title ۱۹۹۹ سال آخر قرن -۱۳

پنجشنبه ۲۲ بهمن / ۱۱ فوریه
در بوش هاوس نشستی در باره انقلاب ایران بر پا ست. انقلاب ایران ۲۰ ساله شده است. راجر هاردی صحبت می کند. به نظر می آید سخت مسحور اندیشه ها و اقدامات خاتمی است. انقلابی در انقلاب می دید دوره خاتمی را. خاتمی را چهره خندان انقلاب می دانست. به نظرش صحبت از حقوق و جامعه مدنی اسلامی نگاه جوانان مسلمان را از سراسر دنیا به خاتمی جلب می کند. دو رویداد شگفت انقلاب ایران را خود انقلاب و بعد ظهور خاتمی می شناخت. برایم جالب بود که در بین سخنرانان (باقر معین، واهه پطروسیان، حسین باقرزاده و دیگران) حرفهای راجر هاردی کمتر سیاسی و بیشتر آرمانی-انقلابی است.

در باره عربستان هم حرف جالبی می زد. می گفت عربستان سلطنتی اسلامی است که با اپوزیسیون اسلامگرا روبرو ست!

فکر می کنم: در آستانه هزاره بعدی ایرانیان در حال به پایان بردن و پشت سر گذاشتن دو عصر مهم سیاسی در تاریخ خود هستند: عصر ایدئولوژی و عصر شاهنشاهی. اولی نقشی قاطع در تاریخ معاصر ایران بازی کرده و دومی نقش مهمی در تمامی تاریخ ایران داشته و انحطاط آن در عصر قاجاری رقم خورده و از نظر سیاسی با انقلاب به پایان رسیده است. بیست سال پس از انقلاب می شود دید که رابطه دولت-مردم هم از وضع ایدئولوژیک بیرون رفته و از ایدئولوژی گریخته است. از شاه هم گریخته. تفکر شاهی و تفکر استبدادی به هم گره خورده بوده و هوشیاری به آن در دوره معاصر خارخار ذهنی مهمی بوده است. این نظام با نظام ارباب و رعیتی هم گره خوردگی داشته. این هم در حال زوال است. پایان عصر ایدئولوژی پایان عصر دگماتیسم است. به این هم نیاز داریم تا خانه تکانی عصر مدرن مان تکمیل شود. بدون شاه و بدون ارباب و بدون دگم بی تردید مدرن تر خواهیم بود. شاید هم پست مدرن!

در عین حال نمی شود چشم بر وضعیت ناپایدار مدرن ما بست. وضعیت ما در صحنه جامعه و سیاست هنوز ناپایدار است. نامنظم است. آشفته است. یا شاید بهتر است بگویم سازشی را که نیاز دارد میان نظم و بی نظمی برقرار نکرده است. گاهی به نظم گراییده گاهی از نظم گریخته. تمدن اروپایی حاصل نظام یافتگی نظم و بی نظمی است. بازی و جدیت. سامان و سازمان و آشفتگی. کنفورمیسم و ساختارشکنی. اداره و کاباره!

یکی از نشانه های بی نظمی فراگیر فراری دادن تحصیلکردگان است. کسی که خوب تحصیل کرده است فضای داخلی را مناسب عرضه شایستگی های خود نمی داند. به فرنگ فکر می کند به فرنگ مهاجرت می کند یا می گریزد. اما در اینجا هم با این حقیقت روبرو می شود که آنچه آنجا به کار می آمد اینجا به کار نمی آید. از نو باید شروع کند. و این آسان نیست.

در آخر قرن بیستم هنوز ما مثل اول قرن، مردم را مهاجر و آواره می کنیم. اما مهاجران مشروطه بیست سال طول نکشید که برگشتند. مهاجران امروز چه زمانی بخت بازگشت پیدا می کنند؟

جمعه ۱۲ فوریه
کلینتون تبرئه می شود. مراسم سنا مستقیم از سی.ان.ان پخش می شود. رای ها معلوم است که کی به چی رای داده. بیرون هم که می آیند همه از هنری هاید تا نمایندگان موافق و مخالف برکناری آماده اند اظهارنظر کنند. هیچ چیز پنهانی وجود ندارد. مواضع کاملا شفاف است و پیدا ست که هر کسی چرا و چه عقیده ای در باره رئیس جمهوری دارد. این صراحت و آشکاری را در فرهنگ آمریکایی می ستایم.

شب بی.بی.سی در کانال یک می گوید پیروز نهایی قانون اساسی بود. در برابر قانون همه خاضع اند. برتر از آن قراردادی وجود ندارد. برای زندگی اجتماعی برای زندگی سیاسی.

سه شنبه ۱۵ فوریه
یادداشتهای روزانه ام انگار دارد به یادداشتهای هفتگی تبدیل می شود! بیشتر یادداشت برداشته ام و موضوعات را فهرست کرده ام تا بنشینم و بنویسم. یادداشت نوشتن علاوه بر آنکه “موقوف هدایت باشد” موقوف به خواندن و مراجعه و اطلاع درست به دست آوردن هم هست و اینکه بتوانی ساعتی و بیشتر در روز یا شب به تنظیم آنچه فراهم کرده ای و اندیشیده ای بپردازی. و این کمتر دست می دهد مگر آخر هفته ای یا وقت فارغی در یک مرخصی ۲-۳ روزه و از این قبیل. جز این باشد می رسی تنها تاثرات خود را ثبت کنی در مقابل یک خبر یا حادثه.

۲-۳ روزی است که در خانه مانده ام تا پسرم در تعطیلات میان ترم دبستان تنها نباشد و از اخبار کمی دورم. این است که امشب وقتی از اخبار ساعت ۱۰ کانال سه خبر تظاهرات و درگیری کردها در لندن و در مقابل سفارتخانه یونان را می شنوم و ورود آنها به سفارت تعجب می کنم. ماجرا چیست؟ کردها و یونان؟ بزودی متوجه می شوم که عبدالله اوجلان دستگیر شده است. تلویزیون در کنار صحنه هایی از تظاهرات کردها در لندن و فرانکفورت و فرانسه و چند شهر و کشور دیگر اروپایی چند صحنه از شادمانی گروههایی از مردم ترکیه را نشان می دهد و عنوانهای بزرگ یک روزنامه ترکی را که نوشته: Zefer ظفر.

کانال را عوض می کنم و به سراغ بی.بی.سی ۲۴ ساعته می روم و بعد سی.ان.ان. حالا کمابیش معلوم می شود که اوجلان در کنیا دستگیر شده است. این کنیا هم عجب جایی شده. اوجلان آنجا چه می کرده؟ مراجعه اش به یونانی ها برای پناهندگی قابل فهم است به این حساب که آنها بر اساس رابطه تیره خود با ترکیه مشکلی در پذیرش او نخواهند داشت. اما چطور سر از کنیا درآورده که پر از نیروهای اطلاعاتی آمریکا و اسرائیل است؟

این را هم باید به حساب شوخی های تاریخ گذاشت که مردی زیرک و چریک خود با پای خود به دام برود با خیال کدام شکار؟

هنوز حرف و حدیث بسیار است. اما دستگیر شدن اوجلان یکباره تاریخ جنبش کردان را در قرن حاضر پیش چشم ام زنده می کند. آیا این پایان راه است؟ برای اوجلان حتما هست. بعید می دانم او از چنگ نیروهای امنیتی ترکیه نجاتی داشته باشد اما برای کردها چطور؟ شاید نه. ولی این نقطه عطف مهمی است. شاید ما در آستانه قرنی دیگر شاهد تغییرات ماهوی در این جنبش باشیم. شک نیست که عمده توان انقلابی جنبش کرد از نظریه انقلابی چپ مایه می گرفت (و هنوز می گیرد) و به همین دلیل اتحاد شوروی حامی اصلی مساله کرد تلقی می شد. و ظاهرا میراث‌بران روس آن اتحاد فروشکسته این روزها آنقدر گرفتاری های کوچک و بزرگ دارند که خواهان ادامه حمایت از کردها یا قادر به آن نیستند. حتی سوریه هم دیگر نمی توانست رهبر کردهای انقلابی را بپذیرد. مسکو که جای خود را دارد. و بدون حمایت از سوی قدرتی در صحنه بین الملل جنبش کرد به کجا خواهد رسید؟ از یک جهت آنچه برای فلسطینی ها پیش آمد چه بسا به گونه ای دیگر در انتظار کردها باشد. چه تا همین جا هم کردهای عراق خواه ناخواه با محاسبه معادلات سیاسی به گفتگو با قدرت امپریالیستی و جلب نظر و حمایت اش تن داده اند. پیام تبریک آمریکا به ترکیه برای دستگیر شدن اوجلان و تایید ضمنی تروریست بودن اوجلان در پیام وزارتخارجه بریتانیا در چنین بافتی معنا دارد.
به زبان دیگر، می توان گفت دستگیری اوجلان آغاز روندی برای مهار کردن و به سر عقل آوردن جنبش کرد است. بیرون کردن جامه انقلابی از تن اش و پوشاندن لباس عافیت و سیاست بر او. بعد چه بسا نوعی دولت خودمختار هم برای کردها در گوشه ای از عراق یا ترکیه به رسمیت شناخته شود. یعنی تحقق آن ایده انقلابی که با حمایت شوروی ممکن نشد به شیوه رژیم ضد انقلاب آمریکایی ممکن شود.

ولی بهتر است از آینده دور حرف نزنیم. به یاد داریوش فروهر می افتم که در آخرین ساعت عمرش دسته گلی به سفارت ایتالیا فرستاد و آزادمنشی ایتالیا را ستود. ولی در دنیای اقتصاد سرمایه و حسابگری جایی برای حمایت از شورشیان انقلابی نیست. شاید تعبیر آن دسته گل به فاتحه خوانی برای ژست های آزادمنشانه مناسب تر باشد. جهان از انقلاب روی گردانده است. و جنبش انقلابی کرد آخرین نمونه ای است که با زوال خود و تبدیل شدن به “چیزی دیگر” پایان عصر انقلاب را در پایان قرن بیستم گواهی می کند.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن -۱۲

۳۰ ژانویه
آینده های معاصر (Contemporary Futures) عنوان کتابی است که دست گرفته ام (با ویرایش سندرا ولمان) و مرور می کنم برای اینکه بدانم مساله اش چیست. با خود فکر می کنم: در بیست سال گذشته ما مرتب از آینده سخن گفته ایم (مثلا آینده سازان را خطاب قرار داده ایم) و فرهنگ توجه به آینده را (که از قبل گرداگرد تمدن بزرگ شاه ایجاد شده بود) ادامه داده ایم و تقویت کرده ایم اما عملا بی آینده شده ایم! چطور چنین اتفاقی افتاده است؟

آینده چگونه ساخته می شود؟ وضعیت امروز ما ناشی از فشردگی فرهنگی (cultural compression) است. که حاصل گذار از تک فرهنگی جوامع ساده تر (mono culture) به مراکز شهری چندفرهنگی (multi-culture) است. آینده این مسیر را ادامه می دهد؟ تا امروز آینده دوره مدرن ما با مفهوم پیشرفت عجین بوده است. آیا پیشرفت همچنان مساله ما خواهد ماند؟

آینده به سوی نابودی می رود؟ آخرالزمان یا آرماگدون می رسد؟ پس تکلیف بهشت موعود و جامعه ایده آل چه می شود؟ آیا همه دانشهای بشری و تجربه هایش قرار است به چنان پایانی برسد یا جامعه آسوده تر و آرامتر و بهتر؟ این امکانات مادی که داریم کدام آینده را نوید یا بیم می دهد؟ امکانات معنوی مان چقدر است؟ آیا تصوری از آینده داریم که به کار آینده بیاید؟

۲ فوریه
کانال خبری اسکای (Sky News) در حال پخش خبری است در باره جریان محاکمه بیل کلینتون در سنای آمریکا و مساله شهادت مونیکا لوینسکی. همه می گویند که سرانجام جمهوریخواهان قادر نخواهند بود رئیس جمهوری را وادار به کناره گیری کنند. با اینهمه سر و صداها ادامه دارد ولو برای رسیدن به اهدافی دیگر. اکثریت آمریکایی ها هم نمی خواهند رئیس جمهورشان برکنار شود. اما این کمکی به کندشدن فعالیتهای جمهوریخواهان نمی کند. به این نتیجه می رسم که داشتن افکار عمومی کافی نیست. آنها که قدرت سیاسی دارند البته اگر بتوانند افکار عمومی را با خود همراه کنند خوشحال خواهند بود ولی اگر نتوانند هم باعث عقب نشینی شان نخواهد شد. افکار عمومی یکی از معادلات قدرت است نه همه آن. جمهوریخواهان آمریکا در یکسال گذشته این را بخوبی ثابت کردند که می توان بر خلاف افکار عمومی حرکت کرد و اهداف سیاسی را پیش برد. گیرم به نتیجه دلخواه آنها نرسد ولی مفهوم در قدرت بودن و قدرت داشتن با سکوت و انفعال منافات دارد. برعکس، تکیه بر افکار عمومی برای کلینتون هم بدون داشتن اکثریت در کنگره نتوانست روند رای به استیضاح را متوقف کند یا تغییر دهد.

یکشنبه ۷ فوریه
پس از اجرای برنامه بامدادی به خانه بازگشته ام. امشب دانشنامه ایرانیکا را روی وب پیدا کرده ام. احساس غریبی دارم. همزمان در ایرنا می خوانم که قرار است فهرست کتابهای ایران به صورت روزآمد وارد شبکه اینترنت شود. خبر خیلی خوبی است. با همه افت و خیزها ما هم داریم اهمیت اینترنت را کشف می کنیم. به قول جهانشاه جاوید این دنیای عجیب اینترنت. بهشت اطلاعات.

ظهر که از خواب بر می خیزم مرگ ملک حسین رسما اعلام شده است. از دو روز پیش که خبر مرگ قریب الوقوع او منتشر شد از فکر کردن در باره او فارغ نشده ام. گاهی در مقایسه با شاه ایران به او فکر کرده ام. گاهی در زمینه تضادها و تناقض هایی که رهبری او در اردن و در میان همسایگانش با آن شناخته می شود. تونی بلر امروز او را رهبری با خصایل کاریزماتیک دانست. شاید. به هر حال کاریزماتیک بودن از خصایل رهبران جهان سومی است اگر گرایشهای سرکوبگرانه در قبال مردم شان نداشته باشند. دست کم مردم منطقه ما در نگاه به رهبران شان در آنها سیمایی متفاوت و برجسته جستجو می کنند و صرفا به چشم کارفرمایان یا مدیران ارشد به آنها نمی نگرند. به دنبال نوعی “فره” و رسالتمداری در سیاستمداران هستند.

روشن است که مردم اردن ملک حسین را دوست داشتند و این کمی از چشم ما ایرانیان که بر شاه شوریدیم عجیب می آید. اینکه گفتم مقایسه منظورم در همین جا بود. شاه ایران پایگاه خود را تنها جامعه نه چندان گسترش یافته شهری و آنهم بخش وابسته به دولت آن قرار داده بود. ولی پایگاه حسین پایگاه رهبری در میان عشیره و قبیله خود است که طبعا استحکام و همپیوندی بیشتری دارد. وانگهی موقعیت شاه و موقعیت ملک حسین از نظر جایگاه تاریخی هم بسیار متفاوت بود شاه در آخرین مرحله یک نظام سیاسی چندهزارساله قرار داشت و ملک حسین درست در ابتدای نظام مشابهی برای کشورش.

بخش مهمی از احترام و محبوببت داخلی ملک حسین ناشی از همین است که او در واقع به “اردن” به عنوان یک کشور مشخص در نقشه سیاسی خاورمیانه واقعیت بخشید. او از نظر فردی سیاستمداری با هوش و پراگماتیست و بازیگری موقع شناس بود. برای نمونه از دهها مثال به یاد بیاوریم که او چگونه با شروع انتفاضه که در واقع علیه خود او نیز بود بلافاصله از آن حمایت کرد!

او در صحنه داخلی و بین المللی با جثه کوچک خود از بسیاری از سیاستمداران منطقه فعالتر بود و توانست با چنگ و دندان کشورش را حفظ و تثبیت کند. انگلیسی ها او را BSK می خواندند: پادشاه شجاع کوچک! – این را جیمز باکن می گوید که در بعد از ظهر روز اول انتشار خبر با هم تلفنی صحبت می کنیم. جیمز اشاره می کند که در واقع کشور اردن هاشمی یکی از سه کشوری بود که با حمایت انگلستان شکل گرفتند؛ عربستان و عراق دو کشور دیگر بودند اما تنها اردن برای انگلستان باقی ماند و رابطه نزدیکش را همچنان حفظ کرد.

با مرگ ملک حسین یکی از مهمترین و مساله سازترین مسال قرن بیستم یعنی صلح با اسرائیل نیز وارد دوره تازه ای می شود که خالی از نگرانی نیست. این نگرانی است که رسانه های غربی آن را منعکس می کنند. ملک حسین نزدیک به نیم قرن در قدرت ماند. نسل این رهبران نیمه دوم قرن بیستم هم رو به زوال است. حافظ اسد. یاسر عرفات. ملک فهد. شاه ایران زودتر از همه شان رفت.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن -۱۱

۱۷ ژانویه
ما ایرانی ها در خارج از ایران هم با همان تربیت ایرانی رفتار می کنیم خاصه در باره حق و حقوق مان. در حالی که دنیای غربی دنیای حقوق مسلم فرد است ما اینجا هم بسیار قانع ایم و کمتر اعتراض می کنیم کمتر حقی را مطالبه می کنیم با اینکه بسیار معمول است که چنین کنند. – این نمونه ای از تداوم مظلومیت در فرهنگ ما ست.

ما اینجا هم در آرزوهای همیشه دور از دسترس غوطه می خوریم و کاری برای نزدیک کردن آنها نمی کنیم. اینجا هم عطای غیبی را کارساز می بینیم و کوشش خود را تحقیر می کنیم در حالی که بعینه می بینیم غربی هر چه دارد از کوشش دارد و ما یکسره بر توکل و کم کوشی بنیان کرده ایم حال آنکه صد هنری را هم که حافظ می گوید نداریم (راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش). – این هم نوعی و شاخه ای از فرهنگ فراقی ما ست. در وصل نمی کوشیم. برای رسیدن تلاش نمی کنیم.

۲۶ ژانویه
صبح با نامه ها و بسته های پستی مجله زنان هم از ایران می رسد. بهاءالدین خرمشاهی زندگینامه خودنوشتی منتشر کرده که زنان بخشهایی از آن را که به عقاید مولف در باره زن و نقش او در خانه و اجتماع بر می گردد نقل کرده است. با این مقدمه که خرمشاهی قبلا هم در “سیر بی سلوک” خود حرفهایی بجد و طنز در باره پذیرش نقشهای اجتماعی از سوی زنان مطرح کرده بود که سر و صدای زیادی به پا کرد. نمی دانم حرفهای خرمشاهی را در زندگینامه خودنوشت او باید باز هم طنز متمایل به جد تلقی کرد یا نوعی مخالف خوانی برای بر پا کردن سر و صدایی دیگر و نوعی ماجراجویی قلمی. ولی بیگمان در آنچه او نوشته اندیشه های واقعی او در باره زن مستتر است.

و اما چند نکته:
اول اینکه خرمشاهی در نظرات خود نقش زن را بر پایه حضور مرد تعریف می کند نه به استقلال. می توان پرسید که آیا مردها را هم بر اساس حضور زن و نسبت به زن باید تعریف کرد؟ مسلما شناخت نزدیک به واقع از “شناخت مستقل” حاصل می شود که از نگاه خرمشاهی غیب است نگاهی که زن را در خدمت مرد می شناسد و می شناساند.
دوم اینکه آسان است در لاک خود فرو رویم و با نوعی علم غیبی پیش بینی کنیم که دنیا هم سرانجام از آنچه کرده دست خواهد شست و به نهضت بازگشت به خانه می رسد و همان می شود که ما از آن دفاع می کنیم: زن در خانه بنشیند اولی است. اما کمترین ایراد بر این نظر این است که بازگشت به خانه یا “کار کردن برای معاش” در خانه و از طریق ابزار نوین ارتباطی به بازگشت زنها به خانه منحصر نمی شود و بسیاری از مردان را هم که کار فری لانس دارند یا رئیس خودشان هستند (self-employed) در بر می گیرد. این را چگونه می توان در دستگاه فکری پیشنهادی آقای خرمشاهی توجیه کرد؟
دیگر اینکه ایشان می گویند زنها ریاضیدان و فیلسوف نشده اند. سوال اینجا ست که اصولا چند درصد مردها ریاضیدان و فیلسوف هستند یا شده اند یا به این مباحث علاقه نشان می دهند که بی توجهی زنان را امر عمده ای بدانیم؟ بسیاری از مردها که نقل گفتارشان ورزش است و اتوموبیل شان و دعواهای اداری شان و قرض و قوله هاشان درست مثل خانمهایی که آقای خرمشاهی می گوید “بالطبع از مسائل انتزاعی” گریزان و بیزارند.

آقای خرمشاهی به نظر می رسد از مردانی هستند که از نعمت های دوران مدرن بهره مندند ولی برای عیال خود همان دوره سنتی را ترجیح می دهند و این عجیب نیست. حتی این هم عجیب نیست که ایشان عیال را تا حد منشی مخصوص آقا که همه کارها را انجام می دهد تا آقا به درس و مشق و فکر و قلم و تالیف اش برسد پایین آورده اند. اما عجیب این است که ایشان توضیح نمی دهد که چرا عیال ایشان باید اینهمه جانفدایی ها را بکند و راضی هم باشد. به قول معروف ایشان چه گلی بر سر عیال می زنند؟ ولی از آنجا که آقای خرمشاهی زن را در نسبت با مرد یا شوهرش تعریف می کنند ظاهرا علی الاصول نیازی نیست که مرد کار خاصی انجام دهد. مرد بودن خود کافی است!
نوشته های آقای خرمشاهی یک اهمیت کم مانند دارد و آن این که از طریق آن می توان ذهنیت مرد سنتی یا حتی مرد متجدد برای خود و سنتگرا برای عیال را پیش رو آشکار داشت و به نقد آن پرداخت. از این لحاظ کتاب او ارزش بسیار دارد.

یکی از دلایلی که آقای خرمشاهی سنت را بر تجدد (در این قسمتِ مربوط به زن) ترجیح می دهد احتمالا ارزیابی اش بر اساس افت و خیزهای جنبش زنان در ایران و کمابیش نارسیده بودن آن است در عرصه اجتماعی و خودشناسی. ولی این قضاوت عجولانه ای است. گرچه این جنبش هنوز خامی های بسیار دارد اولا با خامی های تفکر مردان روشنفکر متناسب است و مردان هم چندان جلوتر نیستند؛ ثانیا تغییرات کمی در جمعیت شناسی زنان و مولفه های آن از نظر سواد و تحصیلات و شغل آینده ای بهتر را نشان می دهد بویژه با توجه به سرعت تحولات در ایران.
در عین حال این نکته مسلم است چه امثال آقای خرمشاهی بازگشت به خانه و سنتهای خانه نشینی را تبلیغ کنند و چه امثال من به خودشناسی اجتماعی زنان و بازشناسی هویت آنها اصرار ورزند این تنها خود زنان و کسانی از میان آنهایند که می توانند حرف آخر را بزنند.

آقای خرمشاهی برای عقاید قرن نوزدهمی خود از گرایشهای آخر قرن بیستم در اروپا شاهد می آورد: بازگشت به خانه. غیر از این که این دو با هم نمی سازند (که خواهم گفت) نشان می دهد که آقای خرمشاهی برای اثبات حرف خود ناچار است آن را مدرن جلوه دهد و شاهدی از رفتار غربیان را به نظر خود ضمیمه کند و آن را قابل باور سازد چون لابد آنچه غربیان می کنند حجت است. ولی بازگشت به خانه ربطی به اندیشه نوع خرمشاهی ندارد و نتیجه تحولات دیگری در جامعه اروپایی است. مثال قدیم ترش جنجال در ایران دهه ۴۰ و ۵۰ بود که همه چیز را نمی شود در لوله آزمایشگاه پیدا کرد. – ادای بحثی که در اروپا در جریان بود. اما اروپایی که زمانی همه چیز را در لوله آزمایشگاه جسته بود حق داشت بحث کند که دیگر نمی شود همه چیز را در لوله آزمایشگاه یافت. اما ایران که هرگز چنین اندیشه و عملی را در دوره معاصر تجربه نکرده حرف اش تنها تقلیدی بی معنا و پوک می بود. وانگهی بازگشت به خانه همانقدر غربی است که هیپیسم و پانکیسم یا بودیسم! چرا اینها بدند و آن یکی خوب است؟

حال ببینیم دنیایی که حاصل کاربست اندیشه خرمشاهی باشد چه دنیایی خواهد بود:
یا باید همه زنها به خانه بازگردند و بیمارستانها، مدرسه ها، دانشگاهها، اداره ها، مطبوعات، تلویزیون، سینما و … از زنهای فعال و گرداننده امور در آنها خالی شود (تصور کنید تلویزیونی را که از بام تا شام فقط آقایان در آن حضور داشته باشند چون قرار است نه زنی بازی کند نه کارگردانی نه مجری باشد نه خبرخوان و تهیه کننده و الخ)؛
و یا باید از شوهران شان جدا شوند؛
یا اصلا شوهر نکنند و بچه دار نشوند!
اما واقعیت این است که تفکر خرمشاهی تفکر بر اساس مشهورات است نه واقعیات. زنان آخر قرن بیستم در ایران نه تنها دیگر نمی توانند همان نقش و وظایف آخر قرن نوزدهم را برعهده داشته باشند که تغییرات اجتماعی آنها آنچنان گسترده است که اگر کسی با وجود حضور زنان در عرصه سینما و مطبوعات و سیاست و نشر و ادبیات چنان توصیه ای را مطرح سازد واقعیت گریزی خود را آشکار کرده است.
نهایتا اگر بازگشت به خانه شعاری باشد که خود زنان مطرح کنند قابل تامل و بحث است ولی اگر شعار مردان باشد باید در گوینده به دیده تردید و بسا سوءظن نگریست!

زمان توصیه های مردانه به زنان گذشته است. زمان هدایت زنان به دست مردان گذشته است. زمان آن است که زنان خود بیندیشند و خود زمام امور خویش را به دست گیرند تا هم شهروند درجه اول بودن خود را به اثبات رسانند و هم در صورت لزوم به “گفتگو” با مردان مدعی بپردازند که احیانا طرفدارانی هم بین زنان دارند.

۲۸ ژانویه
دو بسته کتاب و مجله برایم می رسد. پس از تجربه های اول و ناخوشایندی که داشته ام خواسته ام که کتابها را تک تک در پست برایم گراف بپیچند تا با بسته بندی مناسبی در کارتن قرار گیرد و در اثر لق خوردن و بالا پایین شدن جلد کتابها پاره نشود و صفحات آسیب نبیند.

مساله پست و بسته بندی آنقدر برایم مساله شده که فکر می کنم اگر مملکت از این جهت تکانی بخورد نشانه مهمی از تغییرات و اصلاحات اداری و توجه به مردم خواهد بود. پست ایران با ابتدایی ترین روش کار می کند. کتابهایی را که بسته بندی شده تحویل شود تیغ می زند به بسته تا باز کند و آن را ورانداز کند نکند چیز دیگری دارد فرستاده می شود. دچار بی اعتمادی مطلق به فرستنده است و سوءظن بیمورد به کتاب و حجم آن! بعلاوه، بسته بندی ابتدایی است و کیفیت مقوای کارتن نامرغوب است و معمولا تا می رسد آش و لاش می شود و کتابها از آن بیرون می ریزد. بنابرین کارتون را در کیسه زمختی می گذارند که آنهم کتاب را زخمی می کند و حتی اگر نکند هم چون بسته بیجان و نامناسب است و پاره می شود کتاب آسیب می بیند.

پست ایران گویی هیچ پست دیگری در جهان را نمی بیند و می خواهد پست را از اول اختراع کند!

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۱۰

۵ ژانویه ۱۹۹۹
امروز یک روز تاریخی بود. صبح از تهران خبر رسید که روزنامه سلام در یادداشت سیاسی خود گفته است که بنا به اطلاعات موثق کسانی از داخل نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی در قتل های اخیر دست داشته اند. خواستیم آن را با فکس بفرستند. مقاله عجیبی بود. کمتر به یاد دارم در روزنامه های سالهای ۶۰ به این طرف مقاله ای اینقدر “بار” سیاسی و اجتماعی داشته باشد و در یک کلمه “مطلقا مهم” باشد.
بعد از ظهر ایرنا خبری منتشر کرد که تا ساعتی دیگر اطلاعیه مهمی در باره نتایج تحقیقات کمیته رسیدگی به ماجرای قتلهای اخیر انتشار خواهد یافت. و ناگهان اطلاعیه وزارت اطلاعات همه را شوکه کرد. اطلاعیه رسما می گفت که کسانی از همکاران کج اندیش و خودسر این وزارتخانه در قتلها دست داشته اند. به نظرم اگر بخواهیم فقط ده خبر مطلقا مهم را در تاریخ بیست ساله انقلاب اسلامی تا امروز انتخاب کنیم این اطلاعیه یکی از آنها خواهد بود.
بدون شک بحران سیاسی حاصل از پذیرش مشارکت ماموران امنیتی در قتلهای سیاسی تکان دهنده خواهد بود. اما من فعلا از این جنبه می گذرم و به چند نکته کمتر آشکار در نفس این حرکت اشاره می کنم:
– شتاب تحولات سیاسی در ایران پس از روی کار آمدن دولت خاتمی چشمگیر است. انگار که با سد شکسته ای روبروییم که ناگهان حجم عظیمی از آنچه را که مدتها انتظار خروج و بروز داشته رها کرده است. آنچه در صحنه اجتماعی و سیاسی ایران مثلا در مطبوعات شاهدیم نشان می دهد که این شتاب کارمایه خود را از همان انتظار طولانی برای تغییر می گیرد. فشار این درخواست تغییر یکی از دوردست ترین حصارها را اکنون گشوده است و وزارتخانه ای را که به نظر نمی رسید به آسانی تن به بازشدن و انتقاد از خود بدهد ناگزیر از تجدیدنظر در رویه خویش کرده است.
– مقاومت در برابر تغییر و سیاست ستایش دولت و اصرار بر تطهیر دولت و بخشهای آن، مسئولان و مقاماتش و ارجاع همه ضعفها و خطاها به دیگران و بیگانگان سیاست دولتهای ایدئولوژیک است که بیشتر از همه در دو بخش تبلیغاتی و امنیتی آنها جلوه می کند. اطلاعیه وزارت اطلاعات نشان می دهد که عمر دولت ایدئولوژیک در ایران به پایان رسیده است.
– پذیرفتن خطا از طرف وزرات اطلاعات پذیرفتن آن از طرف دولت است. پذیرش خطاها و اعوجاجات و اعلام صریح آنها نخستین نشانه واقعی از ظهور یک دولت خدمتگزار به معنای حقیقی کلمه است دولتی که خود را آقای مردم و برتر از رای دهندگان و صاحبان اصلی قدرت نمی بیند و می پذیرد که اصلاحات را از خود شروع کند.
– پذیرش خطا اسطوره دولت مقدس و رهبران مقدس شده را نیز می شکند. دولت هم مرکب است از افرادی انسانی و آنها مانند هر انسان عادی دیگری می توانند مرتکب خطاهای کوچک و بزرگ شوند و بنابرین به هیچ وجه مصون از انتقاد و حتی تخطئه نیستند.
– اما چه کسی بر دولت نظارت می کند و وظیفه انگشت نهادن بر خطاها و ضعفها و ظلم ها را بر عهده می گیرد؟ آزمون ماههای اخیر و همین ماجرای قتل ها به تمامی مردم ایران نشان داده است که مطبوعات اصلی ترین هنر و وظیفه شان آشکار ساختن و به بحث گذاردن خطاهای دولت و دولتمداران است. اگر نظارت مطبوعات نباشد مدیران خطاکار از رسوایی و تعقیب مصون خواهند ماند و همزمان جامعه را از زهر سوءتدبیرهای خویش مسموم خواهند کرد.
– و سرانجام بحران سیاسی حاصل از این ماجرا شاید بسیار پردردسر باشد اما مدیریت این بحران می تواند آزادکننده روان جامعه ایرانی و بازدارنده حرکتهای خشونت آمیز افراطی باشد که این جامعه با ادامه رفتارهای سوء دولتی و بی اعتنایی به افکار عمومی می توانست به سمت آن کشیده شود. شاید برای حفظ نظام جمهوری اسلامی پذیرفتن این بحران و گذر از آن تنها راه چاره بوده است.

۱۳ ژانویه
شب، قبل از ترک اداره خبر می رسد که رئیس جمهوری از صدا و سیما به قوه قضا شکایت خواهد برد. به دلیل برنامه یکطرفه ای به نام چراغ که در آن طرفداران رئیس جمهوری به دست داشتن در قتل های سیاسی متهم شده اند. منبع تهران تایمز است. مشغول تهیه برنامه بامدادی ام اما در آن ساعت شب چگونه باید به متن روزنامه دست یافت؟ به نظر می رسد باید خبر را گذاشت برای برنامه فردا و از خیر پخش آن به دلیل نداشتن جزئیات در برنامه چشم انداز بامدادی گذشت.
وقتی به خانه می رسم سعی می کنم تهران تایمز را در اینترنت چک کنم. با کمک کاوشگر (سرچ انجین) یاهو سر از شبکه ای به نام نت ایران در می آورم که متن کامل تهران تایمز را هر روزه در شبکه منتشر و روزآمد می کند. متن خبر هست. به همکاران شبکار تلفن می کنم و آدرس نت ایران را روی شبکه اینترنت می دهم تا خبر را اگر هنوز وقت هست دنبال کنند.
در نت ایران با کنجکاوی گردش می کنم و نامنامه چهره ها (who’s who) توجهم را جلب می کند. باید منبع جالبی باشد. اما نه باید عجله نکرد. پنجره آن را باز می کنم و سرکی می کشم به چند قسمت مختلف از اعضای کابینه ایران تا اعضای شورای تشخیص مصلحت نظام. سرخورده می شوم. اطلاعات دست کم یکسال کهنه است! اگر می شود تهران تایمز را هر روزه با صفحات مختلف منتشر کرد چرا نشود نامنامه چهره های سیاسی را روزآمد کرد؟

۱۶ ژانویه
سرانجام توانسته ام یکی از بهترین کتابفروشی های انگلستان را روی شبکه اینترنت پیدا کنم. یعنی بلک-ول که شعب آن بخصوص در آکسفورد نظر هر بیننده ای را به خود جلب می کند. ۹ شعبه در آکسفورد دارد و تا دلتان بخواهد کتاب در انواع و اقسام علوم بشری. یک شعبه هم مخصوص کتابهای نایاب و دست دوم است. دنیایی است. در جستجوی کتابهای دندانگیر به عنوانی بر می خورم که مطالعه در باره آینده است. گزینه های مختلف روی شبکه در باره هر کتاب وجود دارد. سعی می کنم از محتوای این کتاب با آن عنوان غریب سر در آورم.
قیمت گرانی ندارد اما تجربه می گوید از روی عنوان کتاب نخرم. اما چگونه به اندرون این کتاب راه یابم. در آزمون گزینه ها ناگهان در مقابلم گزینه فهرست مطالب کتاب را می یابم. من در کتابفروشی آمازون که روی شبکه است بالا و پایین زیاد رفته ام ولی برایم تازگی دارد که یک کتابفروشی علاوه بر مشخصات کتابشناختی کتابها که معمول است و دو سه سطری در باره کتاب، فهرست مطالب را هم به طور کامل عرضه کند.
در آمازون گاه کتابها با نقدی که بر آنها نوشته شده همراه اند. مثلا اگر کسی کتاب دکتر کریمی حکاک را در باره شعر معاصر ایران جستجو کند نقد نوری علا بر آن را که مفصل هم هست خواهد یافت ولی دادن فهرست مطالب کتاب رایج نیست.
یاد چند شب پیش می افتم و نت ایران. این یکی برای فروش کتابی نه چندان گران چه اطلاعات مختلف و مفصلی عرضه می کند آن یکی نام وزیر از کابینه خارج شده را همچنان به عنوان وزیر آن وزارتخانه در نامنامه چهره های سیاسی کشور می آورد. – لابد خیلی ها در دنیال که به این نامنامه مراجعه کرده اند و از ماجرای مثلا استیضاح وزیر کشور خاتمی باخبر نیستند همچنان آقای نوری را وزیر کشور ایران می دانند!

title شجریان این خراسانی فروتن و مغرور

شجریان انقلابی بود و از معدود انقلابیونی که انقلابی ماند. انقلابی به همان معنای سال ۵۷ و ۵۸ می گویم. آدمی که به مردم اش عشق بورزد و شادی ایشان و آبادی وطن را بخواهد. او از معدود کسانی بود که همه آنچه باید می داشت داشت تا بتواند در مقابل ابتذال سیاست حاکم بایستد و کس را زهره آن نباشد که او را آسیب رساند. مردی بزرگ بود که هنرش عزت ایران بود و عزت ما بود و هست و خواهد بود. هنر اگر هنر است نمی تواند سر خم کند. هنرمندی که جز به مردم تعظیم کند هنر را خوار داشته و جادوی را ارجمند ساخته است. به هر کس حرمت کرد هم به خاطر مردم بود و به خاطر مردمی بودن آن کس بود. پادشاهی بود غنی از دیگران و بر قلمرو هنر و عزت و سربلندی فرمان می راند.

این خراسانی فروتن و مغرور این حافظ موسیقی ایرانی این هنرمند دلسوز به حال ملت خاطره ها برای ما ساخته است که تا هستیم با ما خواهد بود. ترانه اش رهایی بود. آزادگی بود. ادب و حکمت بود. و عشق بود. عشقی که در سالهای وبای انقلاب ما سخت به آن نیاز داشتیم. ترانه اش مرهم دلهای ما بود.

اول بار که توجه عمیق مرا جلب کرد در یکی از نشست های خانگی دانشجویان آن دوره بود. گروهی همکلاسی بودیم که خانه یکدیگر جمع می شدیم و گاهی استادی را دعوت می کردیم. این رسم آن سالها بود. محیط عمومی نداشتیم. اولین دیدار از این نوع را درست بعد از انقلاب فرهنگی داشتیم با استاد هوشنگ جوانمرد در یکی از اتاقهای اداری دانشکده. وقتی آمد گفت کلاس واقعی این است که جمع مشتاقان گرد هم آیند. آن نشست اما در خانه یکی از دخترهای کلاس بود که اهل موسیقی بود. و دکتر عبادیان هم حضور داشت. استادی فروتن که زندگی اش بر محور تربیت دانشجو می گذشت و جز آن گویی کار و باری در عالم نداشت. سخن رفت از کنسرت سفارت ایتالیای استاد شجریان. تازه منتشر شده بود. کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد/ یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد. درست حال و هوای آن روزهای ما بود در بحبوحه جنگی نفرینی. و عبادیان گفت گاهی هنر صدای حقیقت می شود و شجریان در این نوار صدای حقیقت شده است.

این جمله سالها ست که در خاطرم نقش بسته است. «در آستان جانان» تا مدتهای مدید بهترین نواری بود که داشتم و گوش می کردم. آن دوران ترانه و آلبوم جدید همراه بود با کاستی نونوار و خوش آب و رنگ که بوی تازگی می داد. نوارها را معمولا از کتابفروشی می خریدم. نوارها را مثل کتاب پشت ویترین می گذاشتند. رسمی نو بود و جذاب. در آن قحط موسیقی صدای شجریان هم صدای بهشت بود و هم صدای حقیقت.

قحط که می گویم صرفا به سیاست رسمی و رسانه ای حکومت نظر دارم و گرنه محافل موسیقی و آموزش ساز و آواز متعدد بود و دوستداران موسیقی محفل درس استادان هر سازی را پر می کردند و از هر خانه صدای سه تاری می آمد یا آواز دختری و پسری که تازه درس می گرفتند یا خود به استادی رسیده بودند و شاگرد داشتند. این روش مبارزه جامعه ما و نسل ما بود. خانه ها جای خالی مکان های عمومی را پر می کردند.

دیگر با کارهای شجریان دمخور شده بودم. نه من که بسیاری. هر کاست جدید حادثه ای بود. شجریان توانسته بود از محدود شدن فضا برای موسیقی دنبل و دیمبو به استادی استفاده کند و ارزشهای بی مثال موسیقی ایرانی را به صحنه عمومی آورد و آن را با رگ رگ هوشیاری سیاسی مردم پیوند بزند. شجریان همواره سیاسی بود گرچه به نحوی خراسانی و رندانه. حلقه ای بودند این رندان خراسانی. از اخوان تا شفیعی کدکنی. این است که وقتی در آلبوم «بیداد» خواند: شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار/ مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد صدای مجلسیان درآمد!

با اینهمه دست کم میانه رادیو با شجریان به هم نخورده بود. بارها می شد که وقتی از انقلاب سوار مینی بوس می شدم تا به سمت فلسطین بروم که محل کارم بود برنامه صبح رادیو ترانه بسیار محبوب «صبح است ساقیا» را گذاشته بود و صدای استاد تمام روز در ذهنم ادامه داشت. شجریان همیشه می توانست آدم را شگفت زده کند. سبک اش یکنواخت نبود. ترانه ها را به نحوی اعجاب آور می خواند و آوازهایش همیشه پرمایه و پرمعنا بود. در همان سالها در راه خانه باز ترانه های باباطاهر را از راننده های اتوبوس و مینی بوس می شنیدم. از آلبوم ماهور استاد. همه گویند طاهر تار بنواز صدا چون می دهد تار شکسته. در خانه هم صدای استاد آرامش شب ها و روزها بود.

شعرهایی که شجریان انتخاب می کرد خیلی زود به حافظه جمعی راه می یافت و آن شعر مهر صدای او می خورد. او سعدی و حافظ و مولانا را زنده کرد و شماری از بهترین غزل های ایشان را به میان مردم برد و به صدای خود پیوند داد. دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را / دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا/ کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیر / شاید که باز بینیم دیدار آشنا را.

من و بسیاری چون من با شنیدن نوارهای شجریان موسیقی می آموختیم به شناخت دستگاهها علاقه مند می شدیم و برتری او را از دیگر خوانندگان تصدیق می کردیم. من در آن سالهای دهه ۶۰ و ۷۰ بیشتر دلانه به او گوش می کردم و او وصف حال من و ما می کرد. اما بتدریج به تکنیک های کار او هم توجه می یافتم. در میان همه آوازهای استاد که هر کدام رنگی دارد برای من از همه شگفت آورتر «دلشدگان» بود. مجموعه متنوعی از آوازهای فیلم که اوج قدرت های آوازی استاد را نشان می داد.

یکبار دیگر هم که شگفتی خود را خوب یاد دارم وقتی بود که اول بار در خانه دوستی نازنین تصنیف «ناز لیلی» را در سه گاه شنیدم و دلباخته شدم. چطور ممکن بود خواننده ای بتواند تصنیفی بخواند که یک آهنگ جاافتاده محلی را -نوایی- به شیوه ای تازه ارائه کند و موفق هم بشود که گوش عادت کرده با آن ترانه را به آهنگ تازه جلب کند؟ من آن روز به هنر استاد آفرین گفتم و او را ستودم هم به خاطر توجهش به این شعر زیبای خراسانی و هم به خاطر جسارتش در ارائه تازه و دلنشین آن. بعدها خود هر دو ترانه را بارها خوانده ام برای خود یا جمعی از دوستان و همیشه آن لذت اولیه برایم تکرار شده است.

شگفتی از ترانه های شجریان را باری دیگر در تاشکند تجربه کردم وقتی در مجلس صمیمانه ژان دورینگ درست کنار دفتر بی.بی.سی شبی با دوستان همدل جمع بودیم و این بار شاگردان دورینگ که موسیقی شناس برجسته ای بود ترانه «بت چین» را می نواختند و می خواندند. او ترانه را به ترک زیبارو و زهره جبینی آموخته بود و او با سه تار همسر دورینگ و یک دو ساز دیگر این ترانه جاودانی را خواند. ای مه من ای بت چین ای صنم/ لاله رخ و زهره جیبن ای صنم. …از تو صبوری نتوانم دیگر.

و وقتی قرار شد دختر نازنین ام ریحانه پرپرشده ام را برای خداحافظی آخرین به نمازخانه گورستان مورت-لیک ببریم کشیش گفته بود چه آهنگی می خواهید در نمازخانه پخش شود و من هیچ آهنگی گویاتر و محزون تر از آواز شجریان نداشتم: سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی/ دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی/ چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو / ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی/ زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت/ صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

شجریان خاطره های ما را رنگ داده است در سالهایی سیاه که رنگ جایی در زندگی نداشت. عشق های ما را روایت کرده است. حزن های ما را خوانده است. با ما زیست و با ما مردم جاودانه خواهد بود. استاد شفیعی کدکنی او را حافظ موسیقی خوانده است. توصیف دقیقی است. شجریان مثل حافظ استاد مکتب تلفیق بود و سیاست و عشق و هنر را با هم یگانه کرد و مثالی عالی از کار هنرمند فرهیخته ایرانی به دست داد و به برترین نماد آن در روزگار ما بدل شد.

title سیطره حرافی و علایم آخرالزمان یک دوران

کتک کاری در استودیوی شبکه من‌وتو یکی از علایم آخرالزمان دورانی است که اوج آن را در این چهار سال اخیر دیده ایم. دورانی که به تهی بودن حرفها و مواضع رسیده است. تا ده سال پیش هنوز این نشانه ها پنهان بود. یا فکر می کردیم داخلی است. دوران احمدی نژاد بود. دورانی که فکر می کردیم به سر می آید. او رفت و دورانی که با او شروع شده بود سر نیامد. ادامه یافت. اما این بار نه در سطح دولت که به اعتدال و تدبیر برگشته بود یا اراده برگشتن داشت بلکه در سطح رسانه ای هم در داخل و هم در خارج کشور. 

تا برجام امضا نشده بود سطح بحث ها هنوز جدی بود. لمپنیسم و عوام گرایی در حاشیه قرار داشت یا به محافل رسانه ای خاصی در ولایت و وابسته به ولایت انحصار داشت. اما بتدریج که برجام رنگ باخت – و این حرکت از داخل همان محافل ولایی با عوامفریبی آغاز شد- فضا رنگ دیگر گرفت. اما باز هم تا ترامپ سر کار نیامده بود می شد گفت مباحث نخبگانی جایی دارد و عوام الناس رسانه ای بر صحنه چیره نشده اند. ترامپ که آمد دست خالی همگان رو شد. زبان و بیان و تحلیل ها پوچ و تهی شد و پروپاگاندا جای همه چیز را به تدریج پر کرد.

پروپاگاندای موفق همیشه حرف و تبلیغاتی است که با عمل همراه می شود. پروپاگاند برای پروپاگاند بی معنی است و به همین وضعی می رسد که امروز رسیده ایم. همه حرف می زنند و حرفها خالی از معنا و مفهوم و نتیجه است چون به عمل گره نخورده است. نه ترامپ نتیجه عملی گرفته است چون ایران با همه فشارها به مذاکره تن نداده و انبوه برنامه های رسانه ای تاثیری در تصمیم ولایت نداشته است نه اپوزیسیون می تواند نتیجه بگیرد چون اصولا پایگاهی در داخل کشور ندارد.

امروز در آستانه پایان دوران رهبری پروپاگاندیست های جهان قرار داریم و من واقعا نمی دانم اگر دوران رهبری او ادامه یابد دامنه آسیب ها چقدر بزرگ خواهد شد. اما ترامپ برود یا بماند وضعیتی که حاکم شده نمی تواند پایدار بماند. شترها باید بروند. کتاب بیشعوری باید بسته شود. صحنه از تحلیلگرانی که چیزی بیش از خبر نمی خوانند باید پالوده شود و بر حرفهای تکراری نقطه پایان گذاشته شود. این وضع را نمی توان ادامه داد. ادامه وضع همین امروز هم رسانه ها را به ضدرسانه تبدیل کرده است. چهار سال دیگر آشوبی ایجاد می کند که دیگر هیچکس حرف کسی را نشنود و همه حرفها از درست و نادرست تهی از معنا به نظر برسند. رسانه تنها در چارچوب قبول مخاطب زنده است و معنا دارد. از دایره قبول بیرون رفت به بلندگویی تبدیل می شود که در یک شهر خالی از بام تا شام صدایش بلند است. و البته به جایی نمی رسد.

یک آسیب مهم حرافی شناور ساختن دال و مدلول و معانی و مفاهیم است. هم امروز هر سایت و هر نوشته رسانه ای را که باز کنید با انبوهی از مفاهیم تعریف نشده روبرو می شوید که صرفا به خاطر حرافی های بی پایان شبکه های فارسی داخل و خارج و شبکه های اجتماعی فراگیر شده ولی کسی درست نمی داند این مفاهیم چه معنایی می دهند. حرافان رسانه ای نمی توانند تبیین مفاهیم کنند. کار آنها اصولا تبلیغات حزبی است. تبیین برای آنها صرفا در جهت منافع سیاسی معنا دارد و گرنه قادر به «تبیین» چیزی نیستند. بنابرین داریم زیر آواری از مفاهیم تعریف نشده دفن می شویم. دیگر صدا به صدا نمی رسد. کسی دنبال معنا نیست. همه می خواهند نتیجه بگیرند. نتیجه هم با براندازی یا تسلیم تعریف می شود. اما کسی نمی داند که اگر نه براندازی اتفاق افتاد و نه تسلیم تکلیف چیست. تنها راهی که می ماند دست به یقه شدن است. جنجال درست کردن است. بحث داغ ساختن است. مشتری جور کردن است. ساعت پر کردن است و بلندکردن صداها. فریاد زدن. اما فریاد زدن مربوط به دورانی است که یک نفر می گفت و دیگران می شنیدند و ظاهرا در سکوت پیروی می کردند یا می شد گفت پیروی می کنند و مخالفتی ندارند. اما امروز هر مخاطبی به آسانی می تواند مخالفت خود را با جزئیات یا کلیات سخنی اعلام کند. اینجا تنها همفکری و همصدایی و گفتگو و شنیدن از دیگری گرهی باز می کند. فریاد؟ آه آنقدر فریاد شنیده ایم که گوش مان پر شده اگر کر نشده باشد. کافی است به مرام منبرهای ولایی توجه کنیم. اپوزیسیون هم منبر می رود. می خواهد متکلم وحده باشد و باقی در سکوت یا تایید کنند یا حرفی از مخالفت نزنند. چون چنین نیست و راه دیگری هم برای ارتباط فعال نمی شناسد دست به یقه می شود. چه مجازی چه واقعی. 

حتی اگر براندازی اتفاق افتد هیچکس نمی داند و اهمیتی هم نمی دهد که فردای براندازی چه خواهد شد. کسی طرح و برنامه ای ندارد. اگر جمهوری اسلامی هم با یک نرمش قهرمانانه دیگر تصمیم به چرخش سیاسی بگیرد یا به ساخت و پاخت پشت پرده روی آورد یا تنش را بالا ببرد کسی نمی داند چه خواهد شد. تسلط حرافی رسانه ای مثل سالادی است که کنار غذای اصلی سیاست صرف می شود. غذا را دیگران می پزند و حرافان تنها به شب چره می توانند فکر کنند نه بیش.

غیبت نخبگان و روشنفکران و ایران دوستان و مهین پرستان از صحنه سیاست و رسانه ما را از فهم آنچه بر سرمان می رود محروم کرده است. و به یک معنا ما را بی آینده ساخته است. نمی دانیم به چه سویی می رویم. راهنمایی نداریم. همه مشغول عمل اند. دست به کمپین سازی می سازند. کارزار رسانه ای درست می کنند. ایده های افراطی اذهان عوام زده و عوام فریب میدان دار می شوند. نه به هدفی می رسند نه هدفی دارند که مشکلی از صدها مشکل زمین مانده ما مردم را حل کنند. همه چیز در ضدیت با ولایت خلاصه می شود و زندگی بلاموضوع شده است. ضدیتی که رنگ عوامانه پیدا کرده است زیرا از هر نوع ایده والا و آینده ساز و مشکل گشا خالی است. به زندگی پشت کرده. سالها هم بر هم انباشته می شوند و راهی باز نمی شود. نخبگان خانه نشین شده اند و پوپولیست ها از هر دستی صحنه را پر کرده اند. هر کانالی را باز کنی یکی دارد شعبده ای ارائه می کند. فکت ها را جابجا می کند. تاریخ را عامدانه دستکاری می کند. دنیا و مافیها را در دو جمله تکراری برایت خلاصه می کند و برای هر چیزی راه حلی واحد دارد – ضدیت و ستیز.

این واقعیت که رسانه های اصلی فارسی همگی با بودجه های آشکار و پنهان خارجی اداره می شوند نشان می دهد که چرا نباید انتظار زیادی از آنها داشت. آنها طبعا به هر گوینده ای که از ضدیت و ستیز بهره ای داشته باشد میدان می دهند تا نیات سفارش دهندگان را پیش ببرند. نتیجه تسلط حرافی و حرافی است. هر قدر این شبکه ها را تماشا و دنبال کنی چیزی عایدت نمی شود. و هر صدای متفاوتی در این میانه ناشنیده می ماند.

هیچ وقت مثل امروز نیاز به رسانه مستقل اینقدر ضروری و اورژانسی نبوده است. و هیچ معلوم نیست که چنین رسانه ای بزودی پا به میدان بگذارد. هیچ وقت مثل امروز نیاز به معنا در رسانه ها اهمیت نداشته و از همه وقت کمتر این نیاز جواب می گیرد. هیچ وقت حرافی ها اینقدر حوصله سر بر نبوده است. تلویزیون خبری ۲۴ ساعته آفت است. تلویزیونی که فقط با خبر و مصاحبه کار کند آفت است. رسانه ای که فقط با چند چهره معین کار کند آفت است. رسانه ای که در جای حزب نشسته باشد و نقش هدایت خلق را بازی کند آفت است. رسانه ای که گزارش مستند نداشته باشد آفت است. رسانه ای که پروپاگاند هدف اش باشد آفت است. رسانه ای می خواهیم که مجری دانا باشد گوینده نباشد. رسانه ای می خواهیم که سردبیران اش به ایران متعهد باشند نه بیگانه. رسانه ای می خواهیم که به روی مخاطب باز باشد و از مشارکت مخاطب ابزار سیاست نسازد. رسانه ای می خواهیم که از روی تعهد اجتماعی و مدنی بدون دشمنی با این و آن کار کند. رسانه ای می خواهیم که نخبگان به آن اعتبار داده باشند. رسانه ای که حد خود را بشناسد. جای مردم ننشیند. مردم و جامعه را تقویت کند. صد رسانه خارج کشور جای یک گروه متعهد داخل کشور موثر نخواهد بود. صد روزنامه دولتی و ولایتی جای یک وبسایت و مجله متعهد به منافع ملی و خیر عمومی موثر نخواهد بود. رسانه ای می خواهیم که به زندگی ما متعهد باشد. خیر ما را بخواهد. ما را دوست داشته باشد. به امروز و آینده ایران فکر کند. ایرانی باشد. دغدغه ایران داشته باشد. به تنوع ما مردم احترام بگذارد. نمادی و نماینده ای از فرهنگ چل تکه ایرانی باشد. به تفرقه میان مردم دامن نزند. محتاط و منصف باشد. و طوری عمل کند که در داخل بازترین میدان را برای خود ایجاد کند و در خارج در محدوده ای کار کند که گویی مرکزش در تهران است. و در این تاریخ رسانه های ایران شاهد خوبی است. هیچ روزنامه ای در خارج از ایران در دوران مشروطه منتشر نشد جز اینکه به چارچوب عرف و سنت و باور و سیاست ملی پایبند بود. هیچ تغییری جز از این مسیر اتفاق نمی افتد که خیری در آن باشد.  

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۹

۲۴ دسامبر
در آستانه کریسمس تعطیلات مدرسه پسرم آغاز می شود. این روزها می شود دید که تا چه حد جامعه بریتانیایی مذهبی است. درست است که می گویند این جامعه سکولار است ولی مذهب در پشت صحنه و البته در مدرسه و آموزش نقش مهمی دارد. مدارس ابتدایی در این روزها غرق می شود در مراسم مذهبی و تعلیمات دینی به صورت مستقیم و غیرمستقیم. رادیو بی بی سی هم یک بخش دایمی برنامه های مذهبی دارد. صبح های یکشنبه هم رادیو و تلویزیون بی شباهت به صدا و سیما در روز جمعه نیست! همانطور که آنجا نماز جمعه پخش می شود اینجا هم نیایش های کلیسایی برنامه اصلی است. مذهب به هیچ وجه چیزی در پستوی خانه ها نیست یا از خانه ها رخت برنبسته است.

در عین حال یک سوی برجسته این فرهنگ مذهبی در تنوع و گستردگی کارهای خیریه جلوه گر است. هر قدر به کریسمس نزدیک می شویم کارهای خیریه بخصوص در مورد بچه ها جدی تر می شود. زیرا به هرحال محور کریسمس نوزادی است به نام عیسی مسیح. از اینجا بچه و مادر حرمت بسیار زیادی پیدا کرده است. در فرهنگ بریتانیایی حرمت کودک یکی از پایه های اساسی است. و توجه به نیازهای کودکان یک مساله عام در فرهنگ عمومی است. همه در برابر نیازمندی کودکان منفعل و متاثر می شوند و احساس می کنند باید کاری کرد. این دوره با بزرگترین فعالیت خیریه سال برای کودکان همراه است که به نام بچه های نیازمند شناخته می شود: Children in Need

به نظرم هر هفته یکشنبه ای دارد و هر سال هم یکشنبه ای. کریسمس یکشنبه سال است. و مرکز مهمی در معنویت اروپایی.

یکبار در ملاقاتی با استاد محمدتقی جعفری که به کردستان آمده بود از او پرسیدم مادیت و معنویت با هم رابطه دارند. چطور می شود که در غرب مادیت باشد و معنویت نباشد. مدعی بود که معنویتی در غرب نیست. استاد تصوری از معنویت بیرون از مرزهای اسلام نداشت.

۲۵ دسامبر
روز کریسمس برای من روز کسل کننده ای بود. از شب پیش بشدت مریض شده بودم. امروز با ۱۷-۱۸ ساعت در رختخواب ماندن (از ساعت ۶ بعد از ظهر دیروز تا ظهر امروز) احساس می کنم سبک تر شده ام. تنها کاری که می توانم بکنم خواندن انفعالی است. حاج سیاح را ادامه می دهم. کتاب پر است از توصیف رفتارها و ظواهر امور خیابانها، کلیساها، سیرکها، باغ وحش، کشتی ها، کتابخانه ها، موزه ها، زندانها، میادین، مدارس، کوچه ها، عمارات، کارخانه ها. یکجور نقاشی با کلمات. مرتبا فیلمهای اوایل قرن و عکسهای قدیمی از شهرهای اروپا و فیلمهای سینمایی با داستانهای قرن نوزدهمی برایم تداعی می شود.

شکل گیری روانشناسی حسرت را در میان ایرانیان در این کتاب بروشنی می توان دید. هر از چندگاهی مقایسه ای میان آنچه در خارج ایران می بیند یا اوضاع ایران به دست می دهد و تاسف می خورد:

مصمم شدم که تحصیل زبان انگلیسی کنم … ولی استادی نداشتم که غلط هایم را بگوید. گاهی گریه گلویم را گرفته می گفتم سبحان الله ما هم از بندگان تو ایم چرا ایشان هر چه می خواهند از علم و اسباب مهیا دارند. (ص ۲۰۲)
(در لندن) اهالی آنجا دایم به خیال دنیای خود و بازرگان هستند که آنها هم به آسودگی زندگانی می نمایند به خلاف مردم ایران (ص ۲۱۵)
عرض راه همه جا آب و دشت و صحرا، زراعت بسیار نیکو از انواع اشجار. کالسکه روان و من بنده حیران که سبحان الله این مردم چگونه ملک خود را اینگونه آباد کرده اند که قطعه خالی از ثمر دیده نمی شود. (ص ۲۴۰)
(بعد از تماشای رقص و پایکوبی در گراند اپرای پاریس) سبحان الله اینها چگونه می میرند! معروف است که غصه از عمر می کاهد اینان که ابدا غصه ندارند باید هرگز نمیرند. (ص ۱۶۲)
و در باره یگانگی شهرهای اروپا: شنیده بودم که هر کس یکی از شهرهای یوروپ را ببیند چنان است که همه را دیده است. (ص ۱۳۷)

البته حاج سیاح بارها نظم و وقت شناسی و پشتکار و تعلیم و تربیت عمومی و آسان و آزادی بیان مطبوعات و مانند اینها را نیز مورد توجه قرار داده است ولی البته بیشتر کتاب او صرف تعریفات و توصیفات می شود تا تاملات و اندیشه ورزی ها. یکجا هم اشاره باریک بینانه ای دارد به مساله مواد خام آسیایی که در اروپا تبدیل به مواد مصنوع می شود و برای اروپاییان ثروت ایجاد می کند (صص ۲۱۷-۲۱۸) چنانکه رابطه نظم و قانون و عدالتخانه را نیز برجسته می بیند:

(در پاریس) سبحان الله آن مایه صنعت و این پایه آزادی که ابدا نمی تواند کسی با کسی سوال و جواب کند. هر کس به تکلیف خود عالم. اگر گناهی کند جزا داده می شود. بلکه خود جزای خود را می داند. نظم و قانون ولایت را مشاهده می کردم زیرا که برای هر گناهی عدالتخانه معینی دارند. (صص ۱۵۹-۱۶۰)

می توان گفت که ادبیات حسرت را فرنگ رفته ها ایجاد کردند و آن را نسل به نسل حفظ کردند و به نسل ما تحویل دادند!

۲۷ دسامبر ۹۸
حالا دیگر به آغاز آخرین سال قرن نزدیک می شویم. تلویزیون بی بی سی در مجموعه ای که قرن بیستم را مرور می کرد این قرن را قرن مردم / قرن خلق (Peoples Century) نامیده بود. اسم بامسمایی است. فکر می کنم:

فرهنگ توده (mass-culture) که در اروپای غربی حاکم شده است به معنای طرد هدایت و رهبری نخبگان است. یاد آن دوست انگلیسی بخیر که همان روزهای اول ورود به لندن به ما می گفت اینجا کسی از روشنفکران خوشش نمی آید! این به نوعی تحقق آرمان مارکس است که به صورت وارونه ای در صورت پرولتاریای کاپیتالیسم نمایان شده است. این تحقق آرمان قرنی است که قرن خلق قرن توده سده مردم و مردمگرایی و جنبشهای خلقی و توده ای توصیف می شود: حاکمیت فرهنگ توده و بی اعتبار شدن نخبگان و روشن اندیشان و مصلحان اجتماعی. به رهبری رسیدن خلق و وانهادگی جامعه و ارزشهای آن در برابر عامه پسندی. و همه گیر شدن ابتذال. و فراموش شدن نجابت و اصالت در پرتو فئودالی خوانده شدن آن.

ولی واقعیت این است که ارزشهای اجتماعی به دلیل تغییر ساختار جامعه تغییر یافته است. مشارکت عمومی، فرهنگ همگانی، آموزش همگانی، ورود زنان به عرصه کار و برابری حقوقی و اجتماعی آنها با مردان، از بین رفتن مرجعیت پدران و نخبگان پدرسالار اینها همه و همه اگر از سویی مطلوب بوده است از سوی دیگر به همین حاکمیت پسند توده یا فرهنگ توده ای انجامیده است و جز این نمی توانست باشد.

title مورد عجیب آیدین آغداشلو
خانم سارا امت علی احتمالا یکی از ستاره های روز توئیتر است به خاطر ادعایی که نسبت به آیدین آغداشلو مطرح کرد و او را به تعرض جنسی متهم ساخت. با این حال او در همان زمان – حدود ۸-۹ روز پیش- در توئیتی نوشت: «می‌دونید بخش تلخ قصه کجاست؟ این‌که در ۸ سالی که خبرنگار بودم، از سوی چندین آدم معروف و مسئول مورد آزار جنسی قرار گرفتم و شاهد بیشمار اتفاق مشابه برای دوستان زن روزنامه‌نگارم بودم. اما جرأت و حوصله ندارم از اون آدم‌ها بنویسم.» و من از همان موقع مرتب جستجو کرده ام که بدانم چرا باید یک فرد خاص در میان آنهمه آدمی که ایشان اشاره می کند انگشت نما شود؟ دلیل شخصی نمی توانست خیلی مهم باشد چون ۱۴ سال از زمان داستان گذشته است. اما آیا می توان دلیلی سیاسی پیدا کرد؟ سابقه هایی که از نظر ولایی ها درباره آغداشلو داریم – مثلا متهم شدن اش به شرکت در یک انقلاب مخملی! و همکاری اش با دفتر فرح در عهد پهلوی- زمینه می دهد اما کفایت نمی کند برای این جنجال.
چه اتفاق تازه ای افتاده است؟
من در مقامی نیستم که از صحت‌وسقم ادعای خانم امت علی حرف بزنم. وانگهی خود ایشان می گوید از این چیزها زیاد دیده. دیگران هم می گویند. بحث من سیاسی است. فرض می کنم اصلا وجود داشته چنین داستانی و برای روز مبادا نگه داشته شده بوده و امروز گوینده به نحوی از طرف ولایت تشویق شده یا تحت فشار قرار گرفته که بگوید. چرا؟
فرض من این است: ماجرای سقوط هواپیمای اوکراینی یکی از علل جعل/افشای این داستان است.
برخی دوستان احتمال میدهند ماجرا برای در سایه قرار گرفتن بحثهای تازه درباره شلیک دوم به هواپیما مطرح شد – که اخیرا مقامات ولایت به آن اذعان کردند. این احتمال ضعیف است ولی نمی شود کاملا آن را نادیده گرفت گرچه می تواند یک هدف جانبی باشد. به نظرم سوی اصلی داستان در ایران نیست. سویه اصلی در کانادا ست که محل اصلی داغداران و فعالان اجتماعی برای زنده نگهداشتن یاد این فاجعه است. اگر از خود بپرسیم چه کسی میدان‌دار تجعات ایرانیان در کانادا بوده می توانیم فرض قوی تری را مطرح کنیم: تیرگان.
تیرگان که صاحب جشنواره بزرگ و مهمی به همین نام است در خط مقدم اعتراضات بوده است. و در اولین تجمع آن حدود ۳۰۰۰ نفر برای بزرگداشت یاد قربانیان گرد آمدند.
حال کافی است کمی درباره تیرگان و آغداشلو بدانیم و مواضع تیرگان را از نظر سیاسی دنبال کنیم. مواضعی که خوشایند ولایت نیست. تلاش ولایی ها در کانادا برای کنار زدن یا بی اعتبار کردن تیرگان هم جدی است. سوابقی هم که مثلا ژیان قمیشی به خاطر اتهامات مشابه پیدا کرد به پرورش این داستان جدید کمک کرده است گرچه او از اتهامات تبرئه شد.
به عبارت اُخری، جمهوری اسلامی دارد انتقام اعتراضات به سقوط هواپیمای اوکراینی را از آغداشلو می گیرد. آغداشلو مرتبا در جشنواره تیرگان حضور داشته و همسرش یکی از مدیران فعال تیرگان است.
این موضوع بخش آخر یک داستان بلندتر است که در یک دو سال اخیر ذهن مرا مشغول می دارد. خلاصه اش این است: نشانه های روشنی وجود دارد که ولایت علاقه مند است رسانه های خارج از کشور را از تهران هدایت کند و نهادهای مستقل از ولایت در خارج کشور را بی اعتبار سازد. این ماجرا از به اصطلاح “خلجی گیت” شروع شد و آغداشلو و تیرگان یک فصل تازه از آن است.
ادعاهای آزار جنسی یکی از بهترین ابزارها برای خارج کردن رقبا از میدان سیاست و فعالیت اجتماعی است (و مهم نیست که بعدا تبرئه شوند). حتی در انتخابات آمریکا هم نقش دارد. ولایت با استفاده از آن به تضعیف جریانهای خارج از کنترل اش می پردازد. برای نمونه تیرگان مثلا این گزارش لابی ولایت را در کانادا درباره تیرگان و مدیرش ببینید که سعی دارد القا کند که او و همکارانش آلوده اند.
زمانی جمهوری اسلامی در خانه منتقدان و مخالفانش مواد مخدر و ویدئوهای مستهجن پیدا می کرد. امروز ورزیده تر شده و با روش های جهانی با مخالفان اش مبارزه می کند! در این میان هر قدر بتواند کنشگران گوناگون و رسانه های مختلف را غیرمستقیم -و به روش تعل وارونه- در جهت اهداف خود هدایت کند بُرد کرده است. حداقل چیزی که به دست می آورد این خواهد بود که اگر خودش بی اعتبار شده برای دیگران هم اعتباری باقی نگذارد. نوع تازه ای از سرکوب آلترناتیوهای احتمالی. به عبارت دیگر، جمهوری ولایی از سرکوب تشکل های داخلی به سرکوب تشکل های خارجی که در کنترل آن نیست رسیده است. هر مجمع و مجموعه ای که بتواند شاخص شود و اعتبار کسب کند خطر است خاصه در کانادا که بزرگترین اجتماع ایرانیان خارج از کشور را از نسل بعد از انقلاب دارد و پایگاهی برای افراد وابسته به ولایت است. آنجا را باید تصرف کرد. تمام قصه این است.
title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۸

۱۰ دسامبر

دو روز گذشته از نظر عصبی سخت تحت فشار بوده ام. مرگ مشکوک محمد مختاری من و همکارانم را شوکه کرد. گفتگوهای بسیار و بحث و نظر از هر سو.  با شنیدن این گونه خبرها در اینجا اولین چیزی که به نظر آدم می رسد این است که مهمترین مشکل در ایران عدم امنیت است. اما اینکه ماجرای این مرگ (قتل؟) چیست هنوز چیزی نمی دانیم.

بعد از ظهر با داریوش آشوری و باقر معین زیر باران سرانجام کافه ای پیدا می کنیم که دقایقی به گفتگو بنشینیم. آشوری از بحث زبان که به آن دلبسته است آغاز می کند و سپس به فلسفه و نگاه غربی به طبیعت می رسد. – این نگاه جزئی نگر سنجشگرانه و عینی. و می گوید که حتی این را می توان در تابلوهای نقاشی عهد رنسانس دید که چه پرکار اند و با ثبت چه جزئیاتی. و مقایسه می کند با مینیاتور ایرانی که کلی نگر است و جزئیات را حذف می کند و در رنگهای واقعی حتی مثل رنگ آسمان تصرف می کند و آن را دگرگون می سازد. اینطور می فهمم که نقاشی ایرانی تصویری است که نقاش به پیرامون خود می بخشد ولی نقاشی غربی کلاسیک تصویری است که نقاش آن را دقیقا تقلید می کند. در این به هر حال نوعی شناسایی هست و در آن نوعی اشراق. بحث به عقلانیت غربی می کشد و روشنفکران ما که در تالیفات خود از آن دورند.

من اعتقادی به این عقلانیت ندارم! درست است که باید آن را بشناسیم اما این هم هست که باید فراموش اش کنیم و به حکمت خود روی آوریم حکمت عیارانه و خسروانی خود. به نظرم ما هرگز غربی نمی شویم چون اخلاق و بنیان اخلاقی ما از گونه ای دیگر است. و عقلانیت و اخلاق هر قومی باید از یک سنخ باشد.

۱۳ دسامبر

دو روزی است خاطرات حاج سیاح را از کتابخانه مطالعات ایرانی به امانت گرفته ام. خواندن آن لذت بخش است. نثر خوب و روان و داستانوار دارد. از طنز و طیبت خالی نیست. و آینه صادقی است برای نمایاندن روحیه ایرانی صد سال پیش. که چقدر آشنا ست!

تضاد اصلی که سیاح بین جامعه خودش و جوامعی که در همسایگی می بیند و در ارمنستان بخصوص، نظم و ترتیب است و قواعد و حساب و کتاب و آراستگی. این نظم همیشه مساله ایرانی در مسافرت به فراسوی مرزهایش بوده است. فکر می کنم: چه تفاوتی وجود داشت که نه فقط غربیان بلکه ارمنی های آن زمان را از ایرانی ها منظم تر می نمود؟

حتی کتابخانه مطالعات ایرانی در سال آخر قرن بیستم در لندن هم مساله اش نظم است! چه در فن کتابداری و چه در خلق و خوی مراجعان. همین مراجعان وقتی به کتابخانه دیگری که انگلیسی است مراجعه کنند نظم معهود آن را خواه ناخواه رعایت می کنند. اما در کتابخانه ایرانی، ایرانی می شوند!

حاج سیاح از نخستین کسانی است که ایده پس ماندگی یا عقب ماندگی را بیان می کند. آورده است: بعد از سیاحت آنجا (مترو لندن) عزیمت منزل نمودیم با کمال تحسر و تحیر که چرا ما از این جنس مردم خارج ایم و پس مانده ایم؟ چه وقت ما از خواب غفلت بیدار خواهیم شد؟

و من در این فکرهایم که ایران یک نویسنده دیگرش را از دست می دهد: محمد پوینده. او که ناپدید شده بود اکنون معلوم می شود که ربوده شده بوده و به قتل رسیده است. یک جور احساس استیصال دارم. فکر می کنم پوینده قاتلانش را دیده و موقع مرگ هیچ کاری نمی توانسته بکند که باعث معرفی و رسوایی آنها شود. مظلوم مردن بد چیزی است. و خفه شدن.

۲۲ دسامبر

استفن مالوی (Stephen Mulvey) خبرنگار بی بی سی که در باکو ست گزارشی فرستاده است از جمهوری آذربایجان که در حال شکوفایی نفتی است. سرمایه گذاری های نفتی خارجی ناگهان عده کوچکی را بسیار ثروتمند کرده است. ولی بیشتر جمعیت ۷ میلیونی آذربایجان در فقر به سر می برد و خیری از این نوکیسه های نفتی نمی بیند. با خود فکر می کنم: ۷ میلیون یا ۷۰ میلیون ظاهرا فرقی نمی کند اگر کشوری جهان سومی باشد. نحوه توزیع درآمدش نحوه ایجاد مشارکت اقتصادی و سیاسی اش ظاهرا باید نامتعادل باشد. کویت شاید تنها استثنا ست (هست؟). تصویر آذربایجان نفتی از نظر اجتماعی و فرهنگی فرقی با پاکستان بدون نفت ندارد.

۲۳ دسامبر

روزنامه تایمز یک یادداشت درگذشت چاپ کرده در باره اسحاق اپریم اقتصاددان ایرانی تبار (که در ۲۴ نوامبر درگذشته است). اگر فقط عکس او را ببینی فکر نمی کنی که طرف ایرانی است. کاملا انگلیسی به نظر می آید. فکر می کنم: نسل اپریم براحتی (یا راحت تر) می توانستند با پذیرش کامل (یا نسبتا کامل) الگوهای زندگی و رفتار غربی تناقض/تفاوت فرهنگ بومی خود را با فرهنگ میزبان رفع و حل کنند. یعنی از جامه خود درآیند و به جامه غربی اندر شوند. اما امروز به این سادگی نیست. نسل امروز روشنفکران مهاجر با هویت ملی خود آشنایی و دلبستگی بیشتری دارد و برداشتن فاصله ها برایش آسان نیست. وانگهی غرب هم عوض شده است و دیگر اصراری مثل قدیم بر کنفورمیسم ندارد (دست کم نه به صورت لباس متحدالشکل). عصر مولتی کالچریسم است.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۷

۲۹ نوامبر

آهنگ جرج مایکل در برنامه پرفروش های هفته از تلویزیون پخش می شود. این همان آهنگی است که موضوع آن ملهم از رسوایی جنسی او در آمریکا ست و او همان را دستمایه کرده خودش رخت پلیس پوشیده و با شعر و داستان ویدئوکلیپ ترانه اش به این ماجرا و دستگیری اش دهن کجی کرده است. در حالی که هفته پیش او را در یک برنامه خبری نشان می دادند که برای محکومیت خود که ۸۰ ساعت خدمت شهری (کار کارگری اجباری و نظافت) بود در محل حاضر شده بود و با وجود اینکه در مصاحبه اش با خبرنگاران پس از کار اجباری به قاضی و قوانین آمریکا بد و بیراه گفت اما از انجام کار معین شده طفره نمی توانست برود.

این آزادی و آن اجبار به گردن نهادن به قانون برای من عبرت آموز است.

فکر می کنم آیا غربیان به خود وانهاده شده اند. ظاهرا چنین است. اما علم و راهنماهای بسیار کتبی و چاپی جای آن وانهادگی را پر می کند. گرچه تنهایی آدم بیشتر است. خود باید همه کار را برعهده بگیرد.

۳۰ نوامبر

بعد از ظهر در یک برنامه آموزشی هنری برای کودکان از تلویزیون، مجری برنامه ضمن آموزش چند نوع کار گرافیکی و نقاشی برای آموزش کولاژ تصویری از سر مارگارت تاچر را با سر یک میمون انتخاب کرده است. نه اینکه حالا چون دوره تاچر و تاچریسم گذشته این کار روا دانسته می شود بلکه جان میجر نخست وزیر پیشین و تونی بلر نخست وزیر فعلی مملکت هم از نیش قلم کارتونیست ها و گرافیست ها و دیگر اعضای مطبوعات و رسانه ها در امان نبوده و نیستند. کمدین های متعددی در برنامه های تلویزیون ظاهر می شوند که یکی از هنرهاشان تقلید مضحک از سیاسیون است. در این زمینه ملکه هم در امان نیست.

البته در ایران هم توفیق سابق و گل آقای کنونی با سیاسیون شوخی می کنند اما شوخی ملیح. ولی آنچه در این جا می بینی گزنده است و صریح. انگلیسی جماعت به طور غریزی انگار با هر که در قدرت قرار می گیرد چنین می کند. هیچ اتوریته و مرجعیت سیاسی و حریم را رعایت نمی کند. بالطبع ضد قدرت است و ضد سالارطلبی. اهل قدرت را به جد نمی گیرد. خلاف روحیه ایرانی که عاشق قدرت و قدرتمدار است. او را به چشمی دیگر می نگرد که از ما بهتران است. به او کرنش می کند. پرستار و پرستنده است.

۷ دسامبر

دیشب بیخواب شده بودم. فکر می کنم ذهن ام ساعت بیولوژیکی اش را اشتباه کرده بود. تازه موقع خواب فعال شده بود. موضوعات مختلفی به ذهنم می آمد. نمی توانستم خود را بخوابانم. یکی از آن موضوعها “توهم زدایی” بود. فکر می کردم این مهم است که ما بدانیم چه چیز به دست آمدنی است و چه چیز نیامدنی. این هم برای من فرد قدمی است در راه واقع بین شدن و هم برای جامعه من. سر شب مقدمه محمدرضا حکیمی را بر “سقراط خراسان” می خواندم که در باره استاد محمدتقی شریعتی است. من همیشه به قلم حکیمی و آرمانهای او و پشتکارش احترام گذاشته ام. بخصوص از تک نگاری های او در باره شیخ آقابزرگ و دیگران لذت برده و آموخته ام. اما مقدمه او را که در معرفی استاد شریعتی بود این بار نپسندیدم. به نظرم کلمات و تعبیرات گرایشی را به سمت اسطوره سازی واگو می کرد. و دیدم که این دیگر با خرد امروزین سازگار نیست. استاد شریعتی مرد بزرگی بود. من او را از نزدیک ملاقات کرده و خلق و خوی اش را دیده بودم. مردی با نجابت، آزاده، معلم به معنای خالص کلمه و پرهیزگار بود. این صفت ها صفات کوچکی نیستند و هر کسی را به آسانی بدانها نمی توان متصف کرد. پس چه نیازی که بکوشیم اوصاف را اغراق آمیز کنیم و شخص استاد شریعتی را که در فروتنی و بی ادعایی نمونه بود دسترس ناپذیر جلوه دهیم و مافوق آدمی؟ این الگو نشان دادن نیست مدحی غریب است که فاصله ممدوح را با ما که قرار است از او بسادگی بیاموزیم و بخوبی یاد کنیم از زمین تا آسمان نشان می دهد.

این علاقه ما به اسطوره سازی هیچ کمکی به فهم درست شخصیت ها و آنچه آنان را “ساخته” است نمی کند. در واقع تجزیه و تحلیل منصفانه شخصیت ها، حوادث و نشانه های فرهنگی احتمالا موثرتر و به دیده خرد نیز ارجمندتر است. تعریف و تمجید و تحسین چه گرهی از کار ما می گشاید؟ استاد شریعتی مرد تلاش بود. هر کس دیگر هم تلاش کند به مقام او خواهد رسید. این راه را نبندیم.