فلسفه سیاسی آخرالزمان

یادداشت دکتر کاشی را در باره مطلبی که در نقد نگره انحلال سیاست او نوشته بودم امروز دیدم. چون در سفر بودم فرصتی برای وبلاگ خوانی مرتب نداشتم. یادداشتهای سفر مصر که تمام شود به این موضوع دوباره باز می گردم. من با توصیف او از صحنه سیاسی و اجتماعی ایران موافق ام اما نه آن را کامل می بینم و نه با تحلیل او موافقت کاملی دارم. شرح ان را به فرصتی دیگر وامی گذارم:

مهدی جامی عزیز چند روزی هست که مطلبی خواندنی در نقد دو یادداشت مربوط به مفهوم انحلال سیاسیمن نوشته است. خیلی تلاش کردم پاسخی برای او دست و پا کنم. مطالب دست و پاشکسته‌ای از بعضی فیلسوفان غربی در ذهن داشتم. کم و بیش مفاهیمی از نوع جامعه‌شناسی سیاسی هم در ذهنم خلجان می‌کرد. راستش دو سه یادداشت نیمه‌تمام هم نوشتم. اما خیلی پاسخ دندان‌گیری به دست نیامد از همه صرف نظر کردم.
شاید حق با اوست مفهوم انحلال سیاسی کمی زیاده‌گویی در باب واقعیت است. مفهوم انحلال، بیش از آنکه گزارشی از واقعیت باشد، بیانی برای احساس شخصی من است از اوضاع.
یادداشت جامی پر است از پیش باورهایی که به طور ضمنی به آنها اشاره کرده است. او از حاکمیت دیکتاتوری سخن می‌گوید و اینکه سیاست‌گریزی مردم چگونه استخوانی است در گلوی استبداد. من اما طور دیگری واقعیت را تجربه می‌کنم. من یک انحطاط عمیق فرهنگی، اجتماعی را تجربه می‌کنم که گاه استبداد سیاسی تنها چاره آن است. ممکن است بگوئید که انحطاط حاصل استبداد سیاسی است. انکار نمی‌کنم، اما ماجرای مرغ و تخم مرغ است: انحطاط حاصل استبداد و استبداد عامل انحطاط است.
اجازه بدهید کمتر اسیر کلیشه‌های سیاسی شویم. کسانی البته فریاد آزادی‌خواهی سر می‌دهند و کسانی نیز آنها را بازداشت می‌کنند، شکنجه می‌دهند و اینهمه گاهی کفایت می‌کند که از حیات یک جامعه آزادی‌خواه سخن بگوئیم و از یک ر‌ژیم دیکتاتور. راستش را بخواهید از این کلیشه احساس تهوع می‌کنم. آنقدر که گاهی تحریک می‌شوم از دیکتاتوری و سرکوب دفاع اخلاقی کنم.
... به جد می‌توان از بندگان بی ارباب سخن گفت. مقصودم بردگی کردن است بدون دستورالعمل و خواست ارباب. کسی را می‌شناسم که از سر تا پای نظام و دین و آئین را قبول ندارد. اما در همه راه‌پیمایی‌ها شرکت می‌کند. از او می‌پرسم چرا می‌روی، از احتمال آنکه شاید نیازی به کاری افتد سخن می‌گوید و اینکه شاید سابقه این مشارکت به کارم آید. اساتید متعددی را می‌شناسم که نقش خبررسان را بر عهده دارند. فال گوش می‌ایستند و به هر قیمتی مسائل خصوصی همکاران خود را گزارش می‌دهند، برای رئیسی که چندان مطالبه خبر نیز نکرده است و بانگاهی حقارت‌آمیز به این جماعت می‌نگرد. فضاهای کار بوروکراتیک، پر از رعب و وحشت از دیگری است. همه در یک موازنه پیچیده قدرت زندگی می‌کنند. در ایرانی که همه چیز امکان‌پذیر است، برای همه رخدادهای متصور در آینده، فکری کرده‌اند.
همه پر از طمع و حرص بیشتر و بیشتر داشتن‌اند. در عین حال به هر آنچه دارند نیز هیچ اعتمادی ندارند. بنابراین در امید حداکثری برای به دست آوردن همه چیزند و در همان حال، در رعب حداکثری برای از دست دادن همه چیز. گاهی مواردی را مشاهده می‌کنی که افراد در منگنه آنهمه امید و اینهمه رعب، به نحوی عجیب پست و حقیر می‌شوند. بیمار می‌شوند، احمق می‌شوند و گاهی از شدت اضطراب به هزار بلیه زمینی و آسمانی گرفتار.
یکی از دست در کاران مطبوعات حزب‌اللهی می‌گفت حاضر است پول خوبی بگیرد و در نشریه‌اش علیه فلان کتاب نویسنده بنویسد و به تیراژ آن کتاب کمک کند، در میان مطبوعات دوم خرداد نیز حرص و هوس تیراژ و سود، یکی از عوامل تندروی محسوب می‌شد.
خوب است کمی پای درددل روسا و مدیران از کار برکنار شده بنشینید. تا زمانی که هستند، و مجرای توزیع رانت‌اند، هر آنکس که فکرش را بکنید گردشان جمع می‌شوند، از هر مزخرفی که بگویند، با آب و تاب تعریف و تمجید می‌کنند. چندانکه گاهی این بنده‌های خدا را دچار بیماری‌های روانی می‌کنند. حق هم دارند. شما فکرش را بکنید که همه اساتید فن و فیلسوفان و متفکران به نام و صاحب قلم از هر کلام شما حیرت کنند و مرتب از بداعت فکری و خلاقیت ذهنی شما در شگفت شوند، و برای اندکی سرماخوردگی شما قلب‌هاشان به تپش افتد، چه اتفاقی برای شما خواهد افتاد و در باره خود چگونه خواهید اندیشید؟ اما چه اتفاقی خواهد افتاد اگر از همان ماه‌هایی که کم کم زمزمه برکناری‌تان شنیده می‌شود، یکباره ببینید همین دوستان بزرگ و فرهیخته و صاحب نام، چه دل پرخونی از شما پیدا می‌کنند، و چه‌ها که علیه شما نمی‌گویند. کمی از تعارف بکاهید، می‌بینید چه بازار گرمی از زد و بند حقه‌بازان کلاش شکل گرفته است.
گاه احساس می‌کنم جامعه از دست رفته است. در این فضای از دست رفته، نمی‌دانم اصلاً چه تفاوتی هست میان همه آرمان‌های متصور بشری. حکومت اسلامی، معنویت، اخلاق، توسعه، دمکراسی، حقوق بشر، عدالت و هر چیز دیگری که به ذهنتان می‌رسد، کالاهای سوداگرانه‌اند. در چنین فضای از دست رفته‌ای، من نمی‌دانم جستجوی آرمان سیاسی چه جایی دارد.
جامی از عصر پست‌مدرن و سیاست‌ورزی غیر سیاسی سخن می‌گوید و از بی‌اعتنایی مردم به عرصه سیاست، نحوی کنش سیاسی استنباط می‌کند. من اعتنا یا بی اعتنایی به سیاست را از یک جنس می‌بینیم. دوستان کمی دچار کج فهمی شده‌ایم. جماعتی کثیر و میلیونی تنها در یک کنش بی هزینه روزی رایی داده‌اند و ما تصور می‌کنیم آتشی که جویای آزادی است، زیر خاکستر این جامعه در انتظار فرصت است. مهدی جان، ماجرای این دولت و ما ملت، مثل یک قابلمه است که تو مرتب از در آن سخن می‌گویی که اجازه نمی‌دهد از محتویات قابلمه استفاده کنیم، و من از محتویات آن می‌گویم که باور کن خوردنی نیست. تو جرات داری، سویه دولت آن را بگو، و از سرکوب و محدودیت حقوق بشر بگو، من نیز اجازه بده از رکود و انحطاط جمعی سخن بگویم و به دلیل جرات کم و ضروریات معیشت از دولت سخن نگویم. از منظر تو، این گندابی که در قابلمه می‌جوشد، حاصل سیاست‌های حاکمیت است، از منظر من، این حاکمیت حاصل این گنداب است. جمع سخن من و تو به حقیقت نزدیک‌تر است تا منظر هر یک از ما.
نمی‌خواهم صرفاً سیاه نمایی کرده باشم. اما تصور می‌کنم این کلیشه دولت سرکوبگر و ملت آزادیخواه، دیگر افقی را نمی‌گشاید. اجازه بدهید کمی بحث را از جایی دیگر هم شروع کنیم. تا زمانی که ملت چنین است سرکوب دولت تا حدودی توجیه اخلاقی هم دارد. تا زمانی که دولت چنین است، انحطاط ما مردم تا حدود زیادی قابل درک است.
من از انحلال سیاست سخن گفتم، به این معنا که در چنین فضایی، پیشبرد هر آرمان سیاسی بلاموضوع است. خلاصه کلام همان است که جامی می‌گوید، آخرالزمان یک دوره سیاسی فرارسیده است، برای طلوع یک دوران تازه باید همه چیز را موضوع یک بازاندیشی قرار دهیم. کمی به اعماق فرهنگی و اجتماعی این جامعه نیز بیاندیشیم.

برگرفته و کوتاه شده از: زاویه دید - تاکیدها از سیبستان

[بايگانی سيبستانک]
 
 
خانه بدوش یا خدا بدوش  |:|   نشانه های فروپاشی در دانشگاه  |:|   یک متن کمیاب از ثبت یک مشکل عمومی: بلد نبودن رقص  |:|   جدی ترین وبلاگ فارسی در سیاست  |:|   هزارتو در سال یک-هزار-روزگی  |:|   گالری هنرهای ایرانی  |:|   مردم چه منتی می گذارند می خواهند دو کلمه بنویسند  |:|   تب اتوریته ستیزی  |:|   برای خدمت به خلق خدا ترویج خرافه لازم نیست  |:|   وبلاگ دوزبانه ایرانیان دات کام که ظاهرا قرار است گروهی باشد  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

 
 
قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [17]
ما و آمريکا [27]
مانيفست ايرانی وبلاگ [38]
نقد و نظر [64]
همسايگان [11]
هويت ايرانی [40]
و مثلا شرح حال [28]
کلمات [7]
کارگاه نشانه شناسی [6]
گنجی و کلمات [13]
پرونده انتخابات 84 [24]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [32]
آسيای ميانه [17]
ايران [77]
ايرانشناخت [11]
اجتماعيات [58]
اروپا [35]
از خامه‌ ديگران [34]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
روشنفکران [20]
زبان [13]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [57]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [23]
عکس [45]
 
 
April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 




April 26, 2008  
نوبت خندیدن به انقلاب است  
 

یک نکته محوری در فیلم مرجان ساتراپی این است که بر طنز استوار شده است. اما من به یاد می آورم که ما هر چه در آغاز انقلاب از نقد انقلاب می گفتیم جنبه تراژیک داشت. هنوز هم فرق عمده ای بین دو گروه منتقد انقلاب وجود دارد. آنها که به شیوه سالهای اول انقلاب به تراژدی تکیه می کنند و آنها که به انقلاب می خندند و آن را دست می اندازند. ابن را هم باید گفت که در آغاز همه از مدافع و مخالف، تفکر تراژیک داشتند. چریکهای فدایی شهدای خود را داشتند و مذهبی ها هم شهدای خود را. هر کدام هم می کوشیدند در توصیف زندان و شکنجه و شهادت تراژیک تر باشند تا موثرتر باشند. جنگ هم بر جنبه تراژیک انقلاب افزود . صحنه پر شد از جوانهایی که ناکام کشته شده بودند و مادران داغدار و پدران فروشکسته از غم فرزندان. شهادت و زندان و جنگ عناصر اساسی روایت تراژیک از انقلاب بود. پشت اش هم فلسفه ای بود که می اندیشید هر قدر جهان در مقابل ما و در مقابله ما تیره و تارتر جلوه کند وددمنش تر تصویر شود ما در موضع خود استوارتر خواهیم شد و مهار افکار عمومی و عواطف مردمی را به دست خواهیم داشت. از نظر فردی هم تراژدی می توانست از من قهرمان بسازد. بنابرین تصویر ترازیک جهان تصویری قهرمانانه بود. این هم طبعا بر کشش تراژدی یا جذابیت پنهان و آشکار آن می افزود. 

آن زمانها خندیدن به انقلاب تابو بود. یادم می آید که گل آقا با چه احتياطی کار می کرد و ناگزیر بود نشان دهد که رهبران انقلاب هوایش را دارند تا مبادا خندیدن اش به انقلاب و نتایج و مظاهرش معنای ضدانقلابی بدهد. و ما چه کیفی می کردیم از خریدن و خواندن گل آقا که در آغاز مثل توپی صدا کرد و همه علاقه مندش بودند. حالا می توانستیم به همه رنجهامان - رنجهای سیاهی که هیچ سودی و کششی در تراژیک کردن شان نداشتیم- بخندیم. اما صحنه عمومی در گفتمان های سیاسی مخالف و موافق همچنان تراژیک بود و ماند. آخرین تراژدی ما قتلهای زنجیره ای و بعد 18 تیر بود. اما جهان پس از 18 تیر صورت مضحکه گرفت. 18 تیر نشان داد که بیان تراژیک دیگر از کار افتاده است. انقلاب هم به آن معنا که 18 تیر می توانست به آن ختم شود بازنشسته شده بود. 

امروز کسی نیاز به گل آقا ندارد. آن همه احتیاط کاری و نقش سوفاف بازی کردن -به قول خود مرحوم صابری- همه بر باد آمد. رسانه «اس ام اس» رسانه ای ملی شده است برای خندیدن به ریش رهبران انقلاب و تصمیمات شان و حرفهاشان. هیچ احتیاط کاری هم ندارد. اگر دوست دارید می توانید نتیجه بگیرید که تکنولوژی جدید اصولا ضدتراژدی است. چرا؟ ساده است: مردمی است. اختصاصی نیست. قهرمان پرور نیست. تولید کننده محتوایش همگان اند.

رسانه امروز دوران طنز خود را در باره انقلاب تجربه می کند. گرچه هنوز ناگهان تراژدی هایی مثل کشته شدن زهرا در زندان همه را تکان می دهد اما دیگر کسی گوشش بدهکار قصه های تراژیک نیست. نه اینکه اهمیت این قصه های واقعی کم باشد اما اهمیت رسانه ای خود را از دست داده اند. فضا عوض شده است. ارزش واقعیت ها جابجا شده است. این کار را برای نیروهای امنیتی از سویی آسان کرده است که در بی اعتنایی عمومی و کرخت شدن مردم کارهای خود را بی واهمه از افکار عمومی دنبال کنند اما از سوی دیگر مضحکه افکار عمومی بنیاد خانه ای را که آنها به دنبال آراستن و پیراستن اش  هستند نابود کرده است. شاید برای همین است که طنر اینقدر جدی شده است! یا جدی گرفته می شود.

یک نکته دیگر هم هست که مایلم همینجا بگویم و بگذرم. ظاهرا تراژدی بدون رمانتیک بودن تحقق نمی یابد. نوعی ایده آلیسم در رمانتیک بودن هست که در طنز نیست. طنز واقعگرا ست. برای همین است که عصر پیش از انقلاب در ایران عصر رمانتیک ها ست. در نسل ما شریعتی نمونه اعلای رمانتی سیسم ایرانی و بیان تراژیک است. بنابرین ما از رمانتی سیسم به انقلاب رسیده ایم و از تراژدی انقلاب به طنز و کمدی. عصر طنز جایی برای رمانتیک ها نمی گذارد. و چون رمانتیک بودن فراگیری ندارد انقلاب هم ممکن نیست. چه انقلابی که مخالفان انقلاب مورد نظر دارند و چه تداوم انقلابی که خود حاکمان آرزو دارند. با یک حساب سرانگشتی می توان فهمید که گفتمان های متکی به انقلاب از هر سو که باشد دیگر زوال یافته است. درک این موضوع معیاری است برای سنجش میزان باستانی بودن گفتمان های هنوز-رایج.    

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
April 18, 2008  
سرو ناز رم  
 
در یک روز آفتابی با حمید صدر (نویسنده برجسته ایرانی در اتریش) به خرابه های رم سر زدیم و به آبادی پاپ در واتیکان. واتیکان همه آن چیزی را با خود دارد که سلطنت های شرقی و غربی دارند و داشته اند: زرق و برق و به رخ کشیدن عظمت سایه های خداوند در زمین. برای من فقط معماری اش جذاب بود بخصوص پایه های متعدد دالان دایره دور کاخ واتیکان. تخت جمشیدی آباد را می مانست.

اولین چیزی که در رم جلب نظر می کرد درختان سرو بود و کاجهایی چه بلند. انگار که در شیراز اروپا باشی. هر دو درخت از همان جنس که در باغ ارم شیراز هست. سر حوض باغ این دو گونه درخت سر در آغوش هم دارند. سالها پیش یک عکس یادگاری از آنها گرفته ام. هر دوی اینها آمده اند و خود را رسانده اند به رم. الا اینکه قد سرو به آن بلندی نیست گرچه آن کاج به همان بلندا ست. داستان سرو را درست نمی دانم چطور باید بخوانم. سرو از درختان قدیم و مقدس ایران است. اما درخت مدیترانه ای هم هست. اما اینهمه شباهت بین رم و شیراز معنادار است. باید بیژن دستگیری کند که شبی دراز با ما نشست و فردایش ما در غربت رم نتوانستیم درست خود را از آب و گل درآوریم که دوباره با او تماس بگیریم و عصری را با هم بگذرانیم. بی دیدار مجدد برگشتیم.

رم بهتر از آنی بود که تصور می کردم. شهری که می تواند به زیبایی خود فخر کند و به پاریس و پراگ ناز بفروشد. یک باغ بزرگ و متنوع و زنده با ساختمانهای آباد و با خرابه هایی که مثل تابلوهای حجمی بر در و دیوار شهر کوبیده شده باشند. اگر رم تهران بود حتما برمی گشتم در آنجا زندگی کنم! رم تهران تمیز و پالوده و بی آزار است. و با همان مردمان کمابیش. خصلت های مدیترانه ای و شرقی رمی ها کاملا آشکار است. آنها می توانند آینده ما باشند. گرچه می دانم آینده ما شبیه هیچ مردم دیگری نیست.

رم میان استبداد شرقی و آزادی دموکراتیک جمع زده است. تعداد احزاب در انتخابات که از اتفاق همان روز در جریان بود که ما آنجا بودیم بیشتر از تعداد احزاب در ایران است! تعدد و تکثری که نشانه نوعی بیماری شرقی است انگار. ادب تحکم و پیروی از هرم قدرت هم زیاده توی ذوق می زند. کمی تا قسمتی اش آمریکایی می نماید. اخلاق پدرخوانده ای ایتالیا را زیر نگین دارد.

کشف آخر من در رم این بود که این مردم زعفران هم دارند و زعفران می کارند. چه حظی کردم! اینها نشانه های وطن من است که در میانه دریای مدیترانه می یابم. اما با خود فکر می کنم با کدام غذا زعفران به کار می برند؟ یاد مادرم می افتم و همه آن سفره هایی که از شور و شیرین اش به زعفران امیخته بود. آدمی همه جا به دنبال وطن خود است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
April 5, 2008  
انقلاب نارنجی کمرنگ  
 

سه روز آخر هفته را در اوکراین گذراندم برای دیدن برادرزاده هایم و دو سه خانواده و جوانهای فامیل دور و نزدیک. اگر اوکراین را از سیمای شهر کیف قضاوت کنم باید بگویم مثل تاجیکستان است و ازبکستان و از این شباهت باید نتیجه گرفت که شهرهای مهم و مرکزی جمهوریهای شوروی چقدر شبیه هم بوده اند! مهم نیست در شرق آن امیراتوری فروپاشیده هستید یا در غرب آن. همه جا میدان بزرگی دارد برای تظاهرات خلقی - که در این مورد تازه ترین تظاهرات اش در چنان میدانی منجر به همان انقلاب نارنجی شد - و بعد هم ردیف بلوکهای لانه زنبوری با معماری واحد و باغ عمومی و اتوبوس های لکنته برقی و ماشروتکا یا مینی بوسهایی بدتر از مینی بوس های جمالزاه کرج خودمان و هزار جور شباهت دیگر از نحوه لباس پوشیدن و مدل مو آراستن تا کهنگی و فقر نهاناشکار. حتی درختها هم مثل آسیای میانه تا میانه سفید شده اند. شوروی الحق همه جور در کنفورمیسم بی معنایش کوشیده بوده است. حالا نتیجه اش هم رشد مشکلات اجتماعی شبیه به هم است از بیکاری و دستفروشی تا مافیا بازی و باندهای ضدخارجی و فاشیستی. و البته رشد آشکار یک طبقه جدید نوکیسه که قدرت مالی وحشتناکی دارد و بر تضاد ان جامعه بی طبقه غیرتوحیدی سخت می افزاید. در جامعه ای که متوسط درآمد 300 تا 400 دلار در ماه است و به یک معنا طبقه متوسط وجود ندارد، کسانی که می توانند ماشینهای بالای 20 هزار یورویی سوار شوند باید قدرت مالی خوبی داشته باشند اما اگر توانستند سوار بر ماشین های بالای 50-60 هزار یورویی شوند باید واقعا پولشان از پارو بالا رفته باشد. یکی دو سه خیابان کیف درست شبیه اروپای غربی شده است با فروشگاههایی که قیمتهاشان هوش از سر آدم می برد و قیمتها براستی تا یک سوم بالاتر از قیمتهای پاریس و لندن و آمستردام است. در مورد خانه قیمتها گاه چنان احمقانه است که آدم باورش نمی شود. حتی فری شاپ فرودگاه قیمتهاش برای اجناس مشابه از مشروب و شکلات تا سیگار و عطریات بالاتر از اروپای غربی است. 

اوکراین نمونه خوبی برای مطالعه جامعه شناسانه است. اگر در قرن گذشته جامعه شناس و مردم شناس به میان قبایل دورافتاده می رفت تا با مطالعه اقوام ابتدایی نکات مهمه در سیر تحول ادم و جامعه پیدا کند حالا لازم نیست حتی از اروپا چندان دور شود. در واقع اوکراین هم مثل بسیاری از دیگر جوامع غیرغربی در حال الگوگیری از رفتارهای آمریکایی و اروپای غربی است. اما همه چیز بسادگی اداره مک دونالد نیست که رشد قارچی دارد و در همه جا علم اش دیده می شود. مساله وقتی پای مدیریت شهری و سیاسی می رسد بسیار غامض می شود.

مساله به طور ساده این است که با ساختار ذهنی معیوب نمی توان ساختار اقتصادی و سیاسی مطلوب بنا کرد. معیوب هم نگویم. بگویم متناسب. یعنی مساله این است که کشورهایی مثل اوکراین با رشد ظاهرگرایی توهمی از شباهت با اروپای غربی پیدا می کنند اما در فرهنگ عمومی و اداری و اقتصادی خود فاقد بسیاری از عناصر سازنده فرهنگ غربی اند. برای همین نه از قیمت گذاری درک درستی دارد و نه از ارزش کالا و معامله منصفانه با مشتری چیزی می داند. غرب برای او صرفا پول است و رفاه و او سهمی از آن را می خواهد به هر قیمتی که باشد. بنابرین رفتارش کاریکاتوری و غیرواقعی و تصنعی می شود و دچار همه آفاتی که چنین رفتارهایی با خود می آورد.

مثال بزنم: وقتی شما بریده از منطق اقتصادی کشورتان فروشگاهی در یک محله اعیان نشین دارید یا فرضا در فری شاپ فرودگاه بخوبی می دانید که قیمت آنچه عرضه می کنید غیرواقعی است چون در بیرون و در بازار روز اقتصادی قیمت کالای شما یک دوم تا یک دهم است. قیمت شما از واقعیت های اقتصادی نمایندگی نمی کند بلکه متکی به نوعی روانشناسی نوکیسگی است. بنابرین قیمت شما بسته به شیقتگی مشتری خواهد داشت. مثل مزایده در فروش اجناس عتیقه است. اما با این فرق که شما عتیقه ارائه نمی کنید. جنسی ارائه می کنید که مشابه آن هزاران نمونه تولید شده و وجود دارد. اما رفتار شما به دلیل کمیابی آن جنس در کشورتان درست مثل فروش همان عتیقه جات است. قیمت وجود ندارد. به عبارت دیگر، اقتصاد وجود ندارد. منطق قاچاق و عتیقه حاکم است. طبعا اهالی پول و اقتصاد هم در طبقه شریفه قاچاقچیان طبقه بندی می شوند و همین منطق بر رفتارشان حاکم است.

و این است نتیجه ان انقلاب نارنجی؟

در واقع انقلابی صورت نگرفته است. وضع هیچ فرق عمده ای از سابق نکرده است. هنوز همان سنت همه جایی بعد از شوروی وجود دارد: همه دست فروش اند و همه بساطی اند. و البته خیلی هاشان هم هنرمندان بسیار خوبی هستند که کار دست و هنر خود را ارائه می کنند. من خود یک تابلو نقاشی زیبا خریدم که مرا یاد کارهای دوست نقاش و عروسک سازم سعید بابایی می انداخت. سبک خاصی در کار با کاردک که نقاشی به معنای رایج نیست اما نقش آفرینی فوق العاده ای است. شاید تنها فرق عمده ورود بانکها و شرکتهای اعتباری غربی است. و البته ورود پرزیدنت بوش! - که درست روزی که من بر می گشتم وارد شد.

شهر به حال خود رها شده است انگار. زباله اینجا هم مثل مصر همه جا رخ می نماید. گرچه درون خانه ها حتی الامکان تمیز است و گاه خیلی هم خوب و تازه تعمیر است اما بیرون آپارتمان شما ساختمان بلوک تان محکم اما بدقواره و چرک و بی نور و برق و پر از خوردگی و رفتگی است. اوکراین اروپایی فرقی با تاجیکستان در همسایگی افغانستان ندارد الا اینکه تاجیکستان تمیزتر و آب و جارو شده تر است.

اوکراین از بسیاری جهات شبیه ایران هم هست. اما از نظر سطح عمومی زندگی پایین تر است. برای من عبرت آموز بود که با اینهمه ایرانی ها حاضرند زندگی خود را در ایران ترک کنند و در کشوری زندگی یا تحصیل کنند که مشکلات بسیاری برای خارجی ها دارد. عدم امنیت روانی در جامعه خودی و میل مهارنشدنی برای چشیدن مزه زندگی در کشورهایی که آزادی های اجتماعی و آزادی جنسی دارند همراه با توهمات متعدد در باره اینکه هر جایی بهتر از ایران است انها را روانه می کند. بهترین سالهای زندگی جوانهای ما که به اوکراین می روند در این توهم طی می شود.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
March 31, 2008  
مهرت از دل کی برون کنم  
 
امشب این کلیپ زیبای ای ایران هدیه نورزوی سایت سی نما سخت به دلم نشست. تازه از سفری بازگشته بودم خسته و ملول. از اندیشه ایران فارغ نمی شدم. در باره سفر جداگانه می نویسم اما دیدن این کلیپ که اختر قاسمی فرستاده بود مرا شاد کرد و همزمان متاثر. فکر بازخواندن سرود ای ایران با گروهی از چهره های آشنای فیلم و سینما فکر خوبی است که با اجرای خیلی خوب هم همراه شده است. تنظیم موسیقی یک دو جا شاید بهتر هم می توانست باشد اما رویهمرفته کاری دلنشین است. زیبایی کار به این است که کارگردان بخوبی دو نوع موسیقی جنوبی و کردی را در سرود ای ایران آمیخته است. فکر کردم اگر آهنگسازان دیگری به ساخت ورسیون های دیگری بپردارند که موسیقی های همه اقوام ایرانی در این سرود جا پیدا کند چقدر عالی خواهد شد. این سرود سرود همه مردم ایران است و باید همه مردم هم در آن دیده شوند. اجرای آن از سوی هنرپیشگان نام آور هم که مقبولیت عمومی و مردمی دارند تاکیدی بر همین نکته است. دیدن همه چهره ها برایم جذاب بود ولی دیدن چهره تکیده اما دوست داشتنی جمشید مشایخی لطف دیگری داشت. این مرد نمونه ای از عاشقان سرزمین مادری است. چقدر خوب است که آدمی فرصت عمر را در وطن و در کاری برای مردم بگذراند. من فقط دوست داشتم از فیلم ای ایران ناصر تقوایی هم صحنه هایی می دیدم. او از نخستین بزرگ دارندگان این سرود بود و کار زیبایی هم به همین نام ساخت. دیدن صحنه هایی از فیلمهای قدیم و جدید فارسی و از چهره های قدیم و جدید (از فردین و ظهوری تا پرستویی و نونهالی) هم ارزشمند است. ما به تجلیل تاریخ نزدیک خود نیازمندیم. زیرا کمک می کند بدانیم که از سال صفر آغاز نکرده ایم و خوب یا بد تاریخی پشت سر داشته ایم که حافظه ما را ساخته است. ما به نوعی وفاق اجتماعی نیازمندیم از آن دست که سرود ای ایران می تواند ایجاد کند. مهر ایران هنوز در دلهای بسیاری از ما ریشه های عمیق دارد. این نقطه اتکای خوبی است.     
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
March 27, 2008  
اسکندریه، پایان یک تاریخ  
 

اسکندریه شهری است که به دل می نشیند. خیایان ساحلی اش دلربا ست. چیزی در شهر هست که در دقایق اول مسافر را به خود جلب می کند. بیچاره قاهره! یک درس برای آموختن از قاهره این است که هرگز نباید پایتخت سیاسی و مذهبی را در یک شهر قرار داد! قاهره زیر نگین الازهر است. اسکندریه از آن سلطه مذهبی و معنوی الازهر آزادتر است. شاید به همین دلیل هم برای من دلنشین تر و طبیعی تر به نظر می آید.

مذهب می تواند قدرت خفه کننده ای داشته باشد. مساله حق و باطل اصلا در این مقام مهم نیست. فرضا یک مذهب بی خدا یا چندخدایی هم می تواند همین قدر در یکسان سازی آدمها موثر باشد. این وحشت آفرین است. زندگی چیزی زیباتر از تنوع و رنگارنگی ندارد.

من در مشاهده وضع جوامع به مذهب به عنوان عامل اصلی نگاه نمی کنم. می بینم که از قاهره تا هند وضع اجتماعی فرق چندانی ندارد. مذهب یکی نیست اما وضع عمومی بهداشت و سطح درک از زندگی شهری یکی است. اما وقتی از پاکستان تا مصر و از عربستان تا تاجیکستان نوع مشابهی از فرهنگ متکی به اسلام را می یابم فکر می کنم چیزی هم باید به دین اسلام مربوط باشد.

ایران در این میان بسیار متفاوت است خاصه اگر رشد طبقه شهری و زنان را ملاک بگیریم - ایرانی ها از مدلهای اسلامی غالب در کشورهای اهل سنت بسیار دورند. به یک تعبیر، یک ناظر بیرونی می تواند بگوید اگر زنان عرب مسلمان قاعده مسلمانی باشند زنان ایرانی اصلا از قاعده بیرون اند. وضع ایران البته بیشتر به لبنان نزدیک است و ترکیه.

برگردم به اسکندریه. این شهر در تاریخ فکر غربی نقش والایی دارد. اصلا پایه گذارش غربی بوده است. در تاریخ اخیر نفوذ غرب در ساحل جنوبی مدیترانه هم، از یک سو جنگها دیده است و از دیگر سو به اندازه پاریس و رم قرن نوزدهم سرشت و ریخت غربی پیدا کرده است. شهری شگفت است که در آن شرق و غرب بسیار به هم پیوند خورده اند و بسیار از هم گسسته اند. شهری بوده است که در آن یهود و مسیحی و مسلمان زیسته اند و می زیند. اما اکنون از روح اروپایی اسکندریه چیز چندانی دیده نمی شود. ولی آداب شهری و جاهای خوب برای نشستن و استراحت و چای و غذا یافت می شود. محل های اعیانی و محل های عادی اش به هم نزدیکتر و فشرده تر است. زوجهای جوان آزادانه در خیابان و کناره ساحل دیده می شوند. البته حدود رفتاری همچنان محدود است به تحمل یک جامعه مذهبی و سنتی.

اسکندریه روح شمالی دارد. مثل همه شهرهای دریایی بادگیر است و مردمانی آرام و براه دارد. جایی است که می توان دید و از دیدن اش لذت برد و گاه تعجب کرد. مثل وقتی که من مسجد بزرگ شهر را دور زدم و در خیابان پشتی آن نیمچه گله ای از گوسفندان دیدم. زندگی مصری رنگ فقیرانه و روستایی خود را اینجا هم حفظ کرده است. اما آمیخته به نوعی سر و صورت اروپایی تر. کنار خیابان مسجد گروه بزرگی از چرخ فلک های قدیمی صف کشیده بودند و اسباب فانفار که خنده و بازی کودکان آن را زیر نور زرد چراغهای اوایل غروب از زندگی سرشار می کرد. و مرا به یاد سه چهار دهه پیش می انداخت که در راه مدرسه یا جلو خانه  مشتری این چرخ فلک ها بودیم. امروز تفریحات بچه ها در ایران چیز دیگری است. تحولات در مصر اصلا به سرعت تحولات در ایران نبوده است. هر قدر کندی در مصر چشمگیر است جامعه ایرانی با شتاب عجیبی هر چه داشته در اجاق سوزانده است چونان اشیاء بیهوده.

از دیدار مسجد که بازگشتم قصد کردم برای چشیدن مزه اروپایی زندگی در اسکندریه سری به کافه هتل سیسیل بزنم. چند قدم مانده به هتل کنار در کافه ای که مردم عادی شهر در آن چای می نوشیدند و قلیان می کشیدند و برخی فقر از سر و روشان می بارید و برخی بهتر بودند، مرد جوانی که یا گارسون بود یا مدیر داخلی کافه با جلیقه و کراوات اما در لباس کهنه و رنگ-و-رو-رفته اش ایستاده بود و پولهای خرده اسکناس مچاله و کثیف را می شمرد. 

کافه هتل تقریبا هر چه مشتری دارد از همشهری های اسکندرانی است. توریستی چندان نیست و اگر هست که هست در استراحتگاههای کنار ساحل دور از شهر و فرهنگ امروز شهر سر می کند و باز می گردد به اروپای خود. پایان بده بستان تاریخی است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست