته باشند. هیچ چیزی را سرسری نگیرند. مایه بگذارند. و گرنه بیمایگان و فرومایگان همه جا را پر می کنند و به نزاع مشغول می شوند. وقتی معیار سواد و کاربلدی و تجربه نباشد هر کسی می گوید چرا من اینجا نیستم چرا من این کار را نکنم یا چرا اصلا رئیس نباشم!

در مدیریت کلان ولایت ما هم انبوه بیسوادی ها و کم سوادی ها دارد خود را نشان می دهد و دعواهای پایان ناپذیر بر سر این که کی چی بلد است یا اصلا مهم است که بلد باشد یا نه! و در این بافتار اجتماعی و فرهنگی مقاومتی در برابر یادگیری ظاهر می شود و مثل سرطان تمام نسوج جامعه را در بر می گیرد. و همراه با آن پرادعایی و احساس کاذب کمال. یک احمدی نژاد تمام عیار! همه روی سر و کله یکدیگر بلند می شوند تا دست شان به جایی برسد بی خبر از اینکه تنها راه سالم رشد، آموزش و آموختن و بلدشدن و فرهیختگی است. چیزی که در ذات خود افراد را درجه بندی می کند. پزشکی که می داند انترن خود را تربیت می کند. کسی که می خواهد ارتقا پیدا کند تخصص و مایه جستجو می کند نه رابط و حامی. زحمت می کشد نه اینکه فقط پول خرج کند و چاپلوسی کند. بدون درجات تجربه و کارآمدی، نظام اجتماعی و کاری فرو می ریزد. شایستگان پراکنده می شوند و فرهنگ کار تیمی هم شکل نمی گیرد یا با تنش بسیار همراه می شود و راهی هم برای حل و فصل تنش ها نیست. چون معیار نیست. معیار می شود تقرب به رئیس. و همین می شود که می بینیم.

در پایان یک روز دشوار که با یاد دخترم با من می ماند دست کم از تلخی روز و اوقات تلخی پایان آن این را به دست می آورم که هر سازمانی صرفا و صرفا به تعداد کاربلدهایش باید آرزو کند و برنامه بریزد. هر کشوری فقط به فقط به تعداد نخبگان و یادگیرندگان اش باید از خود انتظار داشته باشد. هر مجموعه انسانی کوچک و بزرگی اگر آموزش مداوم را اساس قرار ندهد هیچ پیش نمی رود. آرزو و ادعا هیچ عیبی ندارد اما تنها و تنها معیارش شمار نخبگان و بلدهای راه است و آموزش مداوم. اگر از این معیار صرفنظر کردیم چون به هر حال کار بین آدمها تقسیم می شود یکی مسئول فلان کار است و دیگری مدیر و آن یکی پول دارد و دیگری نفوذ و غیره و غیره و چون حد و مرز افراد با آموزش و تجربه جدا نشده است همه در کارهای یکدیگر دخالت می کنند و طبعا تنش مداوم و فرساینده حاکم می شود. چیزی که در هر سازمان و محیط ایرانی آن را بعد از مدت کوتاهی به عیان می بینی.

چاره چیست؟ دوباره باید برگردیم و ارزش آموزش عمیق و جدی و سختگیرانه و بی گذشت را بازشناسیم و تجربه کنیم و گسترش دهیم. به کسانی که کار بلدند میدان بدهیم و میدان را بر نابلدها تنگ کنیم تا خواه یا ناخواه ناچار شوند بیاموزند. جامعه به این ترتیب نظم می گیرد و پیش می رود. یا دست کم سقوط نمی کند. باید با خود فکر کنم آیا از کار این تیم کناره بگیرم یا هنوز ممکن است پیش برویم. دلم می گوید باید کنار کشید. تدبیر و سماجت می گوید باز هم آزمون کن. باید این جامعه را از همین تیم های کوچک ساخت.

فکر کردم این یادداشت را برای خودم بنویسم. بعد فکر کردم توئیت کنم. یا بهتر است در فیسبوک بنویسم. مرگ ریحانه به من آموخت صریح باشم. وقتی نیست. عمر کوتاه است. چرا این یادداشت را نباید عمومی بنویسم؟ شاید به کار برخی از ما آمد. باید راهی از ظلمات خود به نور پیدا کنیم. پیش از آنکه نه نام از ما ماند و نه نشان. یا پیش از آنکه یکبار دیگر به تکرار تاریخ تن دهیم – فکر کنیم سیاست مان را باید دیگر کنیم. دولت را عوض کنیم. اما بی آنکه به آموزش بها دهیم هیچ تغییر رژیمی ما را نجات نخواهد داد.