زندگی آرام و مرگ بی شعار می خواهم

سالها پیش وقتی که تازه تصمیم گرفته بودیم در ایران بمانیم فکر می کردیم که از همتایان خارجی و یا فرنگ رفته خود فقط چیزهای اندکی کم داریم؛ یک هوای سالم که آلوده به سرب و هزار جور مواد بیماری زا ی دیگر نیست بعلاوه یک آسمان آبی و یک زندگی مرفه ؛ اندکی محیط علمی بزرگ و پرهیجان با رفت و آمد دانشمندان جورواجور؛ اندکی امکانات کتابخانه ای و مجلات و کامپیوتر و اینترنت؛ کمی آسایش خیال ؛ مقدار خیلی کمی امکان شرکت در کنفرانس های متنوع ؛ یک محیط زیبای دانشگاهی مثل آنها که در کتاب ها وصفشان را خوانده بودیم که در طبیعت غرق شده باشد و بتوانی برای الهام گرفتن ساعت ها در آن قدم بزنی و همین. خوب نداشتن همه اینها می ارزید به چیزی که ما می خواستیم.

آن موقع که جوان تر بودم و تازه دانشجوی دکتری شده بودم دوست داشتم کتابهای خاطرات و سرگذشت فیزیکدان های غربی را بخوانم؛ کتابهایی که معمولا در سالهای پایانی کار علمی نوشته شده و مملو بود ند از خاطرات گوناگون از کشف ها، ایده ها، آدم ها، مکان ها ، شهرها و کشورها و اغلب همراه آن نوع سرخوشی و سرزندگی طبیعی که در زندگی اروپایی ها و امریکایی ها دیده می شود. با خودم فکر می کردم که شاید بیشترین کاری که ما می توانیم انجام دهیم آن است که نشان دهیم که می توان در ایران ماند و بتدریج سنتی از کار علمی در حوزه علوم جدید را بوجود آورد که الهام بخش نسل های آینده دانشجویان باشد؛ طوری که دیگر آرزویشان نوشته مقاله در کیهان بچه ها نباشد. درس خواندن در شرایط سخت با امکانات خیلی کم ؛ زندگی و کار در هوای آلوده و ناپاک که هر روز به آهستگی و سماجت ؛ سموم اش را به بدن تو و خانواده ات تزریق می کند ؛ زندگی در شرایط روزانه ای که گرفتاری های فراوان روحی وجسمی اش هیچ فرصتی را برای برنامه ریزی و نظم کاری باقی نمی گذارد و مجبوری برای پیداکردن یک ساعت؛ فقط یک ساعت آرامش خیال که در گوشه ای بنشینی و محاسبه ای را انجام بدهی بجنگی ؛ به این هدف بزرگ می ارزید ولی امروز که صبح سرد بیست و چهار دی ماه سال 88 است و من خودم را برای رفتن به تشییع جنازه دوست دیرین و 25 ساله ام آماده می کنم احساس می کنم که ما برای این انتخاب بهای بسیار گزافی پرداخت کرده ایم.

آن موقع هرگز فکر نمی کردیم که سالها بعد در یک صبح سرد زمستان وقتی که مسعود تمامی این سختی ها و دشواری ها را پشت سر گذاشته است؛ وقتی که سالهای سال درس خوانده و درس داده و دیگر نوشتن مقاله در کیهان بچه ها که هیچ ؛ نوشتن مقاله در فیزیکال ریویو هم برایش خوشحالی به بار نمی آورد؛ و تازه می رود که در سالیان دراز پیش رو؛ ماحصل تجربیاتی را که با گذر از سالهای سخت از انقلاب و تعطیلی دانشگاه گرفته تا جنگ و ویرانی و بازسازی و بحران های پی درپی اندوخته است به دانشجویانش یاد بدهد؛ یک مامور بی رحم و خونسرد که در انتهای کوچه ایستاده است و او را نظاره می کند؛ می تواند تنها با فشار یک دکمه همه این سالهای گذشته و آینده را در یک لحظه برق آسا فشرده کند و آن را به بارانی از ساچمه ها ی مرگبار ؛ به یک مغز متلاشی شده روی کف حیاط ؛ و به جیغ بهت آلود همسر و فرزند تبدیل کند.

دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم ؛ همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت . دلم می خواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم ؛ دوستان نزدیکم و خانواده ام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند؛ آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ وافتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند. 

وحید کریمی پور
دانشکده فیزیک ؛ دانشگاه صنعتی شریف
24 بهمن ماه 
-----------------
 *بریده ای از یادداشت وحید کریمی پور در سوگ شهید مسعود علیمحمدی. برگرفته از وبلاگ احمد شیرزاد


[بايگانی سيبستانک]
 
 
ژورنالیسم ایرانی و اکتیویسم انقلابی  |:|   فیل های رسانه ای از نفس افتاده اند  |:|   متن پیشنهادی قانون اساسی جمهوری آینده ایران  |:|   تنها یادداشت بدردبخوری که پس از مرگ هانتینگتون به فارسی دیده ام  |:|   داستان زمانه و گسست ارتباط آن با مخاطب  |:|   گفتگوی من و بیلی با نویسنده سیبستان - نشر مجدد  |:|   فروش دستگاه های استراق سمع ده هزار تومانی و قطره خواب کردن زنان  |:|   فیلترینگ با 5 میلیارد تومان بودجه دوسال آینده اش کجا را هدف قرار داده است؟  |:|   هلندی های طرفدار قصاص  |:|   وقتی بسیچ شیرینی پخش می کند!  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
ملکوت غربی
سايت فيلم چرخ و فلک
نامه های عاشقانه يک پيامبر
مصحف با قرائت و امکان جستجو
شريعت عقلانی
در باره شریعت و عقلانیت
ايران و جامعه اطلاعاتی
کتابخانه فارسی آنلاين
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
باغ ايرانی
کاخ گلستان
آيدين آغداشلو
وبستان: رضا دقتی
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
سايت جامع پارتيان
ايران در سايت روزنامه گاردين
نمايه مجلات داخل ايران
راهنمای سايت های افغان
آينه افغانستان
الخليج العربی
Tehran Avenue
Wong Kar Wai
Thoughtland
Andrew Sullivan
HAWCA
International Crisis Group
Alan Sokal
Prospect Magazine
Counter Punch
New Yorker
Economist
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
Time photoessays
Best British Blogs
Kargah
Marge Casey
Fleurs du Mal
Forugh Farrokhzad


آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 
 
قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [19]
ما و آمريکا [30]
مانيفست ايرانی وبلاگ [39]
نقد و نظر [64]
همسايگان [12]
هويت ايرانی [27]
هویت ما ایرانی ها [16]
و مثلا شرح حال [28]
کلمات [19]
کارگاه نشانه شناسی [10]
گنجی و کلمات [13]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [40]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [38]
ايران [77]
ايرانشناخت [12]
اجتماعيات [58]
اروپا [38]
از خامه‌ ديگران [37]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [29]
دين [34]
دین جمهوری و دین استبداد [14]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [22]
رسانه [22]
زبان [16]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [62]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [24]
عکس [45]
 
 
February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 




February 9, 2010  
خمینی تصویر 30 سال پیش ما ست اما خامنه ای تصویر امروز ما نیست  
 
مساله این است که آقای خمینی لنین جمهوری اسلامی نمی شود آقای خامنه ای هم استالین نمی شود. تکرار داستانهای تمام شده فقط انبان خالی قصه گو را نشان می دهد.

توجه دستگاه رسانه ای آقای خامنه ای به رهبر انقلاب 57 توجه ریاکارانه ای است. اصولا از نظر ایشان منطقی جز بازی دادن خلق وجود ندارد. آقای خامنه ای خودش را در چنان قدرتی تصور می کند که فکر می کند الان وقت خلق کردن حقیت است.

حقیقت آقای خامنه ای لباسی است تا عریانی دستگاه امنیت را بپوشاند. این دستگاه رسواشده و بی آبرومانده که تتمه آبرویش را در ماههای پس از انتخابات از دست داد مانده بی پوشش. صدا و سیما و اتاق فکر آقا یکدفعه در کله شان جرقه زده که چرا نرویم سراغ رهبر فقید.

دویچه وله تیتر زده بود: اعتراض سید حسن خمینی به شاخص صدا و سیما (+). فکر کردم عجب تیتر درخشانی! واقعیت همین است. این برنامه بیش از آنکه گویای شخصیت آقای خمینی باشد گویای شخصیت صدا و سیما و آقای خامنه ای است. 

حقیقتی که آقا و اتاق فکرش می خواهند از دل حرفهای رهبر فقید درآورند منطق الدرم بلدرم و بزن تو گوش اش و بگیر و ببند است. کنه ماجرا این است که آقا هیچ معیاری برای توجیه خود نیافته است مگر همین حرفهای پراکنده آقای خمینی. به معنای دیگر دستگاه رهبری و بیت و صدا و سیما و سازمان فرهنگ و ارتباطات و وزارت ارشاد و سپاه و حوزه و نماینده عظیم الشان حضرت اش در کیهان و همه و همه با این همه خرج و هزینه و عرض و طول نتوانسته اند به اندازه یک جمله آقای خمینی تولید منطق و فکر و توجیه بنمایند. راست و حسینی.

من یاد اصرار آقای خامنه ای می افتم که می خواسته کتاب حبیب الله آشوری را از خود کند و مدعی بوده که این حرفهای ما بوده این برداشته به اسم خودش منتشر کرده و اسم درکرده. آقا از قدیم عقیم بوده است. برای همین هم آدمهایی دور و بر خودش جمع کرده که نه فکری دارند و نه هنری و نه ادب درسی نه ادب نفسی.

حالا جماعت همگی رفته اند پشت سر آقای خمینی موضع گرفته اند. که من آن ام که رستم بود پهلوان. و بعد از بیست سال تازه یادشان افتاده است که این آقا را می شود کنار آن آقا گذاشت اصلا. آقای خامنه ای اعتماد به نفسی پیدا کرده و عوامل دست به سینه هم حاضر شده اند و پیشنهاد داده اند که بله دفتر نشر آثار حضرت امام را تبدیل می کنیم به دفتر نشر آثار امام و مقام معظم (+). این یعنی اینکه بعد از بیست سال بالاخره یک جایی پیدا شد که دو رهبر کنار هم بنشینند و هم قد و اندازه شوند. من نمی دانم این مدح است که دست به سینه ها می کنند یا قدح. اما بی هیچ تردید نتیجه اش بی آبرویی بیشتر است.

آقای خمینی تا زمانی که بود مرجع علی الاطلاق بود و ولی فقیه بود و رهبر انقلاب بود و موسس بود. وقتی آمد یادتان بیاید که چطور آمد و وقتی که رفت چطور رفت. او رهبری بلامنازع بود. بودند افرادی و گروههایی که با او از در منازعه در آمدند. اما در مقابل قدرت نفوذ سیاسی و معنوی او آب شدند. آقای خمینی درست و غلط هر چه بود بود. اما تک بود نه تکراری. هوس تکرار او هوسی است که رندان در کله مقام معظم انداخته اند لابد تا پنهان بر او خنده زنند. آنهم بعد از بیست سال؟ 

اینکه آقای خامنه ای و دستگاه رسانه ای اش حالا یادشان افتاده که الدرم بلدرم های رهبر درگذشته را از صندوق بکشند بیرون و تکرار کنند کمی دیر نیست؟

خمینی هر چه بود تصویر واقعی ما بود. من در مقام دفاع از او نیستم. اما او همین بود. همین که امروز ما از دیدن بعضی رفتارهایش شرم می کنیم اما می توانیم درک کنیم که از ان زمان ما بزرگتر شده ایم. تغییر کرده ایم. به درک تازه ای رسیده ایم که چگونه می توانیم با فرزندان مان با جوانان مان با دختران مان با زنان مان با مخالفان مان و با جهان روبرو شویم. این شرم ما از سخنان تند و بی پروای آقای خمینی بسیار ارزشمند است. این نشان می دهد که ما رشد کرده ایم و می توانیم رهبری را که بی شبهه تقدیس اش می کردیم نقد کنیم و با او فاصله گذاری کنیم. برای ما زمانی خود خمینی حجت بود. اما امروز شاخص ها خود را داریم. شاخص هایی که با دست ساخته های سیمای استبداد نمی خواند.

ما پنهان نمی کنیم که به خمینی عشق ورزیده ایم. گفتم کافی است امدن او و رفتن او را به یاد آورید. اما گذشته از اینکه چهره او درست یا نادرست معرفی شده باشد این به معنای این نیست که با هر چه او گفته باشد و کرده باشد امروز هم موافق باشیم. او بدون شک مردی زیرک بود در سیاست و از همه فرصتهای خود برای تحکیم آنچه فکر می کرد درست است استفاده کرد. اما رهبر ما امروز کسانی اند که به آینده می نگرند و راه را برای مشارکت عمومی باز می کنند. رهبرانی که دست کم در یک خصلت با رهبر فقید مشترک اند و آن اینکه با مردم خود صداقت می ورزند و مردم ایشان را دوست دارند. ایشان اند که رهبری امروز و آینده ما را در درست دارند. فرق شاخص ما با شاخص استبداد این است که ما نمی خواهیم بر بیداد و نفرت بنیاد کنیم و گذشته را تکرار کنیم یا بر خطای پدران مان اصرار ورزیم. ما به گذشته باز نمی گردیم. دست مان پر است از ابداع و آینده را با هزاران ایده بدیع می سازیم.

خمینی بد یا خوب تصویر سی سال پیش ما ست. اما از آن زمان جامعه و جمعیت و جوانان عوض شده است و بارها و بارها نشان داده است که از دولت و مقامات و رهبران و گفتار رسمی جلوتر است. اکنون نیز مساله همین است. برای همین است که خمینی تصویر دیروز ما هست اما خامنه ای تصویر امروز ما نیست. ما رهبری می خواهیم که امروز و آینده ما را تصویر کند. و به دست آوردن آن یقینی است. بیهوده زحمت خود می دارید و ما را کشان کشان به گذشته می کشانید. سخن تازه بگویید اگر می توانید. تا هنوز فرصتی دارید.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
February 6, 2010  
دین جمهوری و فراماسون های ولایت  
 
اول اینکه سیدمجتبی به من نوشته است که می خواهد نظرش را در باره نواب که در نامه بعدی اش آمده بود منتشر کنم. این نظر اوست:

اولا اطلاعات شما درباره نواب صفوي محدودتر از آن است كه بتوانيد درباره او قضاوت صوابي كنيد. من نيز به رفتارهاي او انتقاد دارم، اما بسياري از ابعاد رفتارهاي اجتماعي و فرهنگي او براي شما آشكار نيست. متاسفانه بزرگنمايي اقدامات مسلحانه نواب صفوي مانع از آن شده كه جنبه‌هاي فكري و اجتماعي جنبش فداييان اسلام آشكار شود. به هر حال در اين باره يقين دارم حتي به اندازه ثلث اطلاعات من از افكار و رفتار وي آگاه نيستيد و قضاوت شما درباره‌اش، براي امثال من بهايي ندارد. چنانكه قضاوت من درباره رييس سابقتان نزد شما چنين خواهد بود.من از سابقه رييس بزرگتان در دايره المعارف آگاهم ، زيرا دو نفر از اعضاي حزب ملل اسلامي از خويشان ما هستند كه به همراه ايشان رنج زندان را تحمل كرده‌اند. اما بر اين باورم كه نواب افقي فراتر از بجنوردي داشت. نواب نه از سر خشم و احساس بلكه از سر شعور و شجاعت به ميدان آمد، اما فقدان راهنماي حكيم و خبير باعث شد ظرفيتش ناپرورده به هدر رود.  اگر شما نواب را در كتابها شناختيد من در لحظه لحظه زندگي پدرم او را مشاهده كردم. اگر چه پدرم برخلاف اكثر هواداران نواب به تحصيلات دانشگاهي روي آورد و حتي مسئول دفتر جبهه ملي در دانشگاه تهران بود، اما تا آخر بر مرام مقاومت و حماسه نواب باقي ماند. نواب بالقوه چون امام بود اما شكوفا نشد، بزرگترين امتياز امام بر نواب در همان تربيتي بود كه امام در حوزه‌هاي علميه از آن بهره‌مند شده بود، و بيش از همه از عارف كمّل آيت الحق شاه آبادي

طبعا من هم به او جواب داده ام که کوتاه اش می شود این:

من اصلا ادعایی ندارم که میزان دانش من در باره نواب به اندازه شما یا فرضا یک محقق تاریخ معاصر است. آنچه گفتم نیز مستند به مطالعه اصحاب تحقیق است. اما فرض کنیم شما در زمینه ای بیشتر از من یا مخاطب خود می دانید. این به شما خودبخود حجیت نمی بخشد. حجیت در کلام شما و نحوه بروز آن دانش و شیوه استدلال است. یعنی چه که چون من بیشتر می دانم شما حرف نزنید؟! من حرف می زنم با دانش کم خود و شما هم حرف بزنید با دانش بسیار خود. این میانه استدلال و برهان حاکم است. شما سه خدمت نواب را که من به آن خستو شوم یا شنونده منصف را قانع کند بازگویید و در ضمن توضیح دهید که چرا او در مقابل فقیه جامع الشرایط زمان خود نافرمانی کرد. و بعد هم این سخن شما چیست که بگویید افق نواب فراتر از بجنوردی بود اما خب راهنمای حکیم نداشت. کسی که به راهنمای حکیم قائل نبود کی می توانست از راهنمایی فرضی او چیزی بیاموزد تا هدر نرود؟ 

نکته های دیگر هم آمده است در این نامه ها و پاسخها که فکر می کنم نوعی تکرار است و بنابرین از انتشار آن چیزی عاید نمی شود چز اینکه احتمال گفتگو در این زمینه ها را بین من و دیگری یا سید و دیگران کم می کند. حال آنکه به هر حال ما متعهد به گفتگو هستیم. این  را نباید با تنش هایی که در قدم های اول پیش می آید خراب کرد. من این را به خود سید هم نوشته ام.

دوم اینکه دیدم ایماگر وبلاگستان در بحث من و سید مشارکت کرده و نکاتی را از دید خود و عمدتا در چالش با اطلاعات و دریافت های تاریخی طلبه پیرو نواب ما آورده است که بسیار مغتنم است: گفتگوی سیب و سید. به نظرم حرفهای سید را هر قدر بیشتر بشکافیم و نقاط ضعف اش را نشان دهیم هم برای او هم برای جنبش جمهوریخواهی فعلی مفید خواهد بود. مخالفان جمهوریخواهی تفکری شبیه به سید مجتبی دارند و اگر قانع شوند که شیوه استدلال شان مخدوش است چه بسا که دست از مخالفت بردارند یا دست کم از تحریک و تکفیر دست بشویند؛ کاری که سید در نامه ماقبل آخرش به آن دست زد و بر اساس قیاسی باطل تمام روشنفکران را در قلمرو کفر نشاند.

سوم اینکه شاید این روزها و قبل از اینکه اتفاقی بیفتد که از مسیر این بحث خارج شوم یکبار فشرده ای از آنچه در پنج پست پیش مطرح شده به دست دهم  تا مبانی ضدیت با جمهوریت روشنتر شود و مبانی دفاع ما در مقابل طرفداران حکومت اسلامی که به فراماسونهای جدید تبدیل شده اند و مخفیانه و محیلانه در قدرت بخشیدن به یاران خود فعال اند تابندگی و سادگی خود را نشان دهد. فراماسون های جدید تمام سعی خود را می کنند که چشمه صاف و جانبخش این حقیقت ساده را به گل بیالایند. ناچار باید از سادگی و شفافیت ان دفاع کرد و از ایشان نیز هر کس رو به شفافیت آورد استقبال کرد. یک نکته مهم در مورد قائلان به حکومت مطلقه ولی فقیه همین است که بی چهره اند. می خواهد سید مجتبی خامنه ای باشد یا سید مجتبی غیرخامنه ای. این رجال فرقه ای دارند که ایچ نمی خواهد زیر نورافکن منطق و استدلال و مواجهه با خلق قرار بگیرد. همین نشان می دهد که ایشان تا چه اندازه خائف اند از قلت خود. و از همین جا ست که بر منطق اکثریت می تازند. اینان اگر چنانکه به دروغ ادعا می کنند اکثریت «دهها میلیونی» داشتند چه غم داشتند؟ اما ندارند و چون ندارند راه مکر و دروغ و سند سازی و شبیه سازی و البته پرونده سازی می روند. این همه هنر دین استبداد است در مقابله با دین جمهوری.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
February 5, 2010  
میراث نواب صفوی با جمهوری قابل جمع نیست  
 

این بخش پنجم است و نمی دانم باید ادامه اش بدهم یا نه. گفتگوی من و سیدمجبتی پس از این هم ادامه یافته است اما به تلخی گرایید گرچه آخرش دستی به هم دادیم و هر یک به راه خود رفتیم. اما نفس این گفتگو برای من ارزشمند است. ما باید باید باید با هم صحبت کنیم. اینکه بعضی دوستان نا امیدند کاملا قابل فهم است. اما برای همان امیدکی که داریم و احتمال بازشدن باب تفاهمی که داریم باید صحبت کنیم. مشکل اصلی در منطق ذهنی است. گرچه همه منطق ها را نمی توان با گفتار و استدلال اوراق کرد و صاحب مغالطه را به اذعان واداشت اما همیشه جنگ قلمی بهتر است تا رو در رویی تن به تن. حتی اگر گفتگو مفید فایده ای که می خواهیم نباشد دست کم ما را هشیار می کند که برای طراحی آینده ایران با چه مشکلاتی روبرو هستیم. آنچه مجتبی در این جا فهرست می کند که عقاید خود را فرموله و خلاصه کرده باشد در واقع فهرست بخشی از مشکلاتی است که ما بزودی برای مدیریت آن باید فکر کرده باشیم: 

سلام مجدد آقاي جامي،

پاسخ من به سوال سر راست شما مثبت است. اما گمان مي‌كنم درباره مفاهيم واژه ها با يكديگر هم نظر نباشيم، لذا معلوم نيست تلقي شما مطابق با منظور واقعي بنده باشد. اگر هم نحوه بيان من به نظر شما طفره رفتن آمده از شما پوزش مي‌طلبم. اما به واقع در پي آن بودم كه حدود نظر خودم را بيان كرده باشم

خود شما نيزدرباره سوال ساده من جواب مفصل و مبهم داده‌ايد و مدعي شده‌ايد كه به ريزش پايگاه اجتماعي  نظام ولايي اذعان كرده ام. من درباره يك رخداد خارجي در صدر اسلام صحبت كردم و خواستم ببينم شما قبول داريد در آن زمان رفتار حكومت علوي توام با خشونت، نامقبول از سوي اكثريت جامعه اسلامي و منتهي به ريزش پايگاه اجتماعي بوده است؟ جواب اين سوال هم خيلي سرراست است
.

 اينكه شما مدعي شديد اميرالمومنين پس از پي‌گيري ديگر مسيرها  دست به مقابله خشن زد، با شما موافق نيستم. اميرالمومنين مهمترين خواسته ظاهري مخالفين را كه محاكمه قاتلين خليفه بود بي‌پاسخ گذاشت. اگر ايشان تن به اين خواسته مي‌داد و بعد اقدام به قتال مي‌نمود شايد مي‌توانستم ادعاي شما را بپذيرم. نتيجه تن ندادن امام(ع) به درخواست به ظاهر حق طلبانه اصحاب جمل ريخته شدن خون بيش از ده هزار نفر از مسلمين بود. توجيه شما براي اين رفتار چيست؟

نكته كليدي آن است كه اگر شما مرجعيت مطلق رفتار معصومين در تمامي عرصه‌ها اعم از عبادي و سياسي را بپذيريد به اين سادگي نمي‌توانيد درباره عدالت و فاسق بودن رهبر ايران حكم كنيد. اين مقدمه شما را در مسيري وارد مي‌كند كه  بررسي‌هاي گسترده و دقيق در سيره معصومين(ع) را لازم مي‌سازد. نتيجه اين بررسي‌ها البته مي‌تواند تاييد همين نظريه اول شما باشد، اما مقدمات و مبادي آن بالمره متفاوت خواهد بود.

من نمي‌دانم شما براي چه انقلاب كرديد، اما پدر مرحوم بنده كه از همرزمان نواب صفوي بودند و پس از آن در سال 43 به جرم نصب اطلاعيه امام در دانشگاه تهران بازداشت و زنداني شدند، مي‌گفت امام توانست آرماني فراتر از همه انتظارات را مطرح و محقق سازد. پس درباره اينكه براي چه انقلاب كرديم يك جانبه سخن نگوييد.

نمي‌دانم تلقي شما از ولايت مطلقه چيست، اما در اصطلاح فقهي اين معنا در برابر ولايت مقيده مطرح مي‌شود. برخي ولايت فقيه را تنها در امور خاصي كه از آن به حسبه تعبير مي‌شود معتبر مي‌دانند، ولي نظر امام خميني چيز ديگري بود. نامه ايشان به آقاي خامنه‌اي گوياي ابعاد اين ولايت مطلقه است و هيچ ربطي هم به استبداد ندارد. ايشان ولايت فقيه را مافوق تمامي احكام اوليه اسلام مي‌دانستند.

فكر مي‌كنم قضاوت‌هايي كه درباره مصداق‌هاي عيني هستند كمي موجب انحراف مسير بحث‌هاي نظري مي‌شود. اينكه تحقق ولايت مطلقه فقيه نيازمند كودتا بود و امثال اين ادعاهاي خودخوانده - بر اين الفاظ گزنده اصرار دارم - نمي‌تواند نشانگر قوت مدعاي نظري شما باشد.

براي اينكه خلاصه نظرم را بيان كرده باشم فهرست وار مطالبم را ارائه مي‌كنم:
1-
رفتار سياسي ائمه (ع) معيار اصلي شناسايي حلال و حرام افعال سياسي  همه ماست.
2-
امير المومنين پس از تصدي حكومت در مقابله با پيمان شكناني كه امنيت جامعه را تهديد مي‌كردند با خشونت رفتار كردند و در اين مسير ملاحظه جمعيت ايشان را نكردند. اين رفتار منجر به فرسايش اراده حاميان ايشان شد و پس از 5 سال در تجهيز مجدد سپاه براي دفع تهديد معاويه به مشكل رسيدند و اين وضعيت را براي امام مجتبي(ع) به ميراث گذاشتند.
3-
بنابر اين خشونت در برابر اكثريت و ريزش پايگاه اجتماعي دليل عدم حقانيت فعل حاكم اسلامي نيست.
4-
درباره وحشت نيز معتقدم وحشت اگر فضاي عمومي حاكم بر آحاد جامعه باشد خلاف رفتار و مشي سياسي ائمه(ع) است. اما چنانچه اين وحشت متوجه پيمان شكنان و هوادارنشان باشد مطمئن نيستم كه دليلي براي حرمت آن در دست باشد. بلكه شايد بتوان دلايلي بر خلاف آن اقامه كرد. نمونه اين دلايل آيه اي است كه منافقين ، بيمار دلان و شايعه پردازان را تهديد مي‌كند: «لو لم ينته المنافقون و الذين في قلوبهم مرض و المرجفون في المدينه لنغرينك بهم ثم لا يجاورونك الا قليلا ملعونين اينما ثقفوا و قتلوا تقتيلا...»

درباره تجربه هم موافقم كه برخي امور جز با تجربه شخصي حاصل نمي‌شود،  خداوند همه ما را از آنكه با تجربه عذاب الهي از غفلت بيدار شويم مصون دارد
.
با تشكر 
 
****
سید مجتبای عزیز

 اولا می خواهم اجازه بگیرم که این مباحث را عینا یا به صورت فشرده در سیبستان منتشر کنم. اگر خواهید با نام خودتان اگر نخواهید با نام مستعار. چون خوب است فایده بحث عمومی شود. فکر می کنم شما مواضع اصلی کسانی را که من افراطی می شمارم بیان کرده اید. خوب است مورد نقد و مداقه دیگران هم قرار گیرد یا اصلا بحثی در این باب باز شود بین چند وبلاگ نویس دیگر هم. به نظر من مشکل عمده این است که نظرات کسانی مثل من در میان شمایان نقد و بررسی نشده است و نظرات شما هم تا حد زیادی اصولا ناشناخته مانده است. وقتی چکش کاری شد بهتر می توان دریافت که صواب وناصواب چیست.

 از اینکه جمع بین حریت انسانی و بندگی خداوند را ممکن می دانید خوشحال ام چون موضع مهمی است که می تواند مشترکات را بیشتر کند. اما افزوده اید که مفاهیم برای من و شما یکسان نیست. سلمنا. من می گویم حریت یک ما به ازای اجتماعی و سیاسی هم دارد. شما بگویید که حریت اجتماعی و سیاسی را چگونه تعریف می کنید. چه کسی را صاحب حریت می دانید. و در این داستان موضع شما در باره مخالفان چیست و کدام مخالف است که باید با او سخن گفت و آزادی اش را محترم شمارد و کدام است که جایز است طرد و حبس و زجر و اعدام او.

 بیاییم بر سر تعبیر شما از صدر اسلام و اکثریت. این نوع ارجاعات هم بر پایه مفاهیمی است که پیدا ست من و شما بر سر آن همداستان نیستیم. پس باید تنقیح مناط کرد. من مشکل منطق شما را در این می بینم که مساله ای را وارد دعوای صدر اسلام می کنید که مساله امروز است. اکثریت داشتن امری امروزین است و ما قوانین خود را در جمهوری اسلامی از جمله بر همین اساس شکل داده ایم و می دهیم. شما نخست باید نشان دهید که داشتن یا نداشتن اکثریت در صدر اسلام اصولا معتبر شناخته می شده تا بعد بتوان حکمی بر این پایه را مورد بحث و نقد قرار داد. به نظر من منطق شما دچار اناکرونیسم یا ناهمزمانی است.

در باره رفتار امام هم چنین است. نخست باید دید چه راههایی در مقابل امام بوده است و او چرا جنگ را انتخاب کرده است. اگر شما به من بگویید امام تنها گزینه اش جنگ بود که دیگر انتخاب و عدم انتخاب او و بحث رعایت و عدم رعایت اکثریت لغو است بر فرض اعتبار این مفهوم در آن زمان. اما اگر انتخاب های امام متعدد بوده است معنای اش همین می شود که من عرض کردم. مگر اینکه شما مدعی شوید در مقابل امام هر راهی که بود به خشونت منتهی می شد. این را باید فکت بیاورید.

 و اما در باب مرجعیت مطلق معصوم. من در این سخن همان اعراض از پیمان جمهوریت نظام می بینم. عرض من این است که جمهوری اسلامی پیمانی است که ملت و دولت و رهبران با هم دارند. اگر فرض مطلق بودن رفتار معصوم را بگیریم آنگاه جمهوریت و اکثریت و پارلمان و مجمع مصلحت و این نهادها و پیمان ها همه لغو خواهد بود چون اصلا در زمان معصوم نمونه نداشته است.

من نمی گویم که معصوم مرجع مطلق هست یا نیست. این بحث را بعد از انعقاد پیمان سیاسی و اجتماعی به شکل جمهوری چنانکه حاکم شده بحثی انحرافی می دانم. به عبارت دیگر، مساله این است که اگر امروز همه مردم بیایند پشت ایده شما می توان رفراندوم تازه ای برگزار کرد و گفت از این پس مرجع مطلق ما معصوم است و این هم حکومت اسلامی و آن هم امیرالمومنین اش. اما مادامی که ما بر سر پیمان 31 سال پیش هستیم سخن شما فقط یک پیشنهاد است و نمی تواند مفسر ساختار سیاسی متفاوتی باشد که اکنون داریم. آنچه شما می گویید در بن خود درخواست ساختار سیاسی تازه ای است. من با نفس این درخواست مخالف نیستم اما تغییر محیلانه نظام جمهوری را به شیوه ای که دیگر جمهوریتی در آن نمانده باشد سخت از گوهر دین و دینداری و اخلاق سیاسی و تقوا دور می بینم. یعنی به نحوی پارادوکسیکال ادعای مرجعیت مطلق معصوم در ساختار سیاسی موجود به مطلق خروج از مرجعیت او می انجامد. این اندیشه اگر شفاف نباشد و خود را در قالب جمهوری خواهی عرضه کند به نوعی فرقه سری و فراماسونیگری اسلامی می انجامد. سر راست اش به نوعی تفکر دخمه ای

 در باره خدمتی که من به انقلاب کرده باشم پرسیدید. من به انقلاب معتقد بوده ام و به سهم خود کوشیده ام نوعی مکتب نوکلاسیک فکری را تقویت کنم. مکتبی که شباهتی به طالبان نداشته باشد و از دنیا گریزان نباشد و در آخرت غرق نباشد و به چهره رحمانی خداوند تکیه کند و به منابع فکری و اخلاقی و عرفانی ایران اسلامی احترام بگذارد و نمونه جامعه ای به وجود آورد که فخر جوامع مسلمان باشد. جامعه ای که در آن علم و دانشگاه محترم باشد و مردم از ریاکاری و دروغ ازاد باشند و به چاپلوسی و استبداد روی خوش نشان ندهند. کفر اعظم از نظر من خودباختگی است در انواع صورتهای ان که یکی از شایع ترین اش همین ادعاهای بی وجه دولت احمدی نژاد است. دولتی ناکارآمد در همه جهات اما خواهان مقبولیت جهانی. دولتی که می گوید به جهان اعتنا ندارد اما از بام تا شام نگران جهان است. دولتی که نمونه اعلای ریاکاری و دوگانگی و دوبینی است. دولتی که دورترین است از الگوی علوی و عمل به پیمان جمهوری و به سبب حمایت رهبری از آن یکی از شواهد اصلی در عدم کفایت آقای خامنه ای.

در آنچه من خدمات می شمارم خدمتی به نام نواب صفوی نوشته نیست. او را جوانی کم سواد می بینم که در مقابل تحولات جامعه خود تنها راهی که به نظرش می رسید ترور بود و حذف فیزیکی. او حتی حرمت مرجعی مانند آیت الله بروجردی را هم نداشت. نواب از کسانی است که نه تربیت دینی درستی داشتند و نه تربیت اجتماعی درستی. او تخم هایی را کاشته که امروز شازده هایی مثل شجونی و بادامچیان و دست اندر کاران فارس و کیهان آن را به مطامع سیاسی خود درو می کنند و ذخیره می کنند. اما بزرگانی مانند سیدکاظم بجنوردی راه درست را اندریافتند که از آن افراطیگری که ایشان را سالها به زندان نشاند به پایه ریزی فرهنگ در سازمان با عظمت دایره المعارف اسلامی رسیدند. جامعه امروز و آینده ایران نافی هر نوع نواب بازی است.

در باره وحشت هم از اینکه با ایده حکومت وحشت موافق نیستید خوشحال ام. اما آن میزان از وحشتی که از آیه بر می آید و مورد تایید شما ست به کار استقرار وحشت بر اساس الگوهای روسی و انقلاب فرهنگی چینی نمی اید و نمی تواند ارعاب میلیونها مردم را در طول یک دوره دراز سی ساله توجیه کند.

 توفیق رفیق تان
مهدی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
February 4, 2010  
جواز خشونت برای حفظ قدرت از دید طلبه ولایتی  
 
این بخش چهارم از رفت و برگشت یادداشت ها و نقدها و پاسخها بین من و طلبه ولایتی سید مجبتی قمی است. او نخست به ایراد من در باره اینکه ایمان و حریت با هم جمع می شود پاسخ می دهد و بعد وارد بحث مورد علاقه خود یعنی یافتن توجیه تاریخی از سیره برای اعمال خشونت با مردم می شود: 

سلام،

عرض كردم ارزش مطلق بندگي خداست، نگفتم حقيقت مطلق، بندگي خداست. اين ارزش ملاك حسن و قبح افعال ماست. اينكه خداوند رحمان و رحيم و عالم و قادر است ملاك ارزش گذاري رفتار ما نيست. اما اينكه خداوند الله است، به معناي موجود لايق پرستش، تعيين كننده است. دربرابر اين راي گروهي قائل به حسن و قبح ذاتي افعال هستند كه شايد معظم علماي شيعه بر اين باور باشند، اما من هنوز نتوانسته ام معناي روشني براي حسن و قبح ذاتي افعال بيابم. اگر هم قائل به حسن و قبح باشيم، باز هم گفته‌اند شكر منعم از مصاديق حسن و عدم اطاعت از منعم مصداق ظلم و قبيح است. اين بحث چندان زود به ثمر نمي‌رسد.

درباره سيره علوي، فقط خواستم بگويم صرف خشونت و جنگ و مخالفت با راي اكثريت دليل بر عدم صلاحيت نيست. همين را مي‌پذيريد؟ به اين پرسش با دقت پاسخ دهيد لطفا.

اين كه فقيه به صرف آنكه فقيه است حق اعمال خشونت ندارد، من هم مي‌پذيرم. ملاك هم بايد قوي باشد و قياس هم نبايد رهزن ما باشد. اما تمام نكته در همين جاست كه شما خودتان را براي شناختن موضوع و حكم آن شايسته تر از كسي مي‌دانيد كه منابع اخبارش به مراتب گسترده تر از شماست و در سيره سياسي ائمه(ع) از شاخص‌ترين افراد به شمار مي‌رود. حتي اگر هم شما اين دو مقدمه را نپذيريد، طبق امارات ظاهري و بر اساس فرآيند قانوني وي صاحب صلاحيت براي اين مهم شمرده شده است و اين دو موجب انقداح اين احتمال خواهد بود. من در پي آن بودم كه يقين و اطمينان شما درباره نامشروع بودن رفتار حاكميت را با القاء احتمال مخالف برطرف سازم. چون براي انسان قاطع هيچ دليلي نمي‌توان اقامه كرد. اگر شما قطع داشته باشيد كه الان روز است با هزار دليل و برهان هم از اين عقيده منصرف نمي‌شويد ابتدا بايد در اين قطع خودتان شك كنيد، تا راه براي اثبات عقيده مخالف فراهم آيد
.

 
مي‌خواهم به نحو موجبه جزييه اثبات كنم كه حكومت مي‌تواند با رفتارهاي خشونت باري مثل جنگ حتي با وجود جمعيت معترض فراوان از بقاي خود صيانت كند. اين رويه حتي تا سرحد از دست رفتن پايگاه اجتماعي آن حكومت هم مي‌تواند ادامه يابد. تمامي اين ادعا به نحو موجبه جزييه است. اگر اين ادعا را پذيرفته‌ايد مي‌توانيم مورد پس از اننتخابات را بيشتر مورد بررسي قرار دهيم. اين گزاره هيچ ربطي به شبيه سازي ندارد و بسياري از اشكالات شما به آن وارد نيست. اگر نپذيرفته ايد در آن مناقشه فرماييد تا در صورتي كه توانستم پاسخ بدهم.

برخي از مسايل در بحث نظري روشن نمي‌شود، مثل صحت يا تقلب در انتخابات و نبايد بر اساس آن حكم صادر كنيم چون جدلي الطرفين است. به نظر شما مسئله انتخابات ساده است و با دروغ گويي حاكميت شروع شده است، خوب اگر حكومت هم بگويد مسئله ساده است و با انكار صحت انتخابات به دنبال اجراي الگوي انقلاب رنگي بودند، نتيجه همين مي‌شود كه شما از آن بيزاريد. پس با ساده سازي موضوع نبايد حكم صادر كنيم. به نظر من مسئله انتخابات اصلا ساده نيست. افراد مختلف با انگيزه هاي گوناگون رفتارهاي مكملي را براي برهم زدن امنيت و وحدت ملي انجام داده‌اند. به نظر من قضيه به آن سادگي كه شما گفته‌ايد نيست
.

درباره ولايت فقيه هم با ورود لفظ مطلقه، قرائتي كه شما مي‌پسنديد كنار گذاشته شده و قرائت گسترده آن تثبيت شده است. اگر هم آن را نمي‌پسنديد فعلا از اركان قانون اساسي كشور ماست. البته من چندان به اينكه شما از سر دلسوزي براي نظام اسلامي نگران رفتارهاي حاكميت باشيد، باورمند نيستم. لذا جملات آخر شما تصنعي به نظرم آمد
.
موفق باشيد.

 پاسخ من به این دوست طلبه که فکر می کند حکومت ولو با از دست رفتن پایگاه اجتماعی حق دارد و می تواند که بایستد:

دوست عزیز،

سوال من در باره خداوند سرراست تر از این حرفها ست: آیا بین حریت نفس و فکر و بیان و بندگی خدا می توان جمع بست؟ جواب شما به نظرم نوعی طفره رفتن آمد.

در باره سیره علوی و سوال شما باید بگویم سیاست یک امر انضمامی است. پس باید ظرف واقعه را ملاحظه کرد. علی امام است و در ظرف زمانی خود ناچار به نبرد با دشمنان اش شده است. این راهی برای فیصله مسائل فیمابین او و مخالفان اش بوده است بر اساس تمام امکانات و ممکنات روز خود. اما امروز ممکن است راههای دیگر هم وجود داشته باشد. تا راههای موجود و ممکن طی نشده باشد نمی توان به طرح جنگ پرداخت. جنگ راه حل اخر است نه اول. صلاحیت یا عدم صلاحیت هم با جنگ و صلح نیست البته. اما در ظرف زمانی و جهانی ما امروزه اگر رهبری برخلاف اکثریت به جنگ رفت بزودی باید در پای کمیسیون های مختلف تحقیق و به طور علنی پاسخگو باشد. در عین حال هر رهبری باید وزن تصمیم خود را بسنجد. در ساختارهای مستقر سیاسی شما ممکن است بوش باشید و خطا کنید و کشور را با بحران بزرگ مالی هم روبرو سازید اما نظام فرونپاشد. در ساختارهای نامستقر و کم ثبات تر ممکن است حتی تصمیم بی ضررتر عواقب هولناک تری داشته باشد. مثل تقلب در یک انتخابات چه رسد به راه انداختن جنگ با مخالفان.

در باره جنگ و صلح یک نکته دیگر هم گفتنی است و آن نظام مبتنی بر وحشت است. اگر جنگ کردن حق باشد و علی از آن پشتیبانی کرده باشد تاسیس و اداره نظام وحشت بی گمان کار علوی نیست. اما در قرائت حاکم، ما به اصطلاح هم از توبره می خوریم هم از آخور. هم برای جنگیدن با مخالفان سراغ سیره علی می رویم و هم برای اداره کشور بر اساس ارعاب سراغ نیروهای ضدعلوی و ضداسلامی در روسیه و چین و ژرمانی. حال اسرائیل اش را کنار می گذارم. نمی توان آیین سرکوب را از این و آن نامسلمان گرفت و برای توجیه سرکوب به علی استناد کرد. چیزی این میانه نامیزان است. شما از جنگ دفاع کنید. از نظام مبتنی بر ارعاب هم می توانید دفاع کنید؟

و اما در باره شاخص بودن آقای خامنه ای در تشخیص مسایل دیگری هست. به نظرم مشکل اصلی نوع نگاه شما این است که رهبر را چون امام می بینید و تنها. این فردمحوری خود سرچشمه بسیاری از مشکلات است. ما انقلاب نکرده ایم که سرنوشت مان را به دست یک نفر بسپاریم. این نوع نظامات سیاسی را خود انقلاب اسلامی برانداخته پس چطور می توان از بازتولید آن دفاع کرد؟ من مشکلی نمی بینم که ارزشهای فردی و تخصصی آقای خامنه ای را تایید کنم اما هرگز او به تنهایی و هیچکس دیگر به تنهایی قادر به اداره مملکت بر اساس رای شخصی نیست. باشد هم قانون اساسی این را از او نخواسته است. اینکه آقای خامنه ای دولتی در کنار دولت و در عرض آن ایجاد کرده و دولت را فی الواقع کارگزار خود کرده اصلا منشا قانونی ندارد. اینکه او به هیچ جا و هیچکس پاسخگو نیست اصلا مبنای حقوقی و فقهی ندارد. اینکه او همیشه یکطرفه حرف می زند اصلا به عهد و زمانه ما مربوط نمی شود. و اینکه رئیس دولت او هم مثل او می خواهد با فراغ بال مجلس را دور بزند و به کسی پاسخ ندهد و من عندی رفتار کند و برنامه چهارم را زیر پا بگذارد و سند چشم انداز را نادیده بگیرد هم الگوی بسیار خطرناکی برای دولتداری از هر نوع است چه رسد به دولتداری ارزشمدار اسلامی و علوی.

من از شما می پذیرم که ولایت فقیه در قانون اساسی تجدیدنظر شده با قید مطلقه تصویب شده است. اما فکر می کنید در ذهن و بیان آقای خمینی یا حتی تصویب کنندگان، این مطلقه به معنای استبداد رای بوده است؟ به معنای سلطنت مطلقه بوده است؟ اگر نبوده که نبوده این شما هستید که باید روشن کنید مرز ولایت مطلقه با سلطنت مطلقه و استبدادی کجاست و چگونه در نظام مستقر فعلی رعایت می شود؟ چرا شما نگران استبداد نیستید؟

در باره انتخابات هم من سوال خود را مجدد تکرار می کنم: چرا یک انتخاب مجدد برای دستگاه سیاسی اینقدر سنگین است که کشور را برای ماهها به بحران بکشاند؟ چرا رئیس جمهوری که به رای 25 میلیونی مفتخر است باید از رفع شبهه نگران باشد؟ توجه دارید که اگر آقای احمدی نژاد با رای مجدد 25 میلیونی و بالاتر - که فرضا از ریزش هواداران موسوی به ادعای امثال کیهان حاصل می شود- انتخاب شود چه اتوریته سیاسی پیدا خواهد کرد؟ چرا نباید نظام به این انتخاب مجدد تن دهد تا زبان اعتراض را ببندد؟ چرا حاضر است جان مردم را بگیرد اما رای مردم را مجدد نگیرد؟ من یکبار بعد از تظاهرات «دهها میلیونی» 9 دی گفتم که ما مردم را در خیابان نمی شماریم. رای شان را در صندوق ها می شماریم. این کم هزینه ترین راه است.

واقعیت این است که شما هم اذعان کرده اید: گروه حاکم می خواهد ولو به قیمت از دست رفتن پایگاه اجتماعی اش رفتار غیراصولی خود را ادامه دهد. ولی به نظر من چون این پایگاه پیشاپیش از دست رفته و در همان دوره انتخابات دیگر وجود نداشته، نمی خواهد تن به انتخاباتی مجدد بدهد

 در واقع ولایت فقیه برای مطلقه شدن نیاز داشته است علیه انتخابات کودتا کند. انتخابات مطلقه شدن فقیه حاکم را مانع می شده است. برای همین باید درش را گل می گرفتند که گرفتند تا دیگر کسی هوس نکند از اردوی مخالفان به میدان بیاید. و دیگر مردمی که امثال خاتمی را می توانستد به صحنه بیاورند بروند بمیرند. برای همین است که اینهمه نخبگان سیاسی طرفدار آقا برای اولین بار در عمر انقلاب با وحدت مخالفت کرده اند و می کنند. برای آنها مخالفت با ولی فقیه مهم است نه با ولایت فقیه. آنها ولی فقیه را به مرحله امام معصوم رسانده اند. گیر ماجرا همین جا ست.

 در باره طعن تان به اینکه من دلسوز هستم یا نیستم چیزی نمی گویم. کار از دلسوزی ظاهرا گذشته باشد. نظام که شخص آقا باشد و انصار ایشان با این درونمایه از روش و منش راهی جز رفتن ندارد. این سخن من که دلسوز نیستم نیست. سخن کسانی مانند آیت الله منتظری است و شاگردان شاخص او. در دلسوزی آنها که شک نمی توانید کرد. اما من باب نصیحت گفته اند و می گویم. مگر هنوز امیدکی باشد. با اینکه سخت نا امیدم از شنیده شدن. بعضی دریافت ها فقط با تجربه ممکن است. تجربه ای که فرعون در نیل داشت. و پناه بر خدا از عاقبت سوء.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
February 3, 2010  
استناد به تاریخ علی یا قانون اساسی؟  
 
از اینجا به بعد بحث کمی داغ می شود و محل نزاع روشن تر می شود. سید مجتبی فکر می کند باور به خدا و استناد به سیره ائمه خاصه امام علی برای بحث از چگونگی سیاست ها کافی ست و من بحث ام این است که وقتی پیمانی به نام قانون اساسی منعقد شده است و نظامی بر پایه آن تشکیل شده است نمی توان به صدر اسلام برگشت و بر اساس تفسیر دلبخواهی از رفتار ائمه قانون اساسی را دور زد. این بخش سوم از گفتگوی ایمیلی من و این طلبه جوان است. او در آغاز جواب اش به یادداشت قبلی من که گفته بودم حریت نفس و بیان و فکر برای من اصل است باور به خدا را اصل می شمارد: 

سلام،

اول بگويم ارزش مطلق من كه هيچ قيدي ندارد، بندگي خداست. 
شايد اين نقطه افتراق بنيادين ما باشد. اما باز هم قبول دارم از جمله وظايف اصلي حاكميت كه در نظام ما مستقيما متوجه رهبري است، حفظ وحدت ملي است. رفتار رهبر نبايد منجر به تبعيض و تفرقه شود. اگر رفتارهاي رهبري به تشديد تنشها و افتراق جامعه بيانجامد در خوش بينانه ترين حالت ناشي از سوء مديريت وي خواهد بود. اين مبنا را عقل و وحي هر دو تاييد مي‌كنند. لذا به نظر بنده اگر تضادي كه در سطح عمومي جامعه پديدار شده ناشي از تصميم و تدبير رهبري باشد، بايد از اين سمت بركنار شود.

اما براي من تجربه روشن تاريخي وجود دارد كه امير المومنين(ع) پس از 25 سال كه جامعه اسلامي شاهد هيچ درگيري داخلي نبود، طي 5 سال حكومت اقدام به سه جنگ داخلي كرد و نتيج آن تا سالها گريبانگير جامعه اسلامي شد. اميرالمومني كسي بود كه در زمان رحلت نبي اكرم(ص) از حق الهي خودش محروم شده بود اما به جهت رعايت وحدت جامعه اسلامي از پي گيري حق خودش صرف نظر كرد. اما همين فرد پس از آنكه از مسير بدون خشونت به حق خود رسيد براي حفظ آن خشونت مشروع را به كار بست. در دو جنگ بزرگ آن حضرت (جمل و صفين) جماعت معترض كه همگي مسلمان بودند حداقل سه برابر يارانش بودند، اما اين اكثريت ايشان را مجاب به كناره گيري از حكومت نكرد. ايشان تا آنجا كه امكان حفظ حكومت بود ادامه داد و در انتها در شرايط به شهادت رسيد كه مردم ديگر حاضر به ياري فرزندش در برابر معاويه نبودند. اين الگوي سياست ورزي است كه رهبر جامعه ايران ملزم به رعايت آن است. اگر شما رفتار سياسي اميرالمونين را ضد بشري مي‌دانيد، راهي براي مفاهمه نمي‌ماند. اما اگر مرجعيت ايشان را بپذيريد بحث ها مي‌تواند ادامه پيدا كند.

به هر حال پذيرش سيره به عنوان يكي از منابع شناخت حق و باطل تاثيرات عميقي برجاي مي‌گذارد. شايد بگوييد حرفهاي من متناقض است و من به استناد سيره علوي در پي توجيه سوء مديريت رهبري هستم. اما گفتم كه از جمله وظائف حاكميت حفظ وحدت ملي است، اما اين تنها وظيفه حاكميت نيست. اگر حفظ اين وحدت در گرو باج دادن به قشر توانمند و تاثيرگذار باشد، خلاف عدالت است. از نظر بنده رفتارهاي پس از انتخابات مانند باج گيري بر سر گردنه بود. مقاومت نظام اگر چه پرهزينه بود، اما ناگزير مي‌نمايد. اين بحث كمي تحليل و تا حدودي تابع اطلاعات فردي است. شما لزوما نبايد تحليل مرا بپذيريد، اما اگر تصوير محتمل و موجهي براي رفتارهاي حاكميت وجود داشته باشد بايد دركنار حكم مبني بردم صلاحيت آقاي خامنه‌اي براي رهبري احتمال صلاحيت ايشان را منتفي ندانيد.
ولي مسئله بنيادي تر كه زيربناي انديشه من و تعارض آن با ديدگاه سياسي شماست، اصل ولايت فقيه است.
در پناه حق


این چند استناد و گزاره ای که مجبتی در متن خود آورده (و من آنها را برجسته کرده ام) بخوبی نشان از تفکری می دهد که پشتوانه برخورد با اکثریت است. من در پاسخ این دوست طلبه نوشتم: 

ممنون از روشنگری از موضع خود. 

اول اینکه من فردی خداباور هستم اما بین حریت و تمام اسماء حسنی و خداوند که تمام اسماء از او ست هیچ تنافری نمی بینم. به نظرم هر کس بگوید که به یکی از اسماء باور دارد مانند آن است که به خدا باور دارد. اینما تولو فثم وجه الله.

اما اینکه شما در مقابل قول من بر اعتقاد به حریت بگویید که شما به بندگی اعتقاد دارید مشکلی پدید می آورد که باید از آن به عنوان یک خداباور پرهیز کنید. شما طوری استدلال می کنید که مفهوم حریت نفس در مقابل بندگی خدا ست اگر اینطور باشد باید توضیح داد که چگونه خدا با حریت قابل جمع نیست.

در واقع مشکل دید شما این است که فورا مرزبندی می کند و در حصاری می رود که آن را بندگی خدا می پندارد. اما من فکر می کنم راه خدا علی الاصول راه جامع است و ناگزیر جامع نگر و فراگیر و باز است. مگر اینکه فکر کنیم من و شما از دو خدا صحبت می کنیم.

 دوم در باره حضرت علی و الگوبرداری و شناخت امام همچون علایم راه من با شما همدل ام. مشکل در جای دیگری است. من فکر می کنم اینکه علی به خشونت مشروع دست زده باشد مجوز هر نوع خشونت دولتی نیست و صرف مسلمان بودن و فقیه بودن هم کفایت نمی کند. ملاک باید اقوی باشد از یک قیاس ساده که در آن موارد افتراق بیش از اشتراک است. راست اش این است که بین این دو دوره اشتراک فقط در نام علی است نه بیش. این نباید رهزنی کند که این علی آن علی است.

بنابرین من می پذیرم که ملاک سیره نبوی و علوی و امامان معتبر است اما در تطبیق آن با شرایط جاری ایران هزار مشکل می بینم.

نکته اساسی دیگر این است که صرف وجود جنگ در سیره مشروعیت بخش هر نوع جنگی نیست و حمایت کننده جنگ طلبی هم نیست. حاکمیت باید تمام تلاش خود را بکند تا از برخورد فیزیکی و جنگ پرهیز کند. کسی از جنگ نمی ترسد. اما نباید به استقبال اش رفت یا منطق سیاسی را به وعده جنگ کوتاه کرد. وانگهی چطور می شود که در دادن یک فتوای ساده فقیه جامع الشرایط هزار جور احتیاط می کند اما در مساله ای به بزرگی و ویرانگری جنگ داخلی که با دماء مسلمین سر و کار دارد باید بی هر نوع احتیاطی زبانها و قلمها را رها کرد و راه عملی شدن آن را پیمود؟

 دیگر مساله محوری مساله شرط و پیمان در حکومت است. نوع پیمانی که با حاکم می بندید است که محوریت دارد. ما بر اساس قانون اساسی رفتار می کنیم و نه بر اساس تفسیرهای تاریخی از سیره علوی. ما حق داریم که از حاکمان بخواهیم که پیمانی را که بسته اند رعایت کنند و آنها نمی توانند بعد از اینکه روی کار آمدند ناگهان و به صورت جهشی به آغاز اسلام برگردند و فقط از یک سیره تاریخی به رای خود پیروی کنند و قانون اساسی را تعطیل کنند.

پیمانی که ما بسته ایم به اکثریت مشروعیت می دهد. بنابرین نمی توان بعد از این پیمان ناگهان زیر میز زد و گفت چون علی به اکثریت گردن ننهاد من هم گردن نمی گذارم. حتی اگر تفسیر و تعبیر تاریخ و سیره علوی مبنی بر رد اکثریت درست باشد که در آن تردید هست نافی پیمان امروز با رهبران نمی شود.

من رفتار علوی را ضدبشری نمی دانم. این حرف من نیست. اما نمی توان رفتاری ضدبشری پیشه کرد یا رفتاری که بخش بزرگی از جامعه آن را ضدبشری می دانند و آن را به علی منتسب کرد و از علی برای آن مشروعیت گرفت. این نگاه بسیار ابزاری است.

بنابرین من مرجعیت سیره را نفی نمی کنم اما شما را ارجاع می دهم به این حقیقت ساده که تاریخ همیشه در تفسیر ما ست که وجود دارد. بنابرین خطر رها کردن وضع امروز و نیازها و خواستهای امروز به دلیل یک شاهد تاریخی عین سقوط به وضع عدم مرجعیت و بی ملاکی است. یک نگاه گذرا به شیوه خوانش ما از تاریخ در سالهای منتهی به انقلاب نشان می دهد که چطور یک خوانش معین می تواند ظرف دو سه دهه اوراق شود و نامعتبر یا دست کم دگرگون شود. شما که می گویید باید احتمال هر دو سویه داد این احتمال را هم بدهید که ممکن است روش بحث تاریخی شما مصاب نباشد. بعلاوه حضور قرائتهای گوناگون از صدر اسلام حتی در میان شیعه و حتی در همان حوزه قم - از مدرسی و حکیمی تا حائری یزدی - باید دست کم ما را در دست و دلبازی در مراجعه به تاریخ محتاط کند. ما تا ملاک امروزین نداشته باشیم درکی از تاریخ هم نخواهیم داشت. شبیه سازی وضع امروز به دوره خاصی از تاریخ خطری مهلک است برای هر نوع سیاست ورزی خردورانه و خداپسندانه.

 در باره انتخابات هم مساله ساده است. حکومت به مردم دروغ گفت و خلاف امانت و پیمان رفتار کرد. یا دست کم این درک عمومی از رفتار حکومت است. اینکه شما فکر کنید مردم همه بر خطا می روند و به دروغ فکر می کنند حکومت در رای ایشان دست برده عین استبداد رای و صغیر شمردن مردم است. به جای این هزینه های گزاف راه ساده برگزاری مجدد یک انتخاب اطمینان بخش است. اینکه چرا حاکمیت در عین اطمینان ظاهری از رای 25 میلیونی خود حاضر به یک انتخابات مجدد نیست خود سوالی بی جواب است.

 در باره ولایت فقیه هم اعتقاد من به ولایت حداقلی است همان که در آرای اخیر آیت الله منتظری دیده ایم. البته اگر این مسیر که کشور می رود جایی برای ادامه این مدل از حکومت بگذارد. اینکه باید تا آخر این راه ویرانگر رفت و چشم انداز یک آینده اسلامی و امروزی را نابود کرد بزرگترین خطایی است که ولی فقیه امروز انجام می دهد.

برای خواندن بخش های قبلی:
بخش دوم:  من چندان طلبه متحجری نیستم
بخش اول: گفتگو با یک طلبه طرفدار حکومت اسلامی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست