title این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطا ست

روزنامه اعتماد امروز یکشنبه ۱۱ خرداد مطلبی نسبتا بلند منتشر کرده به قلم میرفتاح سردبیر روزنامه که تقریبا یک صفحه کامل روزنامه است – در صفحه ۷. به خاطر عکس جذاب و قدیمی اش کمی در مرور روزانه ام صفحه بعدی را دیرتر کلیک کردم تا عکس را خوب ببینم. بعد توجه ام جلب شد به مطلب. متن را باز کردم که بخوانم. هر چه خواندم بر حیرت و تاسف ام بیشتر افزود! اولین واکنش ام مثل وقتی این دست چیزنویسی ها را می خوانم این بود که فکر کردم عجب سطح روشنفکری ایران نزول پیدا کرده است. از بس توی سر اهل قلم زدند و آنها را خانه نشین کردند و نشریات شان را بستند و پایگاه دشمن و رقیب و حریف دانستند و باقی را هم فراری دادند و به خیل مهاجراندگان افزودند مجالس نقد و بحث تعطیل شد و رابطه داخل و خارج هم که به سیاست روزمره و بیانیه و شعار و مصاحبه محدود شد ناچار فکر و اندیشه و بحث و استدلال افت کرد. نمونه روشن اش وضع دانشگاه و علوم انسانی است و نمونه بعدی اش همین رسانه ها و همین قلم ها و همین چیزنویسی ها.

میرفتاح مساله را طوری طرح می کند که به بن بست می رسد. این خود نشانگر روش نادرست می توانست بود اگر نویسنده تامل می فرمود. اما نه! از قرار، رساندن همه چیز به بن بست یک گرایش در چیزنویسی در ولایت است. صفحه سیاه کردن و از آسمان ریسمان بافتن به چاه بن بست رسیدن شده هنر و مثلا تجزیه تحلیل اولترا روشنفکرانه. گردشی می کنم در مطلب حضرت اش تا نشان دهم تا کجا خشتی که چیده کج رفته است.

نویسنده چیزی پیدا کرده به اسم مسائل حل نشده قدیمی و به خیال خود تبیین کرده که چرا این مسائل قدیمی حل نشده است. و چیست این مسائل؟ مثالی می زند: «بد نیست با رفیقان‌تان شوخی کنید، به تعبیر بهتر بازی کنید و بریده‌هایی از روزنامه‌های شصت، هفتاد سال پیش را بخوانید و از آنها بخواهید حدس بزنند ناقلش کیست. مثلا در آموزش و پرورش یا در حوزه مسکن خیلی از حرف‌ها و مقاله‌ها [از آن ۶۰-۷۰ سل پیش] هنوز بوی کهنگی نگرفته‌اند. همچنین در موضوع گرانی و برخوردهای سودجویانه محتکران، همین ‌که خبری یا ستونی یا صفحه‌ای در این موضوع بخوانیم درمی‌یابیم، حتی بر زبان می‌رانیم که در حقیقت شرح حال ماست آن.» – من حوصله نداشتم یای عربی را تغییر دهم که تبدیل به “مساله حل نشده” روزنامه اعتماد شده است بنابرین عیب از متن نقل شده است!

بعد از این مشاهده نیمه ناقص و اشاره ای به این که حتی آل احمد هم انگار در روزگار ما می نوشته نتایج عجیبی گرفته است: «بگذارید بی‌پروایی کنم و قصه پر غصه مشکلات و معضلات جامعه را به جای چند دهه قبل به چند قرن قبل‌تر ببرم و تصریح کنم آل‌احمد که سهل است، ما از سعدی و حافظ و عبید هم نتوانسته‌ایم فاصله بگیریم. اسمش این است که در قرن بیست و یکم و در محاصره پیشرفته‌ترین تولیدات تکنولوژیک به سر می‌بریم، رسمش اما همدرد و همدوره آن بزرگانیم و از همان چیزهایی می‌نالیم که آنها می‌نالیدند.»

بعد قصه ای می گوید از اینکه اخوان شعر سایه را با شعر مولوی اشتباه گرفته است و می افزاید: «ما ظاهرا در روزگار مدرن زندگی می‌کنیم اما کماکان درگیر مسائل ریز و درشتی هستیم که پدران ما در روزگار سنت درگیرش بودند.» و بعد فتوای زبانی می دهد که: «اگر دقت کنید درمی‌یابید که زبان امروزی ما نیز نسبت به زبان چند قرن جلوتر تغییر چندانی نکرده.» و نویسنده ما نه تنها در فارسی صاحب فتوا ست که در انگلیسی هم مفتی مفتی نظر می دهد که: «انگلیسی نسبت به تغییر و تحول گشاده‌روست، عار ندارد که دم به دم نو شود و از واژه‌ها و لغات جدید و دخیل استقبال و استفاده کند. برعکس ما که ورود لغات بیگانه را سخت می‌گیریم، انگلیسی‌زبان‌ها سهل می‌گیرند و ورود آشنا و غریبه را بر سر سفره زبان مانع نمی‌شوند.» و کار را می رساند به جایی که هر اهل کتاب جدی به آن پوزخند بزند. می فرماید: «قطعا انگلیسی‌زبان‌ها هم مثل ما گرفتار بعضی مسائل قدیمی خود هستند اما در کل سال‌هاست که شهروندان بریتانیا دیگر با معضل اتللوی مغربی روبرو نیستند … با اینکه شکسپیر با مسائل عمیق انسانی سر و کار داشت اما حقیقتا امروز در جامعه غربی کسی نمی‌تواند هم‌درد و هم‌زبان هملت باشد. سهل است هم‌درد و هم‌زبان رومئو و ژولیت هم خنده‌دار است. مگر می‌شود نسلی که موبایل و فیسبوک دارد در تمنای وصل و دلدادگی از ممانعت خانواده‌های ابله خود بهراسد؟»

کاری به سستی استدلال ها ندارم اما چیزنویس ما در یک دو بند عالم و آدم را چنان خلاصه می کند و همفکر خود می شمارد که خواننده انگشت به دهان می ماند و سپس نتیجه می گیرد که: «در این طرف عالم قصه فرق می‌کند و ما به هر دلیلی، خوب یا بد، مسائل قدیمی خود را حل نکرده‌ایم، رفع هم نکرده‌ایم، با بیشترشان دست به گریبانیم، بلکه به بیشترشان خو گرفته‌ایم. فلذا بعد از هشتصد سال کماکان می‌توانیم با پدران‌مان هم‌سخن باشیم و حرف آنها را وصف حال خود بدانیم.» و در توضیح بیشتری افاضه می کند که: «مسائل ما حل و فصل نمی‌شوند، رفع هم نمی‌شوند بلکه از شکلی به شکل دیگر تغییر می‌یابند و حضور پررنگ‌شان را در زندگی ‌ما تداوم می‌بخشند. اگر از قرن هفت به این طرف، مسائل ما لاینحل باقی مانده، آیا می‌شود نتیجه گرفت که من‌بعد هم آش همین آش است و کاسه همین کاسه؟»

این شیوه استدلال خود مصیبت بزرگ ما ست و متاسفانه به آقای میرفتاح هم اختصاص ندارد. استاد باطنی که در دستور و زبانشناسی استادی بی مثال است نیز گرفتار این فکر اجتماعی خودویرانگر و تحقیرکننده بود و مدعی بود و هست که چون ما می توانیم متون قدیمی خود را براحتی بخوانیم مسائل مان تغییری نکرده است و زبان مان هم عقیم می باشد! میرفتاح همین نظر را به شیوه ای خام دستانه مجددا بیان کرده است. من درباره نظر استاد باطنی پیش تر ها نقدی نوشته بودم شاید هم بیشتر از یک نقد و در همین سیبستان. اما در باره نظر میرفتاح چه می توانم گفت جز اینکه ترویج ازخودبیگانگی می کنی برادر! از قرار، بر مثال ایده خود میرفتاح، مشکل ازخودبیزاری های ما هم حل نمی شود تکرار می شود!

حقیقت آن است که آقای میرفتاح که سهل است آقای دکتر باطنی هم نمی توانند متون نثر و شعر ما را آسان و راحت بخوانند و اصلا این کارها ادب و آداب دارد و تربیت و ممارست می خواهد و زانو زدن نزد استادان فن. این حرفها را کسانی می زنند که این متون را نخوانده اند -چه عالم باشند مثل باطنی یا عامی مثل میرفتاح- و تنها خطی از شعر حافظ و سعدی و مولانا از یاد دارند و همه ادب فارسی را با همان که خوانده اند داوری می کنند. متون که سهل است یقین دارم آقای میرفتاح نثر مطبوعاتی دوره مشروطه را هم نمی تواند از رو بی غلط بخواند یا بخواند و بفهمد چه رسد به متون قدیم تر یا متنوع تر. حرف ایشان مثل آن است که کسی چون حمد و سوره خود را درست می خواند تصور کند تمام قرآن را می تواند بفهمد و تفسیر کند.

اما بحث من الان و مستقیما در موضوع زبان نیست. در موضوع “مسائل ایران” است که به زعم آقای میرفتاح ۷۰۰ بلکه ۸۰۰ سال است دست نخورده باقی مانده است! آقای عزیز، اگر از ارتباط مخاطب با متون قدیمی چنین استنباط هایی فرموده اید چرا عقب تر نمی روید؟ چرا مثلا از قرآن و اوستا یاد نمی کنید؟ آیا اینکه ما قرآن را بخوانیم و بفهمیم یعنی مسائل مان تغییری نکرده است؟ آیا اگر جاودان خرد ابن مسکویه را بخوانیم و همدلی کنیم و از آن بیاموزیم یعنی تغییر نکرده ایم؟ آیا اگر بیهقی را خواندیم و فهمیدیم – اگر فهمیدیم- یعنی مسائل سیاسی مان همچنان همان است؟ آیا خواندن ارسطو و افلاطون را هم بر همین سیاق باید داوری کنیم؟ اصلا چرا متون می خوانیم؟ شما می دانید؟ آیا دارید خواندن متون را بر مخاطب خود حرام می کنید؟ آیا واقعا مساله تراژدی را مسخره نمی کنید وقتی می گویید کسی امروز همدرد هملت نیست؟

واقعیت خیلی ساده است. شما مساله خود را درست تشخیص نداده اید و آن را به مساله هایی آمیخته اید که جواب شما را نمی دهد. اگر در زمینه توسعه و مسکن و ترافیک و مدیریت مشکل دارید جوابش از حافظ و مولانا در نمی آید. همانطور که از قرآن و حدیت هم در نمی آید. سوراخ دعا را جای دیگری باید بجویید. مسائل اخلاقی و انسانی ازلی ابدی است. چه در قرآن آمده باشد یا در مثنوی یا در اوستا و مینوی خرد و قابوسنامه و گلستان یا در جدایی فرهادی و هامون مهرجویی. یک کتاب خوب یا شعر خوب یا فیلم خوب قرار نیست جای درسها و آموزشهای ضروری را در حوزه مدیریت و سیاست بگیرد. حوزه هنر و ادب و ایمان حوزه حل مساله توسعه نیست. احتکار و گرانفروشی و فساد دولتی و کتابخوانی و نظام آموزش و بهداشت و صدها مساله چون آنها مدیریت دیگری می طلبد. مدرسه دیگری می خواهد. مهارت جداگانه ای است. چرا همه چیز را بار ادب و حکمت و فرهنگ و سنت می کنید؟

هیچ لازم نیست رطب و یابس به هم ببافیم تا بگوییم بعضی مشکلات ما در اداره جامعه مزمن شده است. مساله را باید درست تشخیص داد. در همان کشور به حرف کسی مثل دکتر رضا داوری گوش کنید که بدرستی گفته و نوشته است که آقا مسائل ما حل نمی شود چون ذهن مساله محور اساس کار نیست. ما رفع شبهه و مشکل می کنیم موقتا و کاغذ سیاه می کنیم و کار کارمندی می کنیم حتی در دانشگاه اما مساله حل نمی کنیم چون مساله طرح نمی کنیم و من می گویم طرح نمی کنیم چون سرراست اینکه بلد نیستیم. می خواهیم با رمل و اسطرلاب از قرآن و حدیت و حافظ و مولانا آن هم در حد بسیطی که می دانیم مسائل کلان جامعه و سیاست و مدیریت مان را حل کنیم. پس روضه خوانی می کنیم. آقای علم الهدی فکر می کند با روضه خوانی حل مسائل می کند شما هم فکر می کنید با کشفیات زبانی تان حل مسائل کرده اید. نکرده اید! زمانی استاد فردید می خواست با شکافتن لغات حل مسائل کند حال شما می خواهید با بحث خامدستانه ای در زبان حل مساله کنید. نمی شود. نمی شود چون این اصلا راهش نیست.

به قول دکتر داوری «در سال ده ها هزار مدرک دکتری و مهندسی می دهیم ولی نمی دانیم به صاحبان این مدارک چه نیازی داریم.» اگر تحصیلکرده و روزنامه نویس ما هم نمی تواند مساله را تشخیص دهد و مساله خود را با مسائل دیگر قاطی نکند ناشی از همین نظام مدرسه و دانشگاه است. اگر تقصیر را خودمان گردن بگیریم لازم نیست به تخریب فرهنگ و سنت قدیم بپردازیم و بر زبان فارسی طعن بزنیم تا بگوییم مسائلی داریم که حل نمی شود. جلوی پای خودتان را نگاه کنید. نظام آموزش تان را به نقد بگیرید. و گرنه مثل کسانی هستید که چون مشکل سیاست و اجتماع در این چهل سال را دیده اند به اسلام و دین طعن زده اند. حال شما نمی توانید آن کار را بکنید دیوار فرهنگ را کوتاه دیده اید و به دامن حافظ و سعدی آویخته اید. کسی که نمی تواند یقه وزیر و وکیل و سردار و رهبر و مقامات ریز و درشت را بگیرد آسان است که برود یقه حافظ و سنایی و مسعود سعد سلمان را بچسبد. اما این بزدلی است. و بزدلان طرح مساله نمی توانند کرد. زیر آوار مشکل دفن می شوند اما مساله ای را نه طرح و نه حل می توانند کرد.

هرچه می کشیم از ترسخوردگی است و میل به خودسانسوری است و زبان به کام گرفتن در گفتن حرف حق. به قول داوری «اگر وضع غیرعادی نشود به ندرت در روزنامه ای از وضع آب و غذا و تغذیه و گرسنگی و مسکن و کار و بیکاری و کسب و بازار و ترافیک و بانک و مدرسه و بیمارستان و آینده زندگی مردم حرفی به میان می‌آید.» یعنی همین مشکلاتی که آقای میرفتاح از آن دم می زند در همان روزنامه خودش هم طرح و بحث کافی نشده و نمی شود. اگر می شد و بشود راه حل هم پیدا می شد و می شود. اما شرط آن این است که کارشناسان مجرب وجود داشته باشند و به آنها مراجعه شود و محترم باشند و حرف شان شنیده شود و در ساختن افکار عمومی نقش فعال پیدا کرده باشند. تاریخ و فرهنگ و ایمان ایران و ایرانیان را به پای حل مسائلی که تشخیص نمی دهید قربانی نکنید. باز به گفته داوری «مگر کشورهایی که امکان هایشان از ما بسی کمتر بوده است، در راه توسعه وارد نشده و به قوام و همبستگی ملی نزدیک نشده‌اند؟»

اول از خودمان شروع کنیم. اول بدانیم که روزنامه برای چیست و مثلا همین روزنامه اعتماد برای چه آمده و چه کاری برای طرح و حل مسائل ایران کرده و آمار خدمت و خیانت اش چه بوده است. خود را اصلاح کنیم روزنامه و رسانه و سازمان خود را ارتقا بخشیم برای اهداف ملی و نشان دهیم که می دانیم سازمانی هستیم با نقشی اجتماعی و صاحب عاملیت در سرنوشت ملت. «سازمانی که به درستی نمی داند برای چه به وجود آمده و چه می تواند و باید بکند و چه جایگاهی دارد از عهده چه کاری می تواند برآید؟ » دست از سر فرهنگ و سنت و حافظ و زبان فارسی برداریم. اینها در جای خود و در صورت مراجعه درست گنجینه های ما به شمارند. اما مثل همان دیوان حافظ اگر بیهوده با آن فال زدیم ناسزایی بیش از آن نمی شنویم. دست از عامل فرضی ۸۰۰ ساله برداریم و به کارنامه عمل و میزان عاملیت خود بنگریم. از خود بپرسیم میرفتاح چه کرده ای تا امروز؟ روزنامه اعتماد چه می کنی؟ برای کدام مخاطب منتشر می شوی؟ چه سهمی در آگاهی بخشی برعهده گرفته ای؟ بیاموزیم و از آموختن ننگ نداشته باشیم و برای آنچه می کنیم و می نویسیم مسئولیت قبول کنیم و تن بزرگان و خادمان فرهنگ این مرز و بوم را در گور نلرزانیم.

توصیه می کنم این یادداشت خوب و تحلیل و تبیین درست عالمانه را از دکتر داوری بخوانید و بازنشر کنید و با او و امثال او سخن بگویید و جواب سوال بجویید و دست از تبیین جهان به شیوه عوامانه بردارید: چرا مشکلات بر هم انباشت می شود؟ چرا راه تحقیق و حل مساله باز نیست؟

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۶

۲۴ نوامبر

سراغ کتاب جرمی پاکسمن را از کتابخانه می گیرم: انگلیسی ها (The English). تازه درآمده است. این کتابی است که باید خواند. تعریف یکی از شاخص ترین چهره های رسانه ای بریتانیا از انگلیسی بودن می تواند مرجع باشد. پاکسمن سالها ست در تلویزیون حضور دارد. برنامه نیوزنایت (Newsnight) را در بی بی سی ۲ اجرا می کند. یکی از خصلتهای انگلیسی همین است. همین تداوم. طول مدت حضور افراد در شغل های خود و برنامه های رسانه ای نشانگر جامعه ای مستقر است. ثبات دارد. بری نورمن (Barry Norman) 24 سال است برنامه سینمایی اش را ادامه می دهد. برخی سریالها سالهای سالها ست اجرا می شوند. حتی نمایشنامه ها بدون توقف سالهای سال نمایش دارند. بینوایان مثلا. ولی این تنها نمایش از این نوع نیست. در جنبه های دیگر زندگی اجتماعی هم این طول عمر دیده می شود. مغازه هایی هست که تاریخ صدساله دارد و کم نیستند. حالا دیگر نهاد شده اند و اسم شان برابر با اعتبار است.

 فکر کردن به این چیزها مشغول کننده است بخصوص وقتی بخواهی هویت و مشخصات ایرانی را با آن بسنجی. ما ایرانی ها به چه شناخته می شویم؟ تداوم در فرهنگ و هویت ما کجا ست؟ پاکسمن از فیلم های انگلیسی می گوید که هویت این مردم را نشان می دهد. سینمای ما چقدر هویت ما را نشان می دهد؟

۲۵ نوامبر

همه هوش و حواس ام پیش جرمی پاکسمن است. اما مهری نیکنام زنگ می زند که امشب یکی دیگر از جلسات بحث در باره مسائل بین الادیان است. مهری زن بسیار بامحبت و بسیار دانشمندی است و از شخصیت های معتبر در جامعه یهودیان این دیار. خوشفکر است و باز و بی تعصب های معمول دینی. موضوعات اینچنینی خیلی برایم جذاب نیست سهل است شاید کسالت آور هم باشد. در عالم دیگری هستم. ولی به احترام او می روم. بعلاوه می داند که من به اسرائیلیات علاقه مندم. اما بعید است که چیزی در این جلسه دستگیرم شود از این باب. جلسه کوچکی است و سی چهل نفری هستند. افراد مختلفی حرف می زنند. اما برای من عجیب ترین نکته این است که یکی از سخنرانان یهودی می گوید یهودی ها اجازه ندارند قرآن بخوانند!

غربی و شرقی ندارد. پیشداوری ها همه جا هست. البته کمتر و بیشتر دارد. مسلط یا حاشیه ای دارد. اما هست. و می شود فهمید که بین سه دین یهود و مسیحیت و اسلام این رقابتها و پیشداوریها بیشتر هم باشد.

تصور من از اینکه غربیها لابد از این چیزها آزادند نادرست است. این را دارم بتدریج می شناسم. یعنی مورد به مورد کشف می کنم. نمی خواهم تصورات آموخته ام در ایران را اینجا ادامه بدهم. می خواهم هر تصور و دانشی را که داشته ام محک بزنم.

یکی از بارزترین چیزهایی که تصورات اولیه آدم را به هم می زند گدایان لندن اند! آدم فکر نمی کند در این شهر گدا باشد. چرا فکر نمی کند؟ و نمی کنیم؟ اما هست! خیلی هم هست. یکجور فرهنگ نوانخانه ای در طبقات زیرین جامعه نفس می کشد. البته گدایان لندن با گدایان تهران فرق دارند. برخی شان خیلی مودب اند. کلیشه ای البته. ولی گدا گدا ست. و وقتی هم کارتون خواب می شود که دیگر مهم نیست کجا ست و کجایی است.

اما چیزهای دیگری هم هست که تصورات ات را تقویت کند. مثل کتاب خواندن مردم در مترو. آقای کیانوش می گوید ادبیات نیست اینها که این جماعت می خوانند. بعد می گوید داستان دو جور است یا ادبیات است یا سرگرمی. و اینها سرگرمی می خوانند. رمانهای پلیسی و جنایی و عشقی. در کتابفروشی ها هم قفسه های پرکتاب و پرخواننده و پرفروش همین ها ست: تبهکاری (crime)، پلیسی و ماجراجویی (thriller) و چندین نوع از این دست و موضوعات طرفدار زیاد دارد. گرچه گاه کتاب رمان خوب و هنری و ادبی هم پرفروش می شود.

یک چیز دیگر که متفاوت است و توجه را جلب می کند سالمندی و سالمندان است. در خیابانهای فرعی و پر و پیچ و خم که مینی بوس های محلی تردد می کنند، مینی بوس در ایستگاه می ایستد و با حوصله اجازه می دهد پیرمرد یا پیرزنی سوار شود و برود روی صندلی بنشیند و بعد حرکت می کند. طوری که حرکت مینی بوس مزاحمتی برای آن سالمند ایجاد نکند یا نقش زمین نشود. نوعی احترام نهادینه شده وجود دارد. سالمندان بسیارند. جامعه ای است که همه چیزش عمر طولانی دارد. و البته آدمهایش.

خانه های سالمندان هم هست گرچه من داخل آنها را ندیده ام ولی مجموعه های خاصی در هر محله پیدا می شود و در محله ما هم. سالمندی و تنها زندگی کردن چیز متعارفی است. قواعد خودش را هم دارد. ولی در مقایسه با آن زنجموره های صدا و سیمای وطنی که چرا پدر و مادرهایتان را به خانه سالمندان می گذارید، از این خبرها اینسوی آب نیست. سالمندی امر پذیرفته شده ای است. حمایت هم دارد. زندگی های جمع و جور فرزندان هم اجازه نمی دهد که پدر یا مادر سالمند با آنها زندگی کند.

همه اینها چیزهایی است که محافظه کاری انگلیسی را یک معنای عمیق فرهنگی می دهد. زندگی آرام است. ادامه دار است. نوعی تسلیم در آن هست. استقرار دارد. عجله ندارد. قاعده مند است.

title طباطبایی و ملکیان؛ ایرانیان و یونانیان

از خواب برخاسته ام. در انتهای خواب داستانی می گذشت که درست به یادم نمی آید اما در پایان داستان کسی ایستاده در میانه راه گفت صبر کن تا دیگران هم برسند. در همان خواب و بیداری فکر کردم صورت درست این خطاب این است: صبر کنیم تا دیگران هم برسند.

خواب مفاهیم
از خواب برخاسته باشم انگار. مفاهیم اغلب اوقات به خواب می روند. ما به آنها اندیشیده باشیم هم فراموششان می کنیم. بعد دوباره به آنها می رسیم. این خواب مفاهیم است در ما یا خواب ما در بستر مفاهیم هر چه هست ما به اندیشه هامان مدام بازمی گردیم مثل بازگشت به یک اسطوره ازلی تا بار دیگر آنها را کشف کنیم. زندگی با مفاهیم گویی همیشه از راه کشف و بازکشف ممکن می شود. من بارها به مفهوم صبر کردن برای رسیدن دیگران فکر کرده ام.

انقلاب همچون مکث تاریخی
انقلاب اسلامی مکثی بود در تاریخ معاصر ما تا دیگران هم برسند. دیگرانی که از دنیای مدرن و ابزارهاش و مدیریت اش و مفاهیم و ضرورتهاش چیزی نمی دانستند. بسیاری را انقلاب وارد دنیای مدرن کرد. انقلاب می خواست آنها که رسیده اند یا در راه اند و آنها که از دنبال می آیند یا نمی آیند به هم برسند.

آنها که در راه بودند یا رسیده بودند بسیار ضرر کردند و آسیبهای بزرگ دیدند. اما آنچه از این آسیب بدست آمد گسترده شدن ایده راه و رفتن و پیشرفت بود. به یاد آوردن گروههای فراموش شده بود. آموزش دیدن و گاه درخشیدن کسانی بود که بدون انقلاب بعید بود تا یکی دو نسل بعدشان هم بتوانند از آموزش و درخشش بهره بگیرند.

من با انقلاب زندگی کرده ام و برخلاف گروههایی که از آن رو برگرداندند هرگز گوهری که در آن بود از نظرم غایب نشد. نسل ما با انقلاب بزرگترین کار اجتماعی خود را به ثمر رساند. انقلاب کودک ما بود عشق ما بود و طبیعی است که نمی توانستیم به آسانی از آن روبگردانیم. گوهر انقلاب شکستن کاست اجتماعی طبقه متوسط و پیشرو ایران بود و وارد کردن انبوه کارنادیدگان به صحنه اجتماع. سیب انقلاب به دلیل همین کارنادیدگی از آسیب دور نبود اما با طبقه کوچک متوسط هم نمی شد بار جامعه را برد. ما به سطحی از همدلی و یگانگی نیاز داشتیم تا فاصله ها را برداریم و سخن یکدیگر را فهم کنیم. من مدعی ام که امروز میزان تفاهم ما و توزیع امکانات بوده و نبوده ما در سطح ملی بیشتر شده است. شقاقی اگر هست با دولت است. دولتی که انقلاب را مصادره کرده است. انقلاب یک امر دایمی است. دولت می خواهد آن را در صورتهای معینی کلیشه کند.

مدرنیته در برداشتن فاصله هاست
زمانی روشنفکران بزرگی در میان ما مانند شریعتی از جدایی روشنفکران و مردم سخن می گفتند و راست می گفتند. آنها کوشیدند به مردم نزدیک شوند و فاصله را بردارند. نتیجه انقلاب بود. انقلاب برای برداشتن فاصله ها بود. این مدرن ترین و انسانی ترین ایده مرکزی انقلاب، گوهری است که هنوز و تا سالها باید راهنمای ما باشد. شاید اصلا این تنها ایده ای است که بشر در دوران مدرنیته به آن نیاز دارد. در غرب هم همین ایده است که مداوما گسترش می یابد. جنبش های اجتماعی غرب و مسیری که در فرهنگ و اقتصاد و باز کردن دایره سیاست و امکانات و مدیریت به روی طبقات و گروههای مختلف نژادی و عقیدتی و جنسیتی می پیماید در بنیان همین است.

بحثی اگر هست در شیوه راه بردن این ایده است. تامل در دلایل شکست شوروی که همین ایده همگانی ساختن را پیش می برد می تواند راهگشای نقد باشد. و البته تامل در دستاوردها و شکست های دولت انقلاب خود ما. اما نفی ایده یا غافل شدن از آن و پرداختن به حواشی راهی به جایی نمی برد.

آنچه ملکیان آشکار کرد
دایره سخن را تنگ تر کنم تا صرفا به گفتگوی تئوریک نپرداخته باشم. در واقع همه اینها را گفتم برای اینکه بگویم ماجرای سخنان مصطفی ملکیان و واکنش های عمومی به آن به من نشان داد که چه ناهمسانی های عظیمی در سطح دانش ما از تاریخ ایران وجود دارد و چه خلل های هولناکی در آموزش ما در این زمینه خطیر هست.

در میان ما هسته های درخشان فکر و کار و تلاش فرهنگی کم نیستند. اما مساله این است که بسیاری از افراد و هسته های فکری عمدتا به فکر ارتقای مطالعاتی و فرهنگی خودند تا به فکر انتقال آن به سطوح عمومی تر جامعه. درست بگویم مساله این است که افراد متفکر ما غرق در مطالعاتی هستند که اگر چه ارزش آکادمیک یا روشنفکرانه دارد اما از عرصه عمومی فارغ است. عرصه عمومی در کم دانشی و آموزش های یکسویه و افواهی تنها به سطح نازلی از دانش بسنده می کند و عرصه نخبگان ما از غم خوردن برای آن دامن فراهم می کشد.

توازن از دست رفته
نتیجه چنین وضعیتی فاصله افتادن های مکرر و بیشتر و دور شدن اندیشمندان از بدنه جامعه است. حال آنکه دانشی که در انزوا بماند هرگز به فرهنگ تبدیل نمی شود. مولف خردمند “شکند گمانیک ویچار” قرنها پیش متکی به اندیشه ایران باستان گفته بود: آنکه از دانش اندک خود به دیگران بهره برساند بهتر از آن است که بسیار می داند اما مردمان از دانش او بهره نمی برند. اگر در جامعه ای این توازن به هم بخورد آن جامعه روی سعادت نخواهد دید هر قدر هم که نخبگان درجه اول و کوشا داشته باشد.

این گفته شریعتی هم همیشه در گوشم هست که می گفت اگر جامعه من یک جامعه متعادل بود من به جای سخنرانی در باب مسائل مورد نیاز عموم می رفتم و بی دغدغه فلسفه می خواندم و هنر. توجه شریعتی به مساله نیاز عمومی یک توجه مسئولانه است که تا مدتها هنوز باید نصب العین ما باشد. او در تعیین مسیر مطالعاتی خود به عنوان یک فرد نخبه نمی توانست به نیاز جامعه بی اعتنا باشد. نخبگانی که در هزار نکته باریک می پیچند اما از اندیشه به مهمترین مسائل روز جامعه خود غافل می مانند سرمایه هایی هستند که انگار زیر خاک دفن شده باشند. هدایت زمانی وضع روشنفکران را به کنده کنار آتش مانند کرده بود که نه سالم می مانند و نه به افروخته شدن آتش کمکی می کنند. این دایره باطل را باید به خط تبدیل کرد.

چه باید کرد؟ سوالی همیشگی
چه باید کرد؟ من در وضع کنونی ایران تنها می توانم برای کسانی ارزش اجتماعی قائل باشم که به انتقال مسئولانه دانش خود می اندیشند. در وضعی که مدرسه و دبیرستان و دانشگاه از نفس افتاده است و گرفتار آموزش های یکجانبه رسمی است باید گروهها و نویسندگان و ناشران و افرادی باشند که مدرسه واقعی را در فضای اجتماعی بازسازی کنند. نمونه روشن و سخت قابل احترام چنین هسته های فکری کاری است که توران میرهادی و همکاران اش مثل زهره قائینی در شورای کتاب کودک می کنند. انتشار هفت جلد دانشنامه ادب کودک کار عظیمی است که آنها بی سر و صدا کرده اند تا کودکان ما را از فقر شناخت هویت ملی خود برهانند. کارهای مشابه شماری از ناشران مانند طرح نو برای معرفی چهره های ماندگار تاریخ فرهنگ ایران به جوانان از نمونه های دیگر است.

پل زدن میان نخبه گرایی و مردم گرایی
اما در انبوه نیازهای ما این نوع فعالیت ها مانند جزیره های پراکنده و کم تاثیر اند و هنوز به یک جریان اجتماعی تبدیل نشده اند و روز به روز فقر آگاهی عمومی بیشتر و بیشتر گسترش می یابد. برای پرهیز از عمیق شدن این شکاف هولناک راهی نیست مگر آنکه به تولید آثار و گفتارهایی برای عموم توجه شود. نخبگان ما باید کمی قدم آهسته کنند و از هر آنچه برای آکادمی تهیه می کنند نمونه ساده شده ای هم برای جوانترها تدارک ببینند. این ممکن است به نظر آنها کار مهمی نیاید چون از پیچیدگیهایی که ایشان را راضی می کند برخوردار نیست اما به گسترش ایده های نو و دانش های تاریخی و هویت ساز کمک می کند و در دراز مدت زمینه را برای فهم آنچه آنها می گویند و می خواهند فراهم می سازد.

رفتن و پیش رفتن بسیار وسوسه کننده است اما اگر نگاهی به پشت سر بیندازند خواهند دید که از جماعت و جامعه فاصله بعیدی گرفته اند که دیگر کسی صدای آنها را نمی شنود. این است که دانش های ناب در لابلای اوراق تحقیقات ارزشمند خاک می خورد و نویسندگان خود را افسرده می سازد. راه برون-رفت از این افسردگی پیوستن به جماعت است. کمی قدم آهسته کردن است تا دیگران هم برسند. حتی برگشتن است و کمک کردن به همه آنهایی که در پیچ و خم این راه و آن راه وامانده اند و آنها را به راه انداختن است. تبدیل کردن بی اعتنایی و بلکه تحقیر هر آنچه مردمی است و مردم پسند به فرهنگ کار برای بالا بردن سطح دانش مردم است. فرهنگ ما باید بین نخبه گرایی تاریخی خود و نیاز حیاتی امروزش به مردم گرایی پل بزند و گرنه نجات نخواهد یافت.

بر سر شاخ نشستن و بن بریدن
البته من می دانم که نتیجه یک نسل ستیز با ایران و ایرانیت و حس ملی جز همین دست آرا که ملکیان بیان کرده است نیست ولی باز هم نمی توانم احساس تاسف نکنم. فکر می کنم آرایی از این دست بر سر شاخ نشستن و بن بریدن است. اینهمه استدلال های عجیب و غریب برای اثبات اینکه ایرانی در کار نیست و ایرانیتی وجود ندارد در بن خود ضد استدلال و ضد اندیشه است. هیچکس چنین به ریشه خود تیشه نزده است که ما می زنیم. یحسبون انهم یحسنون صنعا. کسی که خود را ایرانی بداند و مهر ایران نداشته باشد اندیشه ورز کدام جغرافیاست؟ به نظرم تنها چنین کسانی اند که فکر می کنند با پیراستن اندیشه از اقتضائات بومی خود آن را جهانی می کنند یا به خصایل جهانی و جهانشمول آن می رسند. غافل از اینکه اندیشه جهانی محض در علوم انسانی و اجتماعی غیرممکن است. در آنچه به زندگی آدمی و جامعه او پیوند دارد همه چیز انضمامی است. همه چیز نخست بومی است و تنها با حفظ احتیاط می تواند ابعاد و انطباق جهانی پیدا کند / داشته باشد.

یونان محوری
من اگر مجال باشد و خواننده ای داشته باشد گفته های این استاد نادیده ایران ستیز را یک به یک بررسی می کنم اما حالیا ضروری ترین چیزی که در گفتار ایشان می یابم نقد می کنم که مصیبت بزرگ است و آن یونان محوری است. ایشان هنوز در نیمه اول قرن بیستم زندگی می کنند که یونان کعبه اندیشه غربی – و دانشوران مقلد آن در جهان سوم – بود و همه چیز و حتی تاریخ عالم و تمدن از یونان آغاز می شد. دنیایی که همه چیز را در کنفورمیسم استالینی یا موسولینی می خواست و علم و عالم اش – از غربی و غرب زده- استعمارزده بود. جهان زوال یافته ای که تمدن غرب مغرور فتوحات خود بود و دیگر تمدن ها و ملل را به چیزی نمی شمرد.

اما اکنون از آن دوران دهه ها گذشته است. جهان غرب فروتن شده است و دیگر همه چیز از یونان آغاز نمی شود. اما استاد ما هنوز می گوید: ” ما صد ورق نوشته نداریم که با فرهنگ یونان قابل مقایسه باشد حتی پنج ورق نیز نداریم … .” گیرم ایران در مقابل یونان ۵ ورق هم نداشت. هند چه؟ چین چطور؟ مصر چگونه؟ هیچکدام از این تمدنها که ارسطو ندارند در مقابل یونان محوری استاد ملکیان به چیزی می ارزند؟

یونان خفته است
اما این یونان درخشانی که استاد به آن باور دارند و می نازند چرا در هیچکدام از جنبش های متعدد عصر نو نقش نداشته است؟ یونان حتی در همان دوران طلایی خود آثاری به وجود آورده و سپس چون اخگری که بدرخشد و خاموش شود درخشیده و بزودی خاموش شده است. استاد ما برای این رستاخیز کوتاه مدت تمدن یونانی چه جوابی دارند؟

یونان و حکمت شرقیان
من ارسطو را حالیا کنار می گذارم و او را یونانی ترین اندیشمند یونان می گیرم. اما سقراط چیست جز یک حکیم شرقی که به زبان یونانی حرف می زند؟ افلاطون کیست که اینهمه آرای او با آرای ایرانیان و حکمای ایران نزدیک است؟ مُثُل افلاطونی که بنیاد فلسفه او را می سازد از کجا آمده است که اینهمه در میان حکمای ما اقبال یافته است؟ چرا اندیشه یونانی در میان حکمای عهد ساسانی اقبال داشت؟ چرا افلاطون خود را وامدار اندیشه زرتشت می دید؟ چرا حکمای یونان از طالس و ذیمقراطیس و فیثاغورس و سولون و لوسیپوس و افلاطون و گزنفون به شرق سفر می کردند و در ایران و بابل و مصر اقامت داشتند؟

در جهانی که یونان، یونان بود منبع حکمت کجا بود جز ایران و هند و مصر؟ آیا حکمای یونان هیچ وامی به اندیشه های این تمدن های بزرگ نداشتند؟ آیا می توان تصور کرد که مردمی چون ایرانیان نخستین حکومت جهانی را بنیاد گذاشته باشند اما بر یونان هیچ تاثیری نگذاشته باشند؟

یونان را ایران و اسلام حفظ کرد
و این اوراقی که استاد به رخ شاگردان خود می کشد از حکمت یونان چگونه حفظ شد؟ آیا اگر ایرانیان و سریانیان دست به کار ترجمه حکمت یونان نمی شدند امروز چیزی از آن حکمت باقی مانده بود که به رخ ما کشیده شود؟ این یک امر مسلم تاریخی است که میراث یونان را ایران و اسلام حفظ کردند. یونان را بیت الحکمه ساسانی و خلفای عباسی حفظ کرد نه خود یونان.

حکمت یونانیان را تو مخوان
اما این همه داستان نیست. از همان قرون آغازین اسلامی اهل دین حکمت یونان را خوار می داشتند. ادب فارسی پر است از مذمت حکمت یونانیان و ترجیح حکمت قرآنیان. چگونه است که امروز اهل دین و حکمت دینی طرفدار حکمت یونان شده اند و حکمت قرآن را فراموش کرده اند؟ و حکمت قرآن چیست اگر حکمت شرقی نیست؟ و قرآن در اساس چه فرق با متون مقدسی دارد که قرنها در هند و چین و ایران و مصر مایه الهام و راهنمای عمل و زندگی بوده است؟ استاد ما از کدام موضع مصلحانه و عقلانی حرکت می کنند که همه این تمدن ها را خوار می دارند تا یونان را بزرگ دارند؟ و این یونانی که ایشان همه عالم را به کرشمه ای از آن می فروشند همان نیست که حکمای معاصر “مکتب تفکیک” از شیخ مجتبی قزوینی تا محمدرضا حکیمی چنان قدرتمندانه با آن به ستیز بر می خیزند و می خواهند اندیشه و حکمت قرآنی را از آلایش یونانی پاک کنند؟

تاریخ از روی منابع دست دوم
من از سخنان ایشان ناچار به این نتیجه می رسم که ایشان یا تاریخ نخوانده اند و یا با پیشداوری های بسیار خوانده اند یا از روی منابع دست دومی خوانده اند که در میان اهل حوزه رایج است. اما حتی اگر جرجی زیدان و گوستاولوبون و ویل دورانت را هم خوب بخوانیم علی القاعده نباید به چنین یکجانبه نگری های هولناکی برسیم.

ایشان می گوید: “انصافاً شما از آن چیزی که در قلمروی ایران می بینید، غیر از تعدادی بنا که آنها را نیز همه مورخان گفته اند که رومی ها برای ما ساخته اند مانند تخت جمشید که مورخان گفته اند هخامنشیان تعدادی مهندسان و معماران رومی را آوردند و برای ما اینها را ساختند- اگر اینها را بگذارید- کنار شما یک اثر فلسفی به من نشان بدهید. یک اثر دینی بلند به من نشان بدهید. یک اثر هنری و یا عرفانی نشان بدهید.” بجز آنکه این شیوه بیان، مصداق کاملی از منطق تقلیل است، شناخت استاد ما از تاریخ همین است که رومی ها را که اصلا در عهد هخامنشی وجود نداشته اند وارد ساختن تخت جمشید کند. ایشان نه تنها فلسفه را که معادل ایرانی اش همان حکمت کیخسروی و مغانی و خرد جاویدان ایران باشد به چیزی نمی گیرد، هفت هزار سال هنر ایران را هم قابل ذکر نمی داند. ایشان لابد عرفان جهان گستر میترایی و زندآگاهی و گنوسی و مانوی را هم قابل چشمپوشی می داند. چنانکه تمام کتاب عظیم اوستا و دینکرد را تحفه ای در متون دینی نمی شمارد. اما برای فلسفی ترین مساله اندیشه دینی ایران چه جوابی دارد: ایرانیان نخستین مردم در شرق اند که خداوند را به وحدانیت و تجرید شناختند و او را به صورت بت درنیاوردند. آیا مردمی که به اندیشه تجریدی می رسند از حکمت تهی بوده اند؟

ایران در اسلام
استاد ما به این ترتیب ناگزیر معتقد است که ایرانیان تمام هنر و دین و حکمت و ادب و خرد خود را یکباره پس از اسلام پیدا کرده اند. اما واقعا چنین حکمی رواست؟ آیا درخشش اخگر یونان حساب است اما درخشش و کوشش و بقای ایران در طی چند هزاره حساب نیست؟ آیا ایرانیان بدون داشتن پشتوانه ای از فرهنگی عالی می توانستند مشارکتی عظیم در اسلام و گستردن آن داشته باشند؟ آیا ایشان سهم ایران در رشد تمدن اسلامی را هم منکرند؟ آیا منکرند که زبان فارسی زبان دوم عالم اسلام بود؟ چرا عربی دیگر زبانهای همین عالم را در خود هضم کرد اما فارسی در کنار آن زنده ماند؟

مرز ایران کجاست؟
فارسی -استاد عزیز!- مرز ایران است. ایران هم ایران فرهنگی است نه مرز سیاسی. شما بخارا را چون ۷۰ سال پیش در شوروی پیشین واقع شد از ایران جدا می کنید اما تاریخ هزار سال زبان فارسی است که بخارا و سمرقند و هرات و کابل و دهلی و کاشغر و بغداد و قاهره – آری حتی قاهره – را در مرزهای ایران قرار می دهد. این مرز مرز منیت و ناسیونالیسم و شوونیسم و تفاخرهای پوچ نیست، مرزهای غنی فرهنگی است که تاریخ خود را با بده بستان های بسیار ساخته است و روزگاری با یونان هم آویخته و آمیخته است اما چراغش فرونمرده و همچنان زنده است. بحث های ما نیز نشان همین سرزندگی است و گرنه دیری بود ما نیز چون یونانیان خفته بودیم. یونان را احترام می کنید کار شماست حرمت ایران را فرونگذارید.

*این مطلب بازنشر یادداشتی است از سپتامبر ۲۰۰۵ با عنوان صبر کنیم دیگران هم برسند که این روزها به خاطر ادامه دعوای طباطبایی با ملکیان و نیز با اضافه شدن ناصر فکوهی بازنشر می شود.

پس نوشت: این مطلب به هر دلیلی نشرناشده باقی مانده بود تا امشب که از سواد به بیاض آمد. مروری هم هست بر آنچه زمانی در وبلاگ ها نوشته می شد و امروز معلوم نیست کجا نوشته می شود!

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۵

یکشنبه ۲۲ نوامبر

روز تعطیل و بی خبری است. ولی مثل همه روزهایی که آرام به نظر می رسند و ناگهان اتفاقی می افتد خبری سخت غیرمنتظره می رسد: داریوش فروهر و همسرش در تهران به قتل رسیده اند! درحالت عادی نیستم. شوکه شده ام. دفتر حزب ملت ایران در آن سالهای دانشجویی فقط یک خیابان با خوابگاه ایرانشهر فاصله داشت. سالهای پرشور آغاز انقلاب بود. مسعود دوست نزدیک من جزو بچه های حزب بود و من برای دیدن او گاهی به اتاقی که در ساختمان حزب داشت می رفتم. به نظرم می آمد اعضای حزب تفاوت زیادی با تیپ انقلابی روز دارند. آراسته و شسته رفته و از طبقه متوسط شهری و احتمالا مرفه. جوانترها که بیشتر از خانواده اعضای قدیمی تر بودند و نسل دوم حزب، سودای مذهبی و مدینه فاضله اسلامی نداشتند. دنبال تغییر جهان نبودند. عقایدی داشتند و تشکلی برای آنکه حرف خود را با صدای رساتری بزنند. ولی صدای آنها در بین صدای انقلابیون از مذهبی و چپ کمتر شنیده می شد. گرایش عمده جامعه به جاهای دیگر بود.

در سالهای بعد دیگر فروهر را که یکی دوباری در نشست های حزب ملت دیده بودم ندیدم ولی اسم او را کمابیش می شنیدم. حزب ملت ایران وقتی مسعود از آن جدا شد برای من هم به خاطره تبدیل شد. خاطره ای که سمفونی پنجم بتهوون شاخصه اش بود و پرستو. سمفونی را مثل خیلی موسیقی های دیگر در اتاق مسعود می شنیدیم که عاشق موسیقی بود بیشتر از من. و پرستو که همیشه با چهره ای خندان می آمد و صمیمیتی در رفتار و گفتار داشت.

حالا خبر مرگ پدر و مادر پرستو می رسد. خاطراتم آشوب می شود. مادر را ندیده بودم اما پدر را چرا. فکر می کنم در سن هفتادسالگی به قتل رسیدن چقدر پایان ناامیدکننده ای است. و قتل به همراه همسر دردناک و غیرقابل تصور.

یاد دکتر تفضلی نازنین می افتم که دو سال پیش یا کمترک جسدش در خیابان کنار اتومبیل اش پیدا شد. هیچ معلوم نشد که چه بر سر تفضلی آمد. گاهی با خود گفته ام چرا پلیس هیچ گزارشی از پیگیریهای خود منتشر نکرد؟ مردی به آن بزرگی را نمی شد در لابلای خبرهای صفحه حوادث فراموش کرد. در باره نوه دکتر مصدق که در تهران چند ماه پیشترک به قتل رسید نتیجه تحقیقات چه بود؟ شاید من بی خبرم و کسی جایی چیزی گفته است. می ترسم قتل فروهرها هم بی سرانجام بماند. آنها که رفته اند ولی جامعه و پلیس باید به وظایف خود عمل کند و نگذارد خون شهروندان به زمین ریخته شود و عاملان آسوده بمانند. این کمترین کاری است که باید کرد.

پرستو را پیدا می کنم. در آن حال بد که دارد هیچ چیزی از یک خاطره دور مشترک به یادش نمی آید. اما من نمی توانم بگویم خانم فروهر. می گویم پرستو جان. و او بین بغض و گریه حرف می زند. استودیو می روم. مجری ام. وقت خواندن سرخط خبرهای برنامه آشکارا صدایم می لرزد و متاثر است. سعی می کنم بر خود غلبه کنم. اما یکبار دیگر وقتی لید مصاحبه با پرستو را می خوانم صدایم عزادار است.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن -۴

شنبه ۱۴ نوامبر

به مناسبت پنجاه سالگی پرنس چارلز ولیعهد انگلستان (که پرنس ویلز خوانده می شود) جشنی برپا ست و تلویزیون کانال ۳ (آی.تی.وی) نشان می دهد. شخصیت چارلز و نحوه برگزاری جشن و کمدین های انگلیسی که ظاهرا جزء لایتجزای هر جشنی اند جالب است. انگلیسی ها خیلی به آنچه حس شوخ طبعی خود می نامند (sense of humer) می نازند. احتمالا شوخ طبعی ایرانی را نمی شناسند! برای من از همه جالبتر پاواروتتی است که آهنگ مشهور تولدت مبارک (happy birth day to you) را با همان مضمون و آهنگ اما به زبان ایتالیایی می خواند. – از راه دور پیامی برای چارلز فرستاده که پخش می کنند. شاید هم این تنها قسمتی است که من ایرانی مهاجر با آن ارتباط برقرار می کنم! اما این قسمت اش هم برایم جالب است که از میان خواننده های بسیاری که در مجلس می خوانند یکی می خواند:

We all love madness cos we understand we’ll fade away

به رابطه دیوانگی و مرگ فکر می کنم. فرصت دیوانگی تنگ است! و رابطه دیوانگی و جاودانگی. تا دیوانه نشوی از مرگ رهیدن ممکن نیست. جاودانه شدن هم.

بعد به این منتقل می شوم که ما بیخود می گوییم که موسیقی غربی فقط جیغ بنفش است. حرف حساب هم دارد و مثل همه جنبه های دیگر غرب از ابعاد مختلف فرهنگ حکایت می کند و همه گروههای اجتماعی جوان بخصوص با طرز فکرهای مختلف در آن راه دارند.

ساعتی بعد کانال ۲ یا بی بی سی ۲ فیلم بلند مستندی پخش می کند در باره گروگان گرفتن آمریکایی ها در تهران در سال ۱۹۷۹/ آبان ۱۳۵۸. فیلمی که در آن عبدی و اصغرزاده و خوئینی ها و و ابتکار و بنی صدر در کنار بسیاری دیگر از آن روزها صحبت می کنند. با خود فکر می کنم ما هیچگاه نخواهیم دانست که چقدر آمریکایی ها در آن سالها به شکلی ملی بازگشت گروگانها را آرزو می کردند. تصویر آن روبان های زردی که به درخت ها می بستند به یادم خواهد ماند.

به کدام طرف باید حق داد؟ آن سالها را به یاد می آورم و اینکه آمریکا به ایران صدمات بسیار رساند و همزمان به این فکر می کنم که ما خود در موقع گروگان گرفته شدن دیپلمات های ایرانی در مزار شریف به دست طالبان چه حالی داشتیم. یکی از گروگانها می گوید ما وسیله شدیم تا آمریکا دوباره هویت آمریکایی خود را بازیابد.

نوامبر – یکی از روزها (یادداشت نشده)

هر روز باید از مترو استفاده کنم. نام ایستگاههای مترو یا قطار زیرزمینی یا به کوتاهی “زیرزمینی” (underground) از اولین چیزهایی است که طبعا می شنوی و برایت مکرر می شود – می شنوی چون مدام قبل از هر ایستگاه نام آن اعلام می شود. یکی از خاطرات به یاد ماندنی من عبور متروی قرمز یا خط مرکزی (central line) از ایستگاههای میانه شهر است. وقتی در آن چند ماه اول در بومن هاوس (Beaumont House) در نزدیکی هایدپارک زندگی می کردم که خوابگاه موقت همکاران تازه بی بی سی بود.

در این رفت و آمدها به این فکر می کنم که این نام ها چقدر ایرانی است! در واقع منطق نامگذاری خیلی شبیه است. این شده است برایم سرگرمی که روابط را پیدا کنم و اسامی مشابه را. نتیجه بعد از چند وقت فکر و یادداشت و تاملات عمیقه این است:

گرین پارک – پارک سبز مثل پارک ملت

پیکادلی سیرکس – میدان پیکادلی مثل میدان ولی عصر

کاون گاردن – باغ کاون که قبلا سبزی فروشی و بساط بازار میوه بوده مثل سبزه میدان

راسل اسکوئر – میدان برتراند راسل مثل خیابان میرداماد و ملاصدرا

آرسنال – یعنی زرادخانه اسم اش را از کارخانه اسلحه سازی گرفته مثل ضرابخانه

آرنوس گرو – چقدر فکر کردم این گرو (grove) چه می شود. می شود آبادی. آرنولدآباد. ما هم که زیاد داریم: سلطنت آباد، ملک آباد در مشهد. یا جمشیدیه و صادقیه.  مثل اینکه بگوییم آرنولدیه!

ساوت گیت – یعنی دروازه جنوبی. این هم که فراوان داریم. مثل دروازه شمیران و دروازه دولت. منتها جهات برای ما جور دیگری بوده است: پایین خیابان یعنی خیابانی که طرف پای حضرت است. در مشهد. بالا خیابان. اینجا هم دارند: های استریت. همان بالاخیابان است.

اوک وود – به معنای پارک بلوط. مثل پارک جنگلی.

اکتون تاون – یعنی شهرک اکتون. این هم فراوان است: شهرک اکباتان و شهرک غرب و شهرک ژاندارمری

نایتز بریج – یعنی پل شوالیه ها. مثل میدان حر و خیابان پاسداران و فدائیان اسلام. پل سیدخندان (منهای رودخانه اش!)

title روز سیاه روزنامه نگاری ایرانی

امروز ۱۸ اسفند است. سال پیش در چنین روزی یکی از بزرگترین عملیات های روانی علیه رسانه های فارسی و مخاطبان آنها رقم خورد. روزنامه اعتماد در تیتر اصلی خود به مرجان شیخ الاسلامی اتهام سنگینی وارد کرد و به خاطر اینکه او همسر مهدی خلجی بود به آن نام خلجی گیت داد و اینطور وانمود کرد که گویا خانم شیخ الاسلامی مبالغی میلیاردی اختلاس کرده و با مهدی خلجی شریک شده است. تیتر و مطلب کاملا سفارشی بود و افسران جنگ نرم ولایی می خواستند با یک تیر چند نشان بزنند و زدند. پروژه ای که روزنامه اعتماد آغازگر آن بود یکی از موفق ترین عملیات های روانی جمهوری اسلامی بود.

آتش تهیه این عملیات را یک روز قبل روی شبکه های اجتماعی ریخته بودند و پس از بزرگ نمایی روزنامه اعتماد حدود دو ماه جنگ روانی ادامه پیدا کرد و هر کس سری و سری با جمهوری اسلامی داشت وارد بازی شد و به تقویت جبهه ولایی کوشید. هر کدام هم که وارد شدند اتهامی بزرگ وارد کردند. علی علیزاده از جابجایی ۱۰۰ میلیون دلار از ترکیه به واشنگتن خبر می داد. یک نهاد مشکوک ایرانی در کانادا دادنامه علیه مرجان شیخ الاسلامی تهیه می کرد و او را به اتهام واهی اختلاس ۶ میلیارد دلاری قابل تعقیب می دانست و به دامن مقامات قضایی کانادا آویخت. یک روزنامه نگار مشکوک دیگر هم مدعی شد که اصلا خبر دارد که همین حالا هم شیخ الاسلامی در ترکیه ۱۰۰ هزار دلار پول در حساب اش هست.

در این میان، فرشگرد به عنوان یکی از بی اصل و اصول ترین و فاشیست ترین گروه برانداز جانب ولایت را گرفت و با پز براندازانه و حق به جانب که گویی هیچ رابطه ای بین ما و ولایت نیست به لجن پراکنی علیه شیخ الاسلامی و خلجی مشغول شد. و جو سنگینی درست کرد که معلوم می کرد درسهایی را که از حزب توده و اقمارش آموخته خوب بلد شده است. اما این جو سنگین یک دوره سیاه برای رسانه های فارسی خارج از ایران درست کرد که با بایکوت مهدی خلجی همراه بود. یعنی یکی از شاخص ترین چهره های رسانه ای که هر جا که بحث آمریکا و ایران بود دعوت می شد اما یکباره به چهره منفی تبدیل شد. برخی رسانه ها دعوت هایشان را از او برای شرکت در برنامه هایشان پس گرفتند. دیگران مقالات او را نپذیرفتند. شماری از فرشگردیان و دیگران حتی به انستیتو واشنگتن نامه نوشتند و علیه او به لجن پراکنی پرداختند تا شاید انستیتو وادهد و عذر مهدی خلجی را بخواهد. همه این همدستان و مبارزان راه حق و عدالت -که نه پیش از این از آنها صدایی در مبارزه با فساد برخاسته بود و نه پس از آن صدایی برخاست- یکباره هم پلیس شده بودند و هم ضابط قضایی و هم قاضی و هم زندانبان و هم می خواستند حکم اعدام اجرا کنند.

طی دو سه ماه رسانه های فارسی خارج از کشور تریبون جنگ نرم جمهوری اسلامی شدند و حقد و کینه ها و حسادت ها و دسیسه چینی ها و فشارهای آشکار و نهان هم کمک کرد تا روزنامه نگاران ایرانی یک صفر سیاه بزرگ در کارنامه خود به جای بگذارند.

یک سال گذشته است و گویی خلجی گیت در فضا گم شده است. نه روزنامه اعتماد یادش می آید نه حتی دادگاهی که با آن سروصدا شروع شد به جایی رسیده است. در این میان البته اذیت و آزار برادران گمنام برای خانواده و نزدیکان شیخ الاسلامی و خلجی ادامه یافته است. اما هیچ در هیچ. پرونده ای که بزرگترین نامهای پتروشیمی ایران که صنعت دوم پس از نفت است در آن ردیف شده بود تقلیل یافت به دو نفر که هر دو در خارج از ایران بودند و یکی از آنها اصولا هیچ ربطی با پتروشیمی نداشت و دیگری هم سابقه و پرونده ای که قابل پیگیری قضایی باشد نداشت. کسی از آن روزنامه نگاران که به هدایت تهران در رسانه های فارسی نوشتند یا در شبکه های اجتماعی داد و بیداد کردند تا امروز نپرسیده است که سرنوشت این پرونده چه شد؟ کدام فساد دانه درشت در آن کشف و محاکمه شد و پول به غارت رفته به کیسه ملت برگشت؟ و چرا همه افراد مهم آن پرونده در سایه جنجال خلجی گیت -که یک هاکس کامل خبری بود- پنهان شدند و از دادگاه خبری در نیامد؟

هدف چه بود؟ چه کسی باور می کند که دولت مافیایی ولایت حاکم با فساد مبارزه می کند؟ ولایتی که در انتخابات استصوابی اش برخی از فاسدترین افراد را تایید کرد تا به مجلس وارد شوند با کدام فساد و فاسد می خواهد مبارزه کند؟ جز این است که هدف بی آبرو کردن افراد معینی است که با انگیزه های سیاسی سراغ شان می روند؟ آیا هیچ و پوچ بودن خلجی گیت نشان نمی دهد که در ولایت هر جا هیاهو بیشتر است گرد و خاکی است برای رسیدن به اهدافی دیگر؟

چرا هیچ روزنامه نگاری متوجه نشد که خلجی گیت پوشش چیز دیگری است؟ چرا نقاب ظاهرالصلاح این پروژه امنیتی را نتوانست کنار بزند و کشف کند پشت داستان چه بوده است؟ آنها که آن روزها گریبان می دریدند چرا بعد غیرت ملی و میهنی و مبارزه با فسادشان خاموش شد؟

خلجی گیت نشان داد چه آسان می شود بر اذهان چیره شد. نشان داد که برادران ولایی چقدر در کار جنگ روانی مهارت پیدا کرده اند. درست است که این چیرگی بر اذهان موقت است و این مهارت گرهی از کار فروبسته ولایت نمی گشاید. اما چرا هیچ کسی نتوانست از این دام برهد و داستان را درست وارسی کند و به حاق آن برسد و دست کم نشان دهد که هیچ چیزی در این پرونده نیست که بتوان به آن شاهد و مدرک و سند اطلاق کرد؟ یا دست کم بپرسد ما روزنامه نگار جماعت یا کنشگر جماعت چرا بی سند و مدرک اینقدر سریع در این پرونده به حکم رسیدیم؟ یک سال است دادگاه به حکم نرسیده چرا ما دوروزه به حکم رسیدیم؟ چه ایرادی در کار ما بود که چنین شتابزده اسیر تبلیغات ولایی شدیم؟

روز ۱۸ اسفند روز سیاهی در روزنامه نگاری ایرانی است. متاسفانه روزنامه نگاری ایرانی روزهای سیاه کم نداشته است. چه در دوران ستایش استالین در دهه بیست و چه در دوران مصدق کوبی در اوایل دهه سی و چه در عصر تبلیغ سکس و شهوت و مخدر و مخدرات پس از آن و چه در دوران پرونده سازی برای روشنفکران در دهه چهل و چه در دوران سیاه دهه شصت و روشنفکرکشی دهه هفتاد و جنگ روانی بزرگ دهه هشتاد بر سر حق مسلم هسته ای و ستیز و سرکوب سبزها در دهه پس از آن. اما آنچه در روز ۱۸ اسفند ۱۳۹۷ روی داد از بسیاری جهات تازگی دارد و نوبری است در هدایت افکار عمومی با مقاصد خاص سیاسی. یعنی زدن و حذف و ترور کسانی در خارج از کشور از طریق عملیات روانی در داخل. اما این روز سیاه تنها به روزنامه اعتماد اختصاص ندارد. روز سیاه تمام روزنامه هایی است که خلجی گیت را بفرموده دنبال کردند، مرجان شیخ الاسلامی را متهم داشتند، متهمان دیگر را فراموش کردند و مبارزه با فساد را به نمایشی تمام عیار و پوچ تبدیل کردند. روز سیاه تمام روزنامه نگاران رسانه های فارسی خارج از ایران است که آگاه یا ناآگاه خط ولایی را از داخل کشور گرفتند و توسعه دادند. روز سیاه تمام کنشگرانی است که دانسته و ندانسته در هجوم به خلجی و شیخ الاسلامی همدست شدند. روز ۱۸ اسفند روز سیاه روزنامه نگاری داخل کشور است. روز سیاه روزنامه نگاری خارج از کشور است. روز سیاه کنشگران و لشکر آنلاین آنها ست. روز سیاه توئیتر فارسی است. روز سیاهی است که در آن همه اینها با ولایت جائر همدست شدند و به لینچ کردن و ترور شخصیت یکی از درخشان ترین چهره های خارج از کشور پرداختند بی جرم و بی جنایت، از روی سوءظن صرف و به خاطر کینه های بادکرده قدیمی.

روز ۱۸ اسفند تنها روز سیاه روزنامه نگاری ما نیست. روز سیاه اخلاق عمومی ما هم هست. روزی است که نشان داد چه آسان می شود مردم را به دنبال خود کشاند و کمتر کسی آری کمتر کسی ممکن است متعرض ما بشود. طرف حق را جستجو کند. گوش به جنجال نسپارد. و راه را از بیراهه تشخیص دهد. روز ۱۸ اسفند روز پیروزی روانی ولایت بر همه ما ست. من صدای قهقهه ولایت را پس از این پیروزی می شنوم. اما سوال بزرگ و سنگین که نفس را حبس می کند این است که چرا هیچ کسی در رسانه های خارج از ایران متوجه نشد که زیر این کاسه نیم کاسه ها ست؟ داخل کشور آزادی نیست. مهار رسانه ها را کشیده اند. روزنامه به اصطلاح اصلاح طلب هم باشد باید سواری دهد به برادران. چرا در بیرون سواری دادید؟

روز ۱۸ اسفند روز آغاز عملیات روانی جمهوری اسلامی برای هدایت رسانه های خارج از کشور از تهران بود. و موفقیتی بی نظیر کسب کرد. چه کسی دیگر می تواند به رسانه های خارج از کشور اعتماد کند؟

title دن آرام

آماده شدن برای مرگ یکی از بزرگترین فضیلت ها در زندگی آدمهای سنتی است. آدمهایی که به عرف تربیت می شوند نه با ایدئولوژی. این شب های سوگ و غریبی که در حقیقت شام غریبان همین است با شهزاده نشستیم دن آرام را تماشا کردیم. بخش هایی از آنچه سالهای دور ساخته شده است ولی اصلا مجموعه بزرگ ۱۵ قسمتی جدیدی که در سال ۲۰۱۵ ساخته اند. نخست می خواستم کشف کنم چرا این رمان را خامنه ای توصیه کرده است. خیلی اهمیتی نداشت برایم که داستان را دنبال کنم. اما بتدریج سوال اول پوشیده شد و خود داستان برایم اهمیت پیدا کرد. رمان را با همه غوغایش در سالهای انقلاب نخواندم. تبلیغاتی بودن اش مرا رم می داد. اما این شب ها تقدیر این بود که با دن آرام بگذرد که قصه مرگ است و عشق. و برای من تصویری ماندگار شد از آمادگی برای مرگ. منظورم آن صحنه ای است که مادر بعد از همه آن ستم ها که دید و عزیزانی که از دست داد و دخترش را خواه ناخواه به عقد قاتل پسرش درآورد، بقچه ای را که برای بعد از مرگ اش آماده کرده از صندوق در می آورد نگاهی به آن می اندازد و می رود روی تخت دراز می کشد و می میرد. مرگی صوفیانه. مرگی که آدم را یاد آن درویش بی چیز می اندازد که به عطار گفت تو چگونه می میری که به کس کمک نکنی و عطار گفت تو چگونه می میری؟ گفت اینطور! و کاسه زیر سر گذاشت و دراز کشید و مرد. و این عطار را دچار انقلاب روحی کرد و عطاری شد که می شناسیم. یاد پدربزرگ ام افتادم که وقتی مرد در بقچه ای همانند کفن اش را گذاشته بود و پول کافی برای کفن و دفن. و یاد مادرجان که مدتها بود آماده مرگ بود. بهترین مرگ مرگی است که برایش آماده شده باشی. بهترین زندگی آن زندگی است که از مرگ غافل نباشی. غفلت است که ما را ستمگر می کند. زورگو می کند. به توهم اینکه جاودانی هستیم و نمی میریم دچار می کند. و باعث می شود حد خود را از یاد ببریم و در همه چیز از حد بگذرانیم و ادعای خدایی کنیم. یاد مرگ و آمادگی برای مرگ است که فانی بودن ما را به یاد می آورد و مراقب ایم که این دو روزه دنیا را به ظلم و اجحاف و محروم ساختن دیگران از آنچه شایسته آن اند نگذرانیم. یاد مرگ ما را فروتن می سازد. و این از بهترین تربیت های سنت است. سنت مذهبی یا عرفی. مسیحی یا مسلمانی. به هر آیین که باشیم و نباشیم فانی هستیم و یاد از اینکه رفتنی هستیم ما را خاضع می کند. از سرکشی و ستم دور می دارد. دن آرام مادر بود. جهان دید و زندگی کرد و خدمت کرد و آرام گذشت.

title آن یار کزو خانه ما جای پری بود

کاروان شهید رفت از پیش
وان ما رفته گیر و می اندیش

مادرم بی بی گل یزدان پناهی از جهان گذشت. یک دو سه هفته بستری بود و جان به جان آفرین تسلیم کرد و رفت. سبک رفت. این اواخر هر وقت با او صحبت کردم خندان بود. شاد بود. سرحال بود. کمی از ناراحتی ها و دردهای جسمی اش می گفت اما گله نداشت. زندگی کرد. خوب زندگی کرد. باعزت زندگی کرد. زنی باجبروت بود. من فرزند بزرگش بودم و دو برادر دیگر و دو خواهر دارم. محصول زندگی اش پنج زندگی دیگر بود که هر کدام حالا شاخه های پرباری اند با فرزندان و عروس و دامادها. بزرگ ما بود. بزرگ خانواده ما بود. همه به او نگاه می کردند. به قول خاله جان محور خانواده بود. همه را دور هم جمع می کرد. مرجعی بود برای حل و عقد. حالا رفته است پیش پدرم. پیش دخترم. پیش برادرزاده ام. پیش پدربزرگ و مادربزرگ ام. پیش پدربزرگ و مادربزرگ خودش. پیش آن لوطی باصفا آقای خادمی. پیش دایی جوادآقا که آنقدر دوست اش داشت. دایی جواد آقا هم همین سالهای نزدیک رفته بود. می گفت دایی گفته است این دهه خطرناکی است. بزرگترهای خانواده یک به یک خواهند رفت. حالا هم دایی جان رفته است و هم مادرجان.

مادر همه جای زندگی من حضور دارد. امشب غذا درست می کردم او حاضر بود. طبقه بالا رفته بودم به حال خویشتن و جهان نظر کنم. آمده بود. سرم روی دامن اش گریستم. حالا راحت از مرزها می گذرد. آسوده و خندان. به همه ما سر می زند. و به من که فرزند غریب مانده اش بودم. از آخرین باری که دیدم اش ده سال یازده سال گذشته است. سال جنبش سبز بود که یک ماهی آمد هلند. در این بیست و چهار پنج سالی که غربت نشین شده ام دوبار توفیق دیدارش را این سوی آب داشته ام. بار اول لندن آمده بود. یکبار هم من توانستم ایران بروم. وقتی عمل قلب کرده بود. با پادرمیانی فرح کریمی و سفیر ایران در هلند دو هفته ای رفتم و در آخر سفر بعد از سین جیم سه روزه اجازه خروج دادند و برگشتم. اما دیگر نشد که سفر کنم. می گفتند نیاید. امیدوار بودم اوضاع ایران بهتر می شود و راهی باز می شود به خانه مادرم. به دیدار مادر و عزیزان ام. نشد.

چهره مغموم و گریه آلودش را یادم نمی رود وقتی ریحانه از جهان رفته بود. وقتی گریه می کرد به قول خودش باد می کرد. صورتش ورم داشت در آن مجلس. گریسته بود سخت. اندوه اش مثل شادی اش آشکار بود. دلش در صورتش پیدا بود. از همان راه دور مدام غصه مرا می خورد. و من در مرگ ریحانه ام تنها با او می توانستم راحت حرف بزنم. حرف که نه بگریم. ولی هیچ وقت نفهمید که ریحانه با چه فاجعه ای از جهان رفت. نباید می فهمید برای قلب اش خوب نبود. همین قدر می دانست که ریحانه افسرده است. گفتم دق کرد مادرجان. و دق کرده بود و جهان را دیگر نمی خواست.

امروز روز تولد من بود. مادرم خواست که روز تولد من از جهان برود. تا پیوندش را با فرزند غریب اش نشان دهد. امروز نبود که زنگ بزند و تبریک بگوید. احسان زنگ زد دیدم بغض کرده است. توان نداشتم که بشنوم. تلفن ام را خاموش کردم. تلفنی که صدای مادر از آن نیاید خاموش بماند بهتر. به شهزاده گفتم به خانواده ام بگوید چند روزی بگذارند به حال غریبی خود بمانم. من که هیچ وقت نبوده ام. بگذار این چند روز هم نباشم. توان شنیدن گریه های خواهران و برادران و عزیزان ام را ندارم. بعد از ریحانه بی تاب و توان شده ام. مادر مرده باشد؟ خاک بر دهان من. مادر زنده است. در رگ من زنده است. در خانه من حضور دارد. تازه سر بر دامن اش گریسته ام.

هر وقت گفتم بیایم گفت نه! گفتم هر وقت بگویید آری هفته بعد من ایران ام. مهم نیست چه بلایی ممکن است سرم بیاید. مهم این است که بتوانم شما را ببینم و خدمت کنم مادرجان. نه! همانجا که هستی بمان. و من ماندم آنقدر که دیگر رفتن ام سودی ندارد. امروز سه چهار بار یاد ایران کردم. دیدم دیگر شوقی به رفتن ندارم. مادرم وطن ام بود. وطنی که حالا آزاد است و می تواند پیش من هم بیاید. پیش من بماند.

اما دلم برای خواهرانم کباب است. برای سعیده که این سالها از کنار مادر دور نشد. پرستار مادر بود. همسایه مادر بود. مایه آرامش و آسایش مادر بود. حبیب مادر و سنگ صبور مادر بود. دلم برای حمیده می سوزد که هر وقت فرصتی پیدا می شد کنار مادر بود. از تهران می رفت تا مشهد. تا پیش مادر بماند. به دیدار مادر شاد شود. دلم برای هادی می سوزد که طبیب مادر بود. دعاگوی مادر بود. برای شفای مادر به هر دری می زد. همه بیمارستان ها آقای دکتر را می شناسند. مادر پزشکی مشاور در خانه داشت. هادی جور مرا کشید. مثل حمید. برادر نازنین ام که دردانه مادر بود. غمخوار مادر بود. و من نبودم که خدمتی کنم. قدمی بردارم. راه بسته بود.

امروز چندبار قوم ظالمین را لعنت کردم. لعنت یک مظلوم. لعنت کسی که از وطن دور مانده. از مادر دور مانده. آنها که راه خانه را بر من و ما بسته اند ستمگرند. جبارند. جائرند. بی هیچ جرم و جنایتی مرا و ما را محکوم به غربت کرده اند. مهاجرانده اند. به صرف اینکه دوست شان نداریم. به صرف اینکه زبان مان کوتاه نمی شود. به خاطر آنکه می نویسیم و تباهکاری هاشان را برملا می کنیم. ما را از مادران مان جدا کرده اند. از وطن محبوب مان جدا کرده اند.

با مادر زندگی کرده ام. با مادر زندگی خواهم کرد. پشت آن حصیر پرسایه تابستان. در آن خانه ای که همیشه از تمیزی برق می زد. در آن سفره ای که همیشه نان محبت تقسیم می شد. در آن روزهای سخت که مادر، ما بچه های یتیم را بزرگ می کرد. زیر بال و پر می گرفت. کار می کرد. پدرم که رفت مادر تنها ۲۹ سال اش بود. کار کرد و خانه را از قرض و وام نجات داد. اجازه نداد ما به فقر دچار شویم. بزرگترین حامی همه ما بود. دست اش گشاده بود. در هدیه خریدن سنگ تمام می گذاشت. اگر نمی توانست پول بگذارد چیزی درست می کرد. از هر انگشت اش هنری می ریخت. سوزن می زد و لحاف عروس را ساتن دوزی می کرد و نقش می انداخت. خوب یادم است. گلدوزی اش شاهکار بود. چیزهای مختلف می بافت. خانه اش پر از صنعت دست اش بود. با سلیقه بود. می شست و می رفت. تمیزی را دوست داشت. آشپزی اش عالی بود. مدتی اصلا از همین راه نان ما را تامین می کرد.

مادر بلندپرواز بود. از کودکی چنین بود. همیشه می خواست بهتر از آن باشد که هست. مثل پدرم دستگیر فقرا و نیازمندان بود. دست اش به کار خیر باز بود. به این خیریه و آن خیریه کمک می رساند. به این خانواده و آن خانواده که گوشت و برنجی نیاز داشتند. اخلاق اشراف داشت. بلندهمت و بلندنظر بود. هرگز پیش هیچ کسی خم نشد. کمرش راست بود و ماند مثل سرش. مغرور بود. عزت نفس عالی داشت. آبرو برایش همه چیز بود. نام نیک می خواست. دنیا برایش ارزشی نداشت. اما دنیا به او رو می کرد. و عشق او این بود که باغچه اش را بپرورد. از خانه بزرگ امکان پذیرایی از مهمان های زیاد را می خواست. در خانه اش باز بود. سفره اش همیشه رنگین. چیزی کم نمی گذاشت.

از وقتی یادم هست رادیو و مجله را دوست داشت. در آشپزخانه اش همیشه آوازی زیر لب زمزمه می کرد. نوجوان بودم. حمیرا را دوست می داشت. بعد هایده را. ما همیشه شباهتی و مقارنه ای میان مادرمان و هایده می دیدیم. مادر زیبای ما تنانگی هایده را داشت. اهل سفر بود. تا وقتی پا داشت سفر می کرد. ایرانگردی را خیلی دوست داشت. دریا را دوست داشت. از درخت و آب و گل لذت می برد. اما این سالهای آخر از پا افتاده بود. نمی خواست سفر کند مبادا سر بار دیگران شود. در خانه اش بود بیشتر وقتها. راه رفتن برایش عذاب شده بود. ویلچر هم دوست نداشت. انگار می گفت تا پا دارم و توان می روم. اگر ندارم نمی روم. قلب اش هم یاری نمی کرد. سفر هوایی هم دیگر برایش راحت نبود. من انگار روح مسافر او بودم. مرا مسافر می خواست. از سفر کردن های من لذت می برد. گویی خودش سفر می رود.

وقتی به هلند آمده بود فرصت را مغتنم شمردم و شش ساعت با او ویدئویی گفتگو کردم. بعد متن را پیاده کردم و ابهامات را با تلفن رفع می کردم یا سوالات تازه ای می پرسیدم. نهایتا متن را سال پیش برایش فرستادم. بعضی چیزها را می گفت حذف کن. اسباب دلخوری نشود. اهل رعایت بود. قرار بود کتابچه ای فراهم کنم. تقریبا آماده شده است. اما به دیدارش نرسید.

خیلی زود از خانه بیرون آمدم. یعنی درست وقتی وارد دانشگاه شدم. دانشگاه تربیت معلم در تهران بود. برایش نامه می نوشتم. گاهی شعر می نوشتم. آن نامه ها را همیشه داشت. بعد که آمدم لندن باز هم نامه نگاری داشتیم. نامه را دوست داشت. می گفت هر وقت دلم تنگ می شود می روم سر وقت نامه ها و آنها را دوباره می خوانم.

فرزند بزرگ بودن یک امتیازش این است که سالهای بیشتری با مادر زندگی کرده ای. و من خرسندم که سالهای سال با او زندگی کردم. همفکری داشتیم. مشورت می کرد. پول خانه را دست من می داد. به من زندگی می آموخت. و من هنوز نوجوان بودم.

مدتی دراز عاشق شده بودم. اگر مادر نبود نمی دانم چه می کردم. همیشه حواس اش به من بود. همیشه یادش بود که خانواده دختری را که دوست داشتم دعوت کند تا من بتوانم او را ببینم. عاشق بودن را دوست داشت. عشق را می شناخت. محبت را می شمید. اسرار دل ات را ناگفته می دانست.

به هر طرف که نگاه کنم مادر هست. پشت سرم تابلوی قالیچه ای هست که او برای ما آورده است. با آیه ای از قرآن. امن یجیب المضطراذا دعاه و یکشف السوء. این آیه را خودش خیلی دوست داشت. مرتب می خواند. آیه محبوب خانواده بود اصلا. می خواست مطمئن باشد که من یادم نمی رود کسی هست که در اضطرار بتوان به او پناه برد. خوشحال بود که در غربت قید دین و قرآن را نزده ام. اما از آخوندها بیزار بود. یعنی شده بود. یکبار با اصرار او به همراهش رفتیم قم. برای دیدن آقای خمینی. همان سال اول انقلاب. اما این اواخر دیگر اعتقادی به اسلام آخوندی و آخوندها نداشت. گاهی پشت تلفن حرف های تندی می زد و بعد به شوخی می گفت اگر هم دارند گوش می کنند بگذار بشنوند!

حالا نیستم که زیر پایه تابوت اش را بگیرم. نیستم تا در خاک بگذارم اش. نیستم تا سنگ گورش را بگذارم. اگر هم بودم شاید توان اش را نداشتم. همین تازگی رفته بودم لندن تا سنگی بر خاکستردان ریحانه ام بگذارم. بعد از یک سال و نیم. قدرت اش را نداشتم. هنوز داغ برادرزاده ام تازه است. همین تازگی سال اش بود. دیگر طاقت مرگ دیگری را نداشتم. و حالا مرگ مادرم آوار شده است بر سرم. و این ستم حاکم که پایان نمی پذیرد. مادرهامان می روند. فرزندهامان می روند. دوستان مان می روند و این ستم نمی رود.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۳

۵ نوامبر ۱۹۹۸

قرار نبود نوشتن یادداشتهای روزانه را زودتر از ژانویه ۱۹۹۹ شروع کنم ولی آقای خاتمی تصمیم مرا تغییر داد. پیشنهاد او برای آغاز هزاره جدید میلادی با سال گفتگوی تمدنها در سازمان ملل متحد تصویب شده است. خبر مهمی است. من خانه ام و به برنامه جام جهان نمای بی بی سی گوش می دهم. عنایت فانی از صادق زیباکلام می پرسد خب نخواهند گفت که در خود ایران هنوز وضعیت آماده گفتگو میان صاحبان عقاید مختلف سیاسی و فرهنگی نیست؟ زیباکلام تایید می کند و از بیگانه ترسی سیاسی مردان ایران می گوید و از بسته شدن روزنامه توس در دو ماه پیش تر بدون اینکه تا امروز کسی گفته باشد چرا و به چه جرمی این روزنامه تعطیل شد. یعنی که نه نسبت به جهان خارج و نه نسبت به امور داخلی آمادگی چندانی در تفاهم و گفتگو و پذیرش دیگری دیده نمی شود. البته وضع آنقدرها هم بد نیست زیباکلام می گوید چون به عقیده او سرکوب وجود ندارد. دست کم سرکوب سیاست رسمی نیست. اما همه می دانیم که فشار وجود دارد. پس گفتگوی تمدنها از کجا می آید؟ آیا همانطور که در این مصاحبه می آید برای خلع سلاح رقبای خاتمی مطرح شده یا واقعا اصالتی در آن هست و اگر هست زمینه اجتماعی اش چیست؟ آیا واقعا ما ایرانیها به آن سطحی رسیده ایم که از گفتگوی تمدنها سخن بگوییم؟

جواب من مثبت است اما توضیح دارد. این حقیقت است که بخشی از جامعه ایران به شکلی باورنکردنی رشدیافته و نواندیش و جهانشناس است. اما این هم حقیقت است که این تنها “بخشی از جامعه” است. به زبان دیگر جامعه ایرانی جامعه ای نامتوازن یا ناموزون است.

۷ نوامبر

یک هفته مرخصی دارم. در آخرین روز مرخصی سری به اداره می زنم. جانامه ای (یا سوراخ کفتر به انگلیسی pigeon hole) ام پر است و میان آنچه رسیده شماره تازه ای از گردون چاپ آلمان است (شماره ۵۹ مهرماه ۱۳۷۶). گردون حرفه ای ترین مجله ایرانیان در اروپا ست (آمریکا حساب دیگری دارد) و مستقل است مستقل از کانونهای سیاسی و دسته بندیهای حزبی و شبه حزبی. ولی البته خالی از جهتگیری های گاه تند و مخالف سیاست جمهوری اسلامی هم نیست. اما هنوز اپوزیسیونی به معنای رایج نشده. خبرهای خواندنی و متنوع دارد و رسانه خوبی برای ارتباط ایرانیان پراکنده در اینجا و آنجای اروپا ست. اما مشکل فروش و توزیع دارد. کار فرهنگی در خارج هم آسانتر از داخل نیست. بعضی مشکلات حل می شود ولی با مشکلات تازه ای روبرو می شوی.

گزارش اصلی گردون می پرسد: بیست سال گذشت. ابعاد گسترده تبعید را چگونه ارزیابی می کنید؟

کوشیار پارسی، اسد سیف، مسعود مافان، باقر مرتضوی، رضا نافعی، هوشنگ وزیری، نسیم خاکسار، هر یک کوتاه و بلند پاسخهایی داده اند. تکه ای از حرف باقر مرتضوی به خاطرم می ماند که نوشته سی سال است در آلمان زندگی می کند زنش آلمانی است و بچه هایش شهروند آلمان ولی خودش هیچوقت نخواسته پاسپورت آلمانی بگیرد اما وقتی مراجعه می کند به سفارت ایران تا پاسپورتش را تمدید کند از او شناسنامه می خواهند که ندارد (شناسنامه واقعا در خارج از کشور به کاری هم نمی آید). گم کرده ام. مرتضوی می گوید. مسئول سفارت جواب می دهد: “اما مردم متدین آذربایجان شناسنامه گم نمی کنند.” که اشاره ای است به چپ بودن مرتضوی آذربایجانی. می گوید راه حل؟ جواب می شنود: تو شناسنامه نداری. بی هویتی.

دلم برای مرتضوی که با آن سماجت به پاسپورت ایرانی اش چسبیده می سوزد. بقیه هم هرچه گفته اند از بی پناهی است و بیگانگی. بیگانه ماندن ایرانی خارج از کشور نسبت به جامعه میزبان. و بیگانه شدنش از جامعه مانوس و مادری. مهاجران ایرانی بدترین دوره خود را می گذرانند. خاصه میانسال ها که ایران در ذهنشان زنده است. نسل جوانتر و نسل دومی ها کمتر با مشکلات ذهنی روبرو می شوند. ولی روند بیگانه شدن دست کم نسبت به جامعه خودی گویا قطعی است.

همان شب

شب سری می زنم به میدان لستر (لستر اسکوئر) که از میدان های عمده شهر است و محل پیادگان و سینماها و کافه ها و کلوبهای شبانه. شنیده ام آتشبازی خواهد بود. پلیس را عصبی می بینم. تا امروز ندیده ام اینجا پلیسی عصبی باشد. شلوغی است یا چیزهایی که من نمی دانم و نمی بینم.

دیدن پلیس تا مدتها مرا ناآرام می کرد. اما دارم عادت می کنم که پلیس اینجا برای آزار و زورگویی به شهروندان نیست. سایه عادتهای ایران خیلی دیر از سر آدم رفع می شود. وطن ما با ما سفر می کند. با ما ست.

دوشنبه ۹ نوامبر

برای اینکه زودتر به خانه برسم به جای استفاده از خط شمالی مترو (Northern line) به سراغ خط پیکادلی می روم. اما بخت با من یار نیست. از آن شبهایی است که فاصله معمولا ۲۰ دقیقه ای از مرکز لندن تا آرنوس گرو (َArnos Grove) ایستگاه مورد نظر من یکساعته پیموده می شود. خط پیکادلی تقریبا در تمام این چند سال اخیر که خود شاهد بوده ام در ایستگاههای نزدیک به آرنوس گرو مساله داشته است. حفظ آرامش اعصاب وقتی زیرزمین در داخل تونل معطل مانده ای آسان نیست. صبح باشد باید بموقع سر کار برسی شب باشد می خواهی قبل از خوابیدن بچه ها خانه باشی و به هر حال استنشاق هوای مانده و دودآلود داخل تونل ها هیچ لطفی ندارد بخصوص که در انتظار رسیدن به مقصد باشی و قطار زیرزمینی متر به متر حرکت کند یا اصلا نکند!

با این حال ندیده ام که این انگلیسی جماعت کنترل اعصابش را از دست بدهد (ما باشیم می گوییم در فرنگستان وضع بهتر است چرا در وطن ما اینطور است. اما اینجا همان فرنگستان است و جای دیگری ندارد که آرزوها و نداشته هایش را بر آن بار کند و آن را نشان کند). فقط یکبار که نزدیک به دو ساعت – بله دوساعت! – زیر زمین همین قطار در همین حوالی معطل ماند یک دو جوان از قشرهای پایین تر جامعه را دیدم که بی طاقت شده بودند و آرام و قرار نداشتند و فحاشی می کردند. دست آخر یکی شان از شدت فشار یا برای اعتراض در گوشه واگن قطار ایستاد و به طرف در واگن ادرار فرمود! آن شب من دو ساعت بعد از نیمه شب به خانه رسیدم. تازه در اولین ایستگاه بعد از اینهمه معطلی پیاده شدم و تاکسی گرفتم!

چند سفری این سالها به آلمان رفته ام. وقتی مقایسه می کنم می بینم واقعا سیستم قطار زیرزمینی لندن اصلا اروپایی نیست. یعنی اگر معیار اروپایی بودن آلمان باشد.

در خانه دیروقت است اما مهناز که بیدار شده صحبت از بچه ها می کند و درس و مشق شان. به همکارش گفته است این استعدادهای دختر من که اینجا به آن پی برده در ایران کجا بود؟

به مدارس ایران فکر می کنم. با خودم می گویم که بزرگترین آفت فرهنگ ما سرکوب است و سرکوفت. جباریت.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن- ۲: از چیزهایی که باید نوشت

پیش یادداشت

فکر می کنم از این چیزها باید نوشت:

رانندگی در لندن و در تهران! خیابانهایی که جهت برعکس دارند و راننده هایی که در طرف راست می نشینند و روند خطرزای عادت کردن به این جهت نامعمول که در همان آغاز متفاوت بودن انگلیسی را به رخ تازه وارد می کشد.

فرهنگ فارسی به انگلیسی که قرار است (هست واقعا؟) دستیار حل مشکل فارسی زبانی باشد که به خارجستان می آید. و نیست. چرا؟ ده دلیل دارد. ولی یک دلیل اولیه اش این است که کلمه ها رها هستند بدون اینکه در جمله نشسته باشند. چطور باید فهمید چه کلمه ای در کدام جمله و موقعیت به کار می آید؟ ولی این فرهنگ نبود نمی دانم با دکترم باید چطور حرف می زدم. اولین باری است که ناچار می شوم اندامهای بدن را به انگلیسی بگویم. دردم را به انگلیسی توضیح دهم. و البته پزشک حاذق می داند که وقتی دو کلمه درد و مفصل یا معده را گفتی از کجا باید شروع کند به معاینه.

فرهنگ های انگلیسی به فارسی هم وضع بهتری ندارند. کمی بهتر شاید. ولی میان انگلیسی مورد نیازت با آنچه در فرهنگهای کارشده در ایران آمده فاصله بسیار است. این فرهنگها برای مسافر و مهاجر نیست انگار.

و بعد آن تصورهای باطل در آموزش زبان که سه ماه و شش ماهه در محل می شود یاد گرفت. بزرگسال واقعا یاد نمی گیرد. بخصوص که درگیر هویت زبانی و ملی خود باشد.

در عوض بچه ها هستند که فارسی را از یاد می برند و یا فقط می فهمند اما دیگر به آن حرف نمی زنند. برایشان کاربرد ندارد.

فقط زبان هم نیست. محیط مسیحی است مثلا. بچه مسلمانهای ما مسیحی بار می آیند. هنوز مقاومت می کنم که کریسمس جدی باشد و درختی باشد و چه و چه. اینجا شوخی نیست. تهران نیست که!

فرهنگ هپی / happy بودن و شادی و شادخواری و لذت بردن از زندگی اصل است. این را اول بار از اولین انگلیسی که به خانه او و دوست دختر ایرانی اش دعوت شدیم شنیدم. هدف آموزش شادی است.

بعد می رسیم به پارلمان و آن مباحث هفتگی نخست وزیر با لیدر مخالف و کابینه سایه. بارها میخکوب شده ام جلوی تلویزیون و به این رسم و بیگانگی اش از رسم های سیاسی در وطن خودم فکر کرده ام.

سگها هم مساله اند. به سگها عادت نکرده ام. برعکس چیزهایی می بینم که مرا بیشتر رم می دهد. آن از تختخواب مان که در آن اولین خانه ای که اجاره کرده بودیم یک روز روکش تشک اش را برداشتیم برای شستن و حیرت کردم از آن موهای کوتاه و درشت و زبری که زیر روکش اینجا و آنجا دیده می شد. فکر می کردم مرد خانه چه موهای عجیبی در سینه احتمالا داشته است! بعدتر دانستم که موی سگ اش بوده است.

در همان محله بعضی خیابانهای فرعی بی شباهت به کوچه های دهات نبود جز اینکه در کوچه های دهات فضله الاغ و گاو و گوسفند دیده می شود و در اینجا فضولات سگ! رسما حال به هم زن بود تا مدتها. ولی خوشبختانه دیگر در آنجا نیستیم. محله کنونی انگار سگ هایش کمتر است یا در جایی رفع حاجت می کنند که دیده نشود.

از عالم مجلات اش باید بگویم که هنوز در حال کشف و شهودم. اما این مجله کدام؟ (Which?) مجله فوق العاده ای است. بدون آن امورات آدم نمی گذرد. همه محصولات را امتحان می کند برای شما و می گوید کدام اش بهتر است. بعد هم کلی راهنماهای مختلف چاپ می کند. مشترک اش شده ام.

تا لندن نیامده بودم مفهوم فرهنگ مکتوب برایم شناخته نبود. اینجا فهمیدم مکتوب بودن یعنی چه. کوچکترین چیزی مکتوب می شود. امروز به جایی زنگ بزنی فردا نامه اش می آید که اینطور قرار گذاشتیم. تایید می کند به اصطلاح. برای هر چیزی نامه می آید. مقداری از آنها را جمع کرده ام که تیپیک است. فکر می کنم به درد هموطنان ام می خورد. اگر کتاب اش کنم مرجع خوبی خواهد بود برای نامه نویسی واقعی انگلیسی و بعد هم کلی آداب همراه اش.

با اینهمه کاغذ و مجله و نامه و مکتوبات مقام انگلستان در بازیافت در رده های پایین اروپا ست. این هم از عجایب است.

قضیه آب لندن هم برای خودش قضیه مهمه ای است. آب اش سرشار از املاح است. گچ دارد. برای همین اگر با آن چای درست کنی چای کدر می شود. برای چای مرغوب باید آب بطری استفاده کرد یا آب را فیلتر کرد. پارچ های مخصوص فیلتر آب فت و فراوان است. و البته بیزنسی است فروش آن و فیلترهایش.

از آب که بگذریم می رسیم به غذا. مهمترین وجه تمایز لیست خوراکی ها در اینجا این است که گیاهخوار بودن یا وجترین (vegetarian) بودن خیلی جدی است و شایع است. همینطور مساله خوراکی هایی که با کم چرب بودن (low-fat) مشخص می شوند. اینها یک گروه غذایی خاص خود را دارند. این نهضت تازه ای به نظر می رسد. بعد از آنهمه رسوایی سر گوشت گاو و جنون گاوی و غذای صنعتی و صنعت غذایی. 

و اما در ذهن انگلیسی و دنیای انگلیسی چه می گذرد؟

انگلیسی رویا ندارد! و رویاساز هم نیست. این را فیلم های انگلیسی بیش از همه نشان می دهد. واقعگرایی انگلیسی تحسین برانگیز است اما این نقص را جبران نمی کند که فرهنگی بی رویا ست. یا فرهنگی که رویاهایش ته کشیده است. دوره کهولت را می گذراند. این کهولت را می توان در خیلی چیزها یافت. از جمله در محافظه کاری اش!

در مقایسه آمریکایی ها سرشار از ایده و رویا و تخیلات عجیب و غریب اند. شاید این ویژگی تمدنهای بانشاطی است که از شایستگی های خود اطمینان کافی دارند و از اعتماد به نفس سرشارند.

ایرانیها چطورند؟ شاید زیاده از حد رویایی اند! روانشناسی مردمی حسرت کشیده که عقبماندگی خود را با آرزوها و رویاهایش جبران می کند. اما این کافی نیست. ایران برای تعقیب آرزوها سرزمینی است که مهاجرت را تشویق می کند.