title ۱۹۹۹ سال آخر قرن -۴

شنبه ۱۴ نوامبر

به مناسبت پنجاه سالگی پرنس چارلز ولیعهد انگلستان (که پرنس ویلز خوانده می شود) جشنی برپا ست و تلویزیون کانال ۳ (آی.تی.وی) نشان می دهد. شخصیت چارلز و نحوه برگزاری جشن و کمدین های انگلیسی که ظاهرا جزء لایتجزای هر جشنی اند جالب است. انگلیسی ها خیلی به آنچه حس شوخ طبعی خود می نامند (sense of humer) می نازند. احتمالا شوخ طبعی ایرانی را نمی شناسند! برای من از همه جالبتر پاواروتتی است که آهنگ مشهور تولدت مبارک (happy birth day to you) را با همان مضمون و آهنگ اما به زبان ایتالیایی می خواند. – از راه دور پیامی برای چارلز فرستاده که پخش می کنند. شاید هم این تنها قسمتی است که من ایرانی مهاجر با آن ارتباط برقرار می کنم! اما این قسمت اش هم برایم جالب است که از میان خواننده های بسیاری که در مجلس می خوانند یکی می خواند:

We all love madness cos we understand we’ll fade away

به رابطه دیوانگی و مرگ فکر می کنم. فرصت دیوانگی تنگ است! و رابطه دیوانگی و جاودانگی. تا دیوانه نشوی از مرگ رهیدن ممکن نیست. جاودانه شدن هم.

بعد به این منتقل می شوم که ما بیخود می گوییم که موسیقی غربی فقط جیغ بنفش است. حرف حساب هم دارد و مثل همه جنبه های دیگر غرب از ابعاد مختلف فرهنگ حکایت می کند و همه گروههای اجتماعی جوان بخصوص با طرز فکرهای مختلف در آن راه دارند.

ساعتی بعد کانال ۲ یا بی بی سی ۲ فیلم بلند مستندی پخش می کند در باره گروگان گرفتن آمریکایی ها در تهران در سال ۱۹۷۹/ آبان ۱۳۵۸. فیلمی که در آن عبدی و اصغرزاده و خوئینی ها و و ابتکار و بنی صدر در کنار بسیاری دیگر از آن روزها صحبت می کنند. با خود فکر می کنم ما هیچگاه نخواهیم دانست که چقدر آمریکایی ها در آن سالها به شکلی ملی بازگشت گروگانها را آرزو می کردند. تصویر آن روبان های زردی که به درخت ها می بستند به یادم خواهد ماند.

به کدام طرف باید حق داد؟ آن سالها را به یاد می آورم و اینکه آمریکا به ایران صدمات بسیار رساند و همزمان به این فکر می کنم که ما خود در موقع گروگان گرفته شدن دیپلمات های ایرانی در مزار شریف به دست طالبان چه حالی داشتیم. یکی از گروگانها می گوید ما وسیله شدیم تا آمریکا دوباره هویت آمریکایی خود را بازیابد.

نوامبر – یکی از روزها (یادداشت نشده)

هر روز باید از مترو استفاده کنم. نام ایستگاههای مترو یا قطار زیرزمینی یا به کوتاهی “زیرزمینی” (underground) از اولین چیزهایی است که طبعا می شنوی و برایت مکرر می شود – می شنوی چون مدام قبل از هر ایستگاه نام آن اعلام می شود. یکی از خاطرات به یاد ماندنی من عبور متروی قرمز یا خط مرکزی (central line) از ایستگاههای میانه شهر است. وقتی در آن چند ماه اول در بومن هاوس (Beaumont House) در نزدیکی هایدپارک زندگی می کردم که خوابگاه موقت همکاران تازه بی بی سی بود.

در این رفت و آمدها به این فکر می کنم که این نام ها چقدر ایرانی است! در واقع منطق نامگذاری خیلی شبیه است. این شده است برایم سرگرمی که روابط را پیدا کنم و اسامی مشابه را. نتیجه بعد از چند وقت فکر و یادداشت و تاملات عمیقه این است:

گرین پارک – پارک سبز مثل پارک ملت

پیکادلی سیرکس – میدان پیکادلی مثل میدان ولی عصر

کاون گاردن – باغ کاون که قبلا سبزی فروشی و بساط بازار میوه بوده مثل سبزه میدان

راسل اسکوئر – میدان برتراند راسل مثل خیابان میرداماد و ملاصدرا

آرسنال – یعنی زرادخانه اسم اش را از کارخانه اسلحه سازی گرفته مثل ضرابخانه

آرنوس گرو – چقدر فکر کردم این گرو (grove) چه می شود. می شود آبادی. آرنولدآباد. ما هم که زیاد داریم: سلطنت آباد، ملک آباد در مشهد. یا جمشیدیه و صادقیه.  مثل اینکه بگوییم آرنولدیه!

ساوت گیت – یعنی دروازه جنوبی. این هم که فراوان داریم. مثل دروازه شمیران و دروازه دولت. منتها جهات برای ما جور دیگری بوده است: پایین خیابان یعنی خیابانی که طرف پای حضرت است. در مشهد. بالا خیابان. اینجا هم دارند: های استریت. همان بالاخیابان است.

اوک وود – به معنای پارک بلوط. مثل پارک جنگلی.

اکتون تاون – یعنی شهرک اکتون. این هم فراوان است: شهرک اکباتان و شهرک غرب و شهرک ژاندارمری

نایتز بریج – یعنی پل شوالیه ها. مثل میدان حر و خیابان پاسداران و فدائیان اسلام. پل سیدخندان (منهای رودخانه اش!)

title روز سیاه روزنامه نگاری ایرانی

امروز ۱۸ اسفند است. سال پیش در چنین روزی یکی از بزرگترین عملیات های روانی علیه رسانه های فارسی و مخاطبان آنها رقم خورد. روزنامه اعتماد در تیتر اصلی خود به مرجان شیخ الاسلامی اتهام سنگینی وارد کرد و به خاطر اینکه او همسر مهدی خلجی بود به آن نام خلجی گیت داد و اینطور وانمود کرد که گویا خانم شیخ الاسلامی مبالغی میلیاردی اختلاس کرده و با مهدی خلجی شریک شده است. تیتر و مطلب کاملا سفارشی بود و افسران جنگ نرم ولایی می خواستند با یک تیر چند نشان بزنند و زدند. پروژه ای که روزنامه اعتماد آغازگر آن بود یکی از موفق ترین عملیات های روانی جمهوری اسلامی بود.

آتش تهیه این عملیات را یک روز قبل روی شبکه های اجتماعی ریخته بودند و پس از بزرگ نمایی روزنامه اعتماد حدود دو ماه جنگ روانی ادامه پیدا کرد و هر کس سری و سری با جمهوری اسلامی داشت وارد بازی شد و به تقویت جبهه ولایی کوشید. هر کدام هم که وارد شدند اتهامی بزرگ وارد کردند. علی علیزاده از جابجایی ۱۰۰ میلیون دلار از ترکیه به واشنگتن خبر می داد. یک نهاد مشکوک ایرانی در کانادا دادنامه علیه مرجان شیخ الاسلامی تهیه می کرد و او را به اتهام واهی اختلاس ۶ میلیارد دلاری قابل تعقیب می دانست و به دامن مقامات قضایی کانادا آویخت. یک روزنامه نگار مشکوک دیگر هم مدعی شد که اصلا خبر دارد که همین حالا هم شیخ الاسلامی در ترکیه ۱۰۰ هزار دلار پول در حساب اش هست.

در این میان، فرشگرد به عنوان یکی از بی اصل و اصول ترین و فاشیست ترین گروه برانداز جانب ولایت را گرفت و با پز براندازانه و حق به جانب که گویی هیچ رابطه ای بین ما و ولایت نیست به لجن پراکنی علیه شیخ الاسلامی و خلجی مشغول شد. و جو سنگینی درست کرد که معلوم می کرد درسهایی را که از حزب توده و اقمارش آموخته خوب بلد شده است. اما این جو سنگین یک دوره سیاه برای رسانه های فارسی خارج از ایران درست کرد که با بایکوت مهدی خلجی همراه بود. یعنی یکی از شاخص ترین چهره های رسانه ای که هر جا که بحث آمریکا و ایران بود دعوت می شد اما یکباره به چهره منفی تبدیل شد. برخی رسانه ها دعوت هایشان را از او برای شرکت در برنامه هایشان پس گرفتند. دیگران مقالات او را نپذیرفتند. شماری از فرشگردیان و دیگران حتی به انستیتو واشنگتن نامه نوشتند و علیه او به لجن پراکنی پرداختند تا شاید انستیتو وادهد و عذر مهدی خلجی را بخواهد. همه این همدستان و مبارزان راه حق و عدالت -که نه پیش از این از آنها صدایی در مبارزه با فساد برخاسته بود و نه پس از آن صدایی برخاست- یکباره هم پلیس شده بودند و هم ضابط قضایی و هم قاضی و هم زندانبان و هم می خواستند حکم اعدام اجرا کنند.

طی دو سه ماه رسانه های فارسی خارج از کشور تریبون جنگ نرم جمهوری اسلامی شدند و حقد و کینه ها و حسادت ها و دسیسه چینی ها و فشارهای آشکار و نهان هم کمک کرد تا روزنامه نگاران ایرانی یک صفر سیاه بزرگ در کارنامه خود به جای بگذارند.

یک سال گذشته است و گویی خلجی گیت در فضا گم شده است. نه روزنامه اعتماد یادش می آید نه حتی دادگاهی که با آن سروصدا شروع شد به جایی رسیده است. در این میان البته اذیت و آزار برادران گمنام برای خانواده و نزدیکان شیخ الاسلامی و خلجی ادامه یافته است. اما هیچ در هیچ. پرونده ای که بزرگترین نامهای پتروشیمی ایران که صنعت دوم پس از نفت است در آن ردیف شده بود تقلیل یافت به دو نفر که هر دو در خارج از ایران بودند و یکی از آنها اصولا هیچ ربطی با پتروشیمی نداشت و دیگری هم سابقه و پرونده ای که قابل پیگیری قضایی باشد نداشت. کسی از آن روزنامه نگاران که به هدایت تهران در رسانه های فارسی نوشتند یا در شبکه های اجتماعی داد و بیداد کردند تا امروز نپرسیده است که سرنوشت این پرونده چه شد؟ کدام فساد دانه درشت در آن کشف و محاکمه شد و پول به غارت رفته به کیسه ملت برگشت؟ و چرا همه افراد مهم آن پرونده در سایه جنجال خلجی گیت -که یک هاکس کامل خبری بود- پنهان شدند و از دادگاه خبری در نیامد؟

هدف چه بود؟ چه کسی باور می کند که دولت مافیایی ولایت حاکم با فساد مبارزه می کند؟ ولایتی که در انتخابات استصوابی اش برخی از فاسدترین افراد را تایید کرد تا به مجلس وارد شوند با کدام فساد و فاسد می خواهد مبارزه کند؟ جز این است که هدف بی آبرو کردن افراد معینی است که با انگیزه های سیاسی سراغ شان می روند؟ آیا هیچ و پوچ بودن خلجی گیت نشان نمی دهد که در ولایت هر جا هیاهو بیشتر است گرد و خاکی است برای رسیدن به اهدافی دیگر؟

چرا هیچ روزنامه نگاری متوجه نشد که خلجی گیت پوشش چیز دیگری است؟ چرا نقاب ظاهرالصلاح این پروژه امنیتی را نتوانست کنار بزند و کشف کند پشت داستان چه بوده است؟ آنها که آن روزها گریبان می دریدند چرا بعد غیرت ملی و میهنی و مبارزه با فسادشان خاموش شد؟

خلجی گیت نشان داد چه آسان می شود بر اذهان چیره شد. نشان داد که برادران ولایی چقدر در کار جنگ روانی مهارت پیدا کرده اند. درست است که این چیرگی بر اذهان موقت است و این مهارت گرهی از کار فروبسته ولایت نمی گشاید. اما چرا هیچ کسی نتوانست از این دام برهد و داستان را درست وارسی کند و به حاق آن برسد و دست کم نشان دهد که هیچ چیزی در این پرونده نیست که بتوان به آن شاهد و مدرک و سند اطلاق کرد؟ یا دست کم بپرسد ما روزنامه نگار جماعت یا کنشگر جماعت چرا بی سند و مدرک اینقدر سریع در این پرونده به حکم رسیدیم؟ یک سال است دادگاه به حکم نرسیده چرا ما دوروزه به حکم رسیدیم؟ چه ایرادی در کار ما بود که چنین شتابزده اسیر تبلیغات ولایی شدیم؟

روز ۱۸ اسفند روز سیاهی در روزنامه نگاری ایرانی است. متاسفانه روزنامه نگاری ایرانی روزهای سیاه کم نداشته است. چه در دوران ستایش استالین در دهه بیست و چه در دوران مصدق کوبی در اوایل دهه سی و چه در عصر تبلیغ سکس و شهوت و مخدر و مخدرات پس از آن و چه در دوران پرونده سازی برای روشنفکران در دهه چهل و چه در دوران سیاه دهه شصت و روشنفکرکشی دهه هفتاد و جنگ روانی بزرگ دهه هشتاد بر سر حق مسلم هسته ای و ستیز و سرکوب سبزها در دهه پس از آن. اما آنچه در روز ۱۸ اسفند ۱۳۹۷ روی داد از بسیاری جهات تازگی دارد و نوبری است در هدایت افکار عمومی با مقاصد خاص سیاسی. یعنی زدن و حذف و ترور کسانی در خارج از کشور از طریق عملیات روانی در داخل. اما این روز سیاه تنها به روزنامه اعتماد اختصاص ندارد. روز سیاه تمام روزنامه هایی است که خلجی گیت را بفرموده دنبال کردند، مرجان شیخ الاسلامی را متهم داشتند، متهمان دیگر را فراموش کردند و مبارزه با فساد را به نمایشی تمام عیار و پوچ تبدیل کردند. روز سیاه تمام روزنامه نگاران رسانه های فارسی خارج از ایران است که آگاه یا ناآگاه خط ولایی را از داخل کشور گرفتند و توسعه دادند. روز سیاه تمام کنشگرانی است که دانسته و ندانسته در هجوم به خلجی و شیخ الاسلامی همدست شدند. روز ۱۸ اسفند روز سیاه روزنامه نگاری داخل کشور است. روز سیاه روزنامه نگاری خارج از کشور است. روز سیاه کنشگران و لشکر آنلاین آنها ست. روز سیاه توئیتر فارسی است. روز سیاهی است که در آن همه اینها با ولایت جائر همدست شدند و به لینچ کردن و ترور شخصیت یکی از درخشان ترین چهره های خارج از کشور پرداختند بی جرم و بی جنایت، از روی سوءظن صرف و به خاطر کینه های بادکرده قدیمی.

روز ۱۸ اسفند تنها روز سیاه روزنامه نگاری ما نیست. روز سیاه اخلاق عمومی ما هم هست. روزی است که نشان داد چه آسان می شود مردم را به دنبال خود کشاند و کمتر کسی آری کمتر کسی ممکن است متعرض ما بشود. طرف حق را جستجو کند. گوش به جنجال نسپارد. و راه را از بیراهه تشخیص دهد. روز ۱۸ اسفند روز پیروزی روانی ولایت بر همه ما ست. من صدای قهقهه ولایت را پس از این پیروزی می شنوم. اما سوال بزرگ و سنگین که نفس را حبس می کند این است که چرا هیچ کسی در رسانه های خارج از ایران متوجه نشد که زیر این کاسه نیم کاسه ها ست؟ داخل کشور آزادی نیست. مهار رسانه ها را کشیده اند. روزنامه به اصطلاح اصلاح طلب هم باشد باید سواری دهد به برادران. چرا در بیرون سواری دادید؟

روز ۱۸ اسفند روز آغاز عملیات روانی جمهوری اسلامی برای هدایت رسانه های خارج از کشور از تهران بود. و موفقیتی بی نظیر کسب کرد. چه کسی دیگر می تواند به رسانه های خارج از کشور اعتماد کند؟

title دن آرام

آماده شدن برای مرگ یکی از بزرگترین فضیلت ها در زندگی آدمهای سنتی است. آدمهایی که به عرف تربیت می شوند نه با ایدئولوژی. این شب های سوگ و غریبی که در حقیقت شام غریبان همین است با شهزاده نشستیم دن آرام را تماشا کردیم. بخش هایی از آنچه سالهای دور ساخته شده است ولی اصلا مجموعه بزرگ ۱۵ قسمتی جدیدی که در سال ۲۰۱۵ ساخته اند. نخست می خواستم کشف کنم چرا این رمان را خامنه ای توصیه کرده است. خیلی اهمیتی نداشت برایم که داستان را دنبال کنم. اما بتدریج سوال اول پوشیده شد و خود داستان برایم اهمیت پیدا کرد. رمان را با همه غوغایش در سالهای انقلاب نخواندم. تبلیغاتی بودن اش مرا رم می داد. اما این شب ها تقدیر این بود که با دن آرام بگذرد که قصه مرگ است و عشق. و برای من تصویری ماندگار شد از آمادگی برای مرگ. منظورم آن صحنه ای است که مادر بعد از همه آن ستم ها که دید و عزیزانی که از دست داد و دخترش را خواه ناخواه به عقد قاتل پسرش درآورد، بقچه ای را که برای بعد از مرگ اش آماده کرده از صندوق در می آورد نگاهی به آن می اندازد و می رود روی تخت دراز می کشد و می میرد. مرگی صوفیانه. مرگی که آدم را یاد آن درویش بی چیز می اندازد که به عطار گفت تو چگونه می میری که به کس کمک نکنی و عطار گفت تو چگونه می میری؟ گفت اینطور! و کاسه زیر سر گذاشت و دراز کشید و مرد. و این عطار را دچار انقلاب روحی کرد و عطاری شد که می شناسیم. یاد پدربزرگ ام افتادم که وقتی مرد در بقچه ای همانند کفن اش را گذاشته بود و پول کافی برای کفن و دفن. و یاد مادرجان که مدتها بود آماده مرگ بود. بهترین مرگ مرگی است که برایش آماده شده باشی. بهترین زندگی آن زندگی است که از مرگ غافل نباشی. غفلت است که ما را ستمگر می کند. زورگو می کند. به توهم اینکه جاودانی هستیم و نمی میریم دچار می کند. و باعث می شود حد خود را از یاد ببریم و در همه چیز از حد بگذرانیم و ادعای خدایی کنیم. یاد مرگ و آمادگی برای مرگ است که فانی بودن ما را به یاد می آورد و مراقب ایم که این دو روزه دنیا را به ظلم و اجحاف و محروم ساختن دیگران از آنچه شایسته آن اند نگذرانیم. یاد مرگ ما را فروتن می سازد. و این از بهترین تربیت های سنت است. سنت مذهبی یا عرفی. مسیحی یا مسلمانی. به هر آیین که باشیم و نباشیم فانی هستیم و یاد از اینکه رفتنی هستیم ما را خاضع می کند. از سرکشی و ستم دور می دارد. دن آرام مادر بود. جهان دید و زندگی کرد و خدمت کرد و آرام گذشت.

title آن یار کزو خانه ما جای پری بود

کاروان شهید رفت از پیش
وان ما رفته گیر و می اندیش

مادرم بی بی گل یزدان پناهی از جهان گذشت. یک دو سه هفته بستری بود و جان به جان آفرین تسلیم کرد و رفت. سبک رفت. این اواخر هر وقت با او صحبت کردم خندان بود. شاد بود. سرحال بود. کمی از ناراحتی ها و دردهای جسمی اش می گفت اما گله نداشت. زندگی کرد. خوب زندگی کرد. باعزت زندگی کرد. زنی باجبروت بود. من فرزند بزرگش بودم و دو برادر دیگر و دو خواهر دارم. محصول زندگی اش پنج زندگی دیگر بود که هر کدام حالا شاخه های پرباری اند با فرزندان و عروس و دامادها. بزرگ ما بود. بزرگ خانواده ما بود. همه به او نگاه می کردند. به قول خاله جان محور خانواده بود. همه را دور هم جمع می کرد. مرجعی بود برای حل و عقد. حالا رفته است پیش پدرم. پیش دخترم. پیش برادرزاده ام. پیش پدربزرگ و مادربزرگ ام. پیش پدربزرگ و مادربزرگ خودش. پیش آن لوطی باصفا آقای خادمی. پیش دایی جوادآقا که آنقدر دوست اش داشت. دایی جواد آقا هم همین سالهای نزدیک رفته بود. می گفت دایی گفته است این دهه خطرناکی است. بزرگترهای خانواده یک به یک خواهند رفت. حالا هم دایی جان رفته است و هم مادرجان.

مادر همه جای زندگی من حضور دارد. امشب غذا درست می کردم او حاضر بود. طبقه بالا رفته بودم به حال خویشتن و جهان نظر کنم. آمده بود. سرم روی دامن اش گریستم. حالا راحت از مرزها می گذرد. آسوده و خندان. به همه ما سر می زند. و به من که فرزند غریب مانده اش بودم. از آخرین باری که دیدم اش ده سال یازده سال گذشته است. سال جنبش سبز بود که یک ماهی آمد هلند. در این بیست و چهار پنج سالی که غربت نشین شده ام دوبار توفیق دیدارش را این سوی آب داشته ام. بار اول لندن آمده بود. یکبار هم من توانستم ایران بروم. وقتی عمل قلب کرده بود. با پادرمیانی فرح کریمی و سفیر ایران در هلند دو هفته ای رفتم و در آخر سفر بعد از سین جیم سه روزه اجازه خروج دادند و برگشتم. اما دیگر نشد که سفر کنم. می گفتند نیاید. امیدوار بودم اوضاع ایران بهتر می شود و راهی باز می شود به خانه مادرم. به دیدار مادر و عزیزان ام. نشد.

چهره مغموم و گریه آلودش را یادم نمی رود وقتی ریحانه از جهان رفته بود. وقتی گریه می کرد به قول خودش باد می کرد. صورتش ورم داشت در آن مجلس. گریسته بود سخت. اندوه اش مثل شادی اش آشکار بود. دلش در صورتش پیدا بود. از همان راه دور مدام غصه مرا می خورد. و من در مرگ ریحانه ام تنها با او می توانستم راحت حرف بزنم. حرف که نه بگریم. ولی هیچ وقت نفهمید که ریحانه با چه فاجعه ای از جهان رفت. نباید می فهمید برای قلب اش خوب نبود. همین قدر می دانست که ریحانه افسرده است. گفتم دق کرد مادرجان. و دق کرده بود و جهان را دیگر نمی خواست.

امروز روز تولد من بود. مادرم خواست که روز تولد من از جهان برود. تا پیوندش را با فرزند غریب اش نشان دهد. امروز نبود که زنگ بزند و تبریک بگوید. احسان زنگ زد دیدم بغض کرده است. توان نداشتم که بشنوم. تلفن ام را خاموش کردم. تلفنی که صدای مادر از آن نیاید خاموش بماند بهتر. به شهزاده گفتم به خانواده ام بگوید چند روزی بگذارند به حال غریبی خود بمانم. من که هیچ وقت نبوده ام. بگذار این چند روز هم نباشم. توان شنیدن گریه های خواهران و برادران و عزیزان ام را ندارم. بعد از ریحانه بی تاب و توان شده ام. مادر مرده باشد؟ خاک بر دهان من. مادر زنده است. در رگ من زنده است. در خانه من حضور دارد. تازه سر بر دامن اش گریسته ام.

هر وقت گفتم بیایم گفت نه! گفتم هر وقت بگویید آری هفته بعد من ایران ام. مهم نیست چه بلایی ممکن است سرم بیاید. مهم این است که بتوانم شما را ببینم و خدمت کنم مادرجان. نه! همانجا که هستی بمان. و من ماندم آنقدر که دیگر رفتن ام سودی ندارد. امروز سه چهار بار یاد ایران کردم. دیدم دیگر شوقی به رفتن ندارم. مادرم وطن ام بود. وطنی که حالا آزاد است و می تواند پیش من هم بیاید. پیش من بماند.

اما دلم برای خواهرانم کباب است. برای سعیده که این سالها از کنار مادر دور نشد. پرستار مادر بود. همسایه مادر بود. مایه آرامش و آسایش مادر بود. حبیب مادر و سنگ صبور مادر بود. دلم برای حمیده می سوزد که هر وقت فرصتی پیدا می شد کنار مادر بود. از تهران می رفت تا مشهد. تا پیش مادر بماند. به دیدار مادر شاد شود. دلم برای هادی می سوزد که طبیب مادر بود. دعاگوی مادر بود. برای شفای مادر به هر دری می زد. همه بیمارستان ها آقای دکتر را می شناسند. مادر پزشکی مشاور در خانه داشت. هادی جور مرا کشید. مثل حمید. برادر نازنین ام که دردانه مادر بود. غمخوار مادر بود. و من نبودم که خدمتی کنم. قدمی بردارم. راه بسته بود.

امروز چندبار قوم ظالمین را لعنت کردم. لعنت یک مظلوم. لعنت کسی که از وطن دور مانده. از مادر دور مانده. آنها که راه خانه را بر من و ما بسته اند ستمگرند. جبارند. جائرند. بی هیچ جرم و جنایتی مرا و ما را محکوم به غربت کرده اند. مهاجرانده اند. به صرف اینکه دوست شان نداریم. به صرف اینکه زبان مان کوتاه نمی شود. به خاطر آنکه می نویسیم و تباهکاری هاشان را برملا می کنیم. ما را از مادران مان جدا کرده اند. از وطن محبوب مان جدا کرده اند.

با مادر زندگی کرده ام. با مادر زندگی خواهم کرد. پشت آن حصیر پرسایه تابستان. در آن خانه ای که همیشه از تمیزی برق می زد. در آن سفره ای که همیشه نان محبت تقسیم می شد. در آن روزهای سخت که مادر، ما بچه های یتیم را بزرگ می کرد. زیر بال و پر می گرفت. کار می کرد. پدرم که رفت مادر تنها ۲۹ سال اش بود. کار کرد و خانه را از قرض و وام نجات داد. اجازه نداد ما به فقر دچار شویم. بزرگترین حامی همه ما بود. دست اش گشاده بود. در هدیه خریدن سنگ تمام می گذاشت. اگر نمی توانست پول بگذارد چیزی درست می کرد. از هر انگشت اش هنری می ریخت. سوزن می زد و لحاف عروس را ساتن دوزی می کرد و نقش می انداخت. خوب یادم است. گلدوزی اش شاهکار بود. چیزهای مختلف می بافت. خانه اش پر از صنعت دست اش بود. با سلیقه بود. می شست و می رفت. تمیزی را دوست داشت. آشپزی اش عالی بود. مدتی اصلا از همین راه نان ما را تامین می کرد.

مادر بلندپرواز بود. از کودکی چنین بود. همیشه می خواست بهتر از آن باشد که هست. مثل پدرم دستگیر فقرا و نیازمندان بود. دست اش به کار خیر باز بود. به این خیریه و آن خیریه کمک می رساند. به این خانواده و آن خانواده که گوشت و برنجی نیاز داشتند. اخلاق اشراف داشت. بلندهمت و بلندنظر بود. هرگز پیش هیچ کسی خم نشد. کمرش راست بود و ماند مثل سرش. مغرور بود. عزت نفس عالی داشت. آبرو برایش همه چیز بود. نام نیک می خواست. دنیا برایش ارزشی نداشت. اما دنیا به او رو می کرد. و عشق او این بود که باغچه اش را بپرورد. از خانه بزرگ امکان پذیرایی از مهمان های زیاد را می خواست. در خانه اش باز بود. سفره اش همیشه رنگین. چیزی کم نمی گذاشت.

از وقتی یادم هست رادیو و مجله را دوست داشت. در آشپزخانه اش همیشه آوازی زیر لب زمزمه می کرد. نوجوان بودم. حمیرا را دوست می داشت. بعد هایده را. ما همیشه شباهتی و مقارنه ای میان مادرمان و هایده می دیدیم. مادر زیبای ما تنانگی هایده را داشت. اهل سفر بود. تا وقتی پا داشت سفر می کرد. ایرانگردی را خیلی دوست داشت. دریا را دوست داشت. از درخت و آب و گل لذت می برد. اما این سالهای آخر از پا افتاده بود. نمی خواست سفر کند مبادا سر بار دیگران شود. در خانه اش بود بیشتر وقتها. راه رفتن برایش عذاب شده بود. ویلچر هم دوست نداشت. انگار می گفت تا پا دارم و توان می روم. اگر ندارم نمی روم. قلب اش هم یاری نمی کرد. سفر هوایی هم دیگر برایش راحت نبود. من انگار روح مسافر او بودم. مرا مسافر می خواست. از سفر کردن های من لذت می برد. گویی خودش سفر می رود.

وقتی به هلند آمده بود فرصت را مغتنم شمردم و شش ساعت با او ویدئویی گفتگو کردم. بعد متن را پیاده کردم و ابهامات را با تلفن رفع می کردم یا سوالات تازه ای می پرسیدم. نهایتا متن را سال پیش برایش فرستادم. بعضی چیزها را می گفت حذف کن. اسباب دلخوری نشود. اهل رعایت بود. قرار بود کتابچه ای فراهم کنم. تقریبا آماده شده است. اما به دیدارش نرسید.

خیلی زود از خانه بیرون آمدم. یعنی درست وقتی وارد دانشگاه شدم. دانشگاه تربیت معلم در تهران بود. برایش نامه می نوشتم. گاهی شعر می نوشتم. آن نامه ها را همیشه داشت. بعد که آمدم لندن باز هم نامه نگاری داشتیم. نامه را دوست داشت. می گفت هر وقت دلم تنگ می شود می روم سر وقت نامه ها و آنها را دوباره می خوانم.

فرزند بزرگ بودن یک امتیازش این است که سالهای بیشتری با مادر زندگی کرده ای. و من خرسندم که سالهای سال با او زندگی کردم. همفکری داشتیم. مشورت می کرد. پول خانه را دست من می داد. به من زندگی می آموخت. و من هنوز نوجوان بودم.

مدتی دراز عاشق شده بودم. اگر مادر نبود نمی دانم چه می کردم. همیشه حواس اش به من بود. همیشه یادش بود که خانواده دختری را که دوست داشتم دعوت کند تا من بتوانم او را ببینم. عاشق بودن را دوست داشت. عشق را می شناخت. محبت را می شمید. اسرار دل ات را ناگفته می دانست.

به هر طرف که نگاه کنم مادر هست. پشت سرم تابلوی قالیچه ای هست که او برای ما آورده است. با آیه ای از قرآن. امن یجیب المضطراذا دعاه و یکشف السوء. این آیه را خودش خیلی دوست داشت. مرتب می خواند. آیه محبوب خانواده بود اصلا. می خواست مطمئن باشد که من یادم نمی رود کسی هست که در اضطرار بتوان به او پناه برد. خوشحال بود که در غربت قید دین و قرآن را نزده ام. اما از آخوندها بیزار بود. یعنی شده بود. یکبار با اصرار او به همراهش رفتیم قم. برای دیدن آقای خمینی. همان سال اول انقلاب. اما این اواخر دیگر اعتقادی به اسلام آخوندی و آخوندها نداشت. گاهی پشت تلفن حرف های تندی می زد و بعد به شوخی می گفت اگر هم دارند گوش می کنند بگذار بشنوند!

حالا نیستم که زیر پایه تابوت اش را بگیرم. نیستم تا در خاک بگذارم اش. نیستم تا سنگ گورش را بگذارم. اگر هم بودم شاید توان اش را نداشتم. همین تازگی رفته بودم لندن تا سنگی بر خاکستردان ریحانه ام بگذارم. بعد از یک سال و نیم. قدرت اش را نداشتم. هنوز داغ برادرزاده ام تازه است. همین تازگی سال اش بود. دیگر طاقت مرگ دیگری را نداشتم. و حالا مرگ مادرم آوار شده است بر سرم. و این ستم حاکم که پایان نمی پذیرد. مادرهامان می روند. فرزندهامان می روند. دوستان مان می روند و این ستم نمی رود.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۳

۵ نوامبر ۱۹۹۸

قرار نبود نوشتن یادداشتهای روزانه را زودتر از ژانویه ۱۹۹۹ شروع کنم ولی آقای خاتمی تصمیم مرا تغییر داد. پیشنهاد او برای آغاز هزاره جدید میلادی با سال گفتگوی تمدنها در سازمان ملل متحد تصویب شده است. خبر مهمی است. من خانه ام و به برنامه جام جهان نمای بی بی سی گوش می دهم. عنایت فانی از صادق زیباکلام می پرسد خب نخواهند گفت که در خود ایران هنوز وضعیت آماده گفتگو میان صاحبان عقاید مختلف سیاسی و فرهنگی نیست؟ زیباکلام تایید می کند و از بیگانه ترسی سیاسی مردان ایران می گوید و از بسته شدن روزنامه توس در دو ماه پیش تر بدون اینکه تا امروز کسی گفته باشد چرا و به چه جرمی این روزنامه تعطیل شد. یعنی که نه نسبت به جهان خارج و نه نسبت به امور داخلی آمادگی چندانی در تفاهم و گفتگو و پذیرش دیگری دیده نمی شود. البته وضع آنقدرها هم بد نیست زیباکلام می گوید چون به عقیده او سرکوب وجود ندارد. دست کم سرکوب سیاست رسمی نیست. اما همه می دانیم که فشار وجود دارد. پس گفتگوی تمدنها از کجا می آید؟ آیا همانطور که در این مصاحبه می آید برای خلع سلاح رقبای خاتمی مطرح شده یا واقعا اصالتی در آن هست و اگر هست زمینه اجتماعی اش چیست؟ آیا واقعا ما ایرانیها به آن سطحی رسیده ایم که از گفتگوی تمدنها سخن بگوییم؟

جواب من مثبت است اما توضیح دارد. این حقیقت است که بخشی از جامعه ایران به شکلی باورنکردنی رشدیافته و نواندیش و جهانشناس است. اما این هم حقیقت است که این تنها “بخشی از جامعه” است. به زبان دیگر جامعه ایرانی جامعه ای نامتوازن یا ناموزون است.

۷ نوامبر

یک هفته مرخصی دارم. در آخرین روز مرخصی سری به اداره می زنم. جانامه ای (یا سوراخ کفتر به انگلیسی pigeon hole) ام پر است و میان آنچه رسیده شماره تازه ای از گردون چاپ آلمان است (شماره ۵۹ مهرماه ۱۳۷۶). گردون حرفه ای ترین مجله ایرانیان در اروپا ست (آمریکا حساب دیگری دارد) و مستقل است مستقل از کانونهای سیاسی و دسته بندیهای حزبی و شبه حزبی. ولی البته خالی از جهتگیری های گاه تند و مخالف سیاست جمهوری اسلامی هم نیست. اما هنوز اپوزیسیونی به معنای رایج نشده. خبرهای خواندنی و متنوع دارد و رسانه خوبی برای ارتباط ایرانیان پراکنده در اینجا و آنجای اروپا ست. اما مشکل فروش و توزیع دارد. کار فرهنگی در خارج هم آسانتر از داخل نیست. بعضی مشکلات حل می شود ولی با مشکلات تازه ای روبرو می شوی.

گزارش اصلی گردون می پرسد: بیست سال گذشت. ابعاد گسترده تبعید را چگونه ارزیابی می کنید؟

کوشیار پارسی، اسد سیف، مسعود مافان، باقر مرتضوی، رضا نافعی، هوشنگ وزیری، نسیم خاکسار، هر یک کوتاه و بلند پاسخهایی داده اند. تکه ای از حرف باقر مرتضوی به خاطرم می ماند که نوشته سی سال است در آلمان زندگی می کند زنش آلمانی است و بچه هایش شهروند آلمان ولی خودش هیچوقت نخواسته پاسپورت آلمانی بگیرد اما وقتی مراجعه می کند به سفارت ایران تا پاسپورتش را تمدید کند از او شناسنامه می خواهند که ندارد (شناسنامه واقعا در خارج از کشور به کاری هم نمی آید). گم کرده ام. مرتضوی می گوید. مسئول سفارت جواب می دهد: “اما مردم متدین آذربایجان شناسنامه گم نمی کنند.” که اشاره ای است به چپ بودن مرتضوی آذربایجانی. می گوید راه حل؟ جواب می شنود: تو شناسنامه نداری. بی هویتی.

دلم برای مرتضوی که با آن سماجت به پاسپورت ایرانی اش چسبیده می سوزد. بقیه هم هرچه گفته اند از بی پناهی است و بیگانگی. بیگانه ماندن ایرانی خارج از کشور نسبت به جامعه میزبان. و بیگانه شدنش از جامعه مانوس و مادری. مهاجران ایرانی بدترین دوره خود را می گذرانند. خاصه میانسال ها که ایران در ذهنشان زنده است. نسل جوانتر و نسل دومی ها کمتر با مشکلات ذهنی روبرو می شوند. ولی روند بیگانه شدن دست کم نسبت به جامعه خودی گویا قطعی است.

همان شب

شب سری می زنم به میدان لستر (لستر اسکوئر) که از میدان های عمده شهر است و محل پیادگان و سینماها و کافه ها و کلوبهای شبانه. شنیده ام آتشبازی خواهد بود. پلیس را عصبی می بینم. تا امروز ندیده ام اینجا پلیسی عصبی باشد. شلوغی است یا چیزهایی که من نمی دانم و نمی بینم.

دیدن پلیس تا مدتها مرا ناآرام می کرد. اما دارم عادت می کنم که پلیس اینجا برای آزار و زورگویی به شهروندان نیست. سایه عادتهای ایران خیلی دیر از سر آدم رفع می شود. وطن ما با ما سفر می کند. با ما ست.

دوشنبه ۹ نوامبر

برای اینکه زودتر به خانه برسم به جای استفاده از خط شمالی مترو (Northern line) به سراغ خط پیکادلی می روم. اما بخت با من یار نیست. از آن شبهایی است که فاصله معمولا ۲۰ دقیقه ای از مرکز لندن تا آرنوس گرو (َArnos Grove) ایستگاه مورد نظر من یکساعته پیموده می شود. خط پیکادلی تقریبا در تمام این چند سال اخیر که خود شاهد بوده ام در ایستگاههای نزدیک به آرنوس گرو مساله داشته است. حفظ آرامش اعصاب وقتی زیرزمین در داخل تونل معطل مانده ای آسان نیست. صبح باشد باید بموقع سر کار برسی شب باشد می خواهی قبل از خوابیدن بچه ها خانه باشی و به هر حال استنشاق هوای مانده و دودآلود داخل تونل ها هیچ لطفی ندارد بخصوص که در انتظار رسیدن به مقصد باشی و قطار زیرزمینی متر به متر حرکت کند یا اصلا نکند!

با این حال ندیده ام که این انگلیسی جماعت کنترل اعصابش را از دست بدهد (ما باشیم می گوییم در فرنگستان وضع بهتر است چرا در وطن ما اینطور است. اما اینجا همان فرنگستان است و جای دیگری ندارد که آرزوها و نداشته هایش را بر آن بار کند و آن را نشان کند). فقط یکبار که نزدیک به دو ساعت – بله دوساعت! – زیر زمین همین قطار در همین حوالی معطل ماند یک دو جوان از قشرهای پایین تر جامعه را دیدم که بی طاقت شده بودند و آرام و قرار نداشتند و فحاشی می کردند. دست آخر یکی شان از شدت فشار یا برای اعتراض در گوشه واگن قطار ایستاد و به طرف در واگن ادرار فرمود! آن شب من دو ساعت بعد از نیمه شب به خانه رسیدم. تازه در اولین ایستگاه بعد از اینهمه معطلی پیاده شدم و تاکسی گرفتم!

چند سفری این سالها به آلمان رفته ام. وقتی مقایسه می کنم می بینم واقعا سیستم قطار زیرزمینی لندن اصلا اروپایی نیست. یعنی اگر معیار اروپایی بودن آلمان باشد.

در خانه دیروقت است اما مهناز که بیدار شده صحبت از بچه ها می کند و درس و مشق شان. به همکارش گفته است این استعدادهای دختر من که اینجا به آن پی برده در ایران کجا بود؟

به مدارس ایران فکر می کنم. با خودم می گویم که بزرگترین آفت فرهنگ ما سرکوب است و سرکوفت. جباریت.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن- ۲: از چیزهایی که باید نوشت

پیش یادداشت

فکر می کنم از این چیزها باید نوشت:

رانندگی در لندن و در تهران! خیابانهایی که جهت برعکس دارند و راننده هایی که در طرف راست می نشینند و روند خطرزای عادت کردن به این جهت نامعمول که در همان آغاز متفاوت بودن انگلیسی را به رخ تازه وارد می کشد.

فرهنگ فارسی به انگلیسی که قرار است (هست واقعا؟) دستیار حل مشکل فارسی زبانی باشد که به خارجستان می آید. و نیست. چرا؟ ده دلیل دارد. ولی یک دلیل اولیه اش این است که کلمه ها رها هستند بدون اینکه در جمله نشسته باشند. چطور باید فهمید چه کلمه ای در کدام جمله و موقعیت به کار می آید؟ ولی این فرهنگ نبود نمی دانم با دکترم باید چطور حرف می زدم. اولین باری است که ناچار می شوم اندامهای بدن را به انگلیسی بگویم. دردم را به انگلیسی توضیح دهم. و البته پزشک حاذق می داند که وقتی دو کلمه درد و مفصل یا معده را گفتی از کجا باید شروع کند به معاینه.

فرهنگ های انگلیسی به فارسی هم وضع بهتری ندارند. کمی بهتر شاید. ولی میان انگلیسی مورد نیازت با آنچه در فرهنگهای کارشده در ایران آمده فاصله بسیار است. این فرهنگها برای مسافر و مهاجر نیست انگار.

و بعد آن تصورهای باطل در آموزش زبان که سه ماه و شش ماهه در محل می شود یاد گرفت. بزرگسال واقعا یاد نمی گیرد. بخصوص که درگیر هویت زبانی و ملی خود باشد.

در عوض بچه ها هستند که فارسی را از یاد می برند و یا فقط می فهمند اما دیگر به آن حرف نمی زنند. برایشان کاربرد ندارد.

فقط زبان هم نیست. محیط مسیحی است مثلا. بچه مسلمانهای ما مسیحی بار می آیند. هنوز مقاومت می کنم که کریسمس جدی باشد و درختی باشد و چه و چه. اینجا شوخی نیست. تهران نیست که!

فرهنگ هپی / happy بودن و شادی و شادخواری و لذت بردن از زندگی اصل است. این را اول بار از اولین انگلیسی که به خانه او و دوست دختر ایرانی اش دعوت شدیم شنیدم. هدف آموزش شادی است.

بعد می رسیم به پارلمان و آن مباحث هفتگی نخست وزیر با لیدر مخالف و کابینه سایه. بارها میخکوب شده ام جلوی تلویزیون و به این رسم و بیگانگی اش از رسم های سیاسی در وطن خودم فکر کرده ام.

سگها هم مساله اند. به سگها عادت نکرده ام. برعکس چیزهایی می بینم که مرا بیشتر رم می دهد. آن از تختخواب مان که در آن اولین خانه ای که اجاره کرده بودیم یک روز روکش تشک اش را برداشتیم برای شستن و حیرت کردم از آن موهای کوتاه و درشت و زبری که زیر روکش اینجا و آنجا دیده می شد. فکر می کردم مرد خانه چه موهای عجیبی در سینه احتمالا داشته است! بعدتر دانستم که موی سگ اش بوده است.

در همان محله بعضی خیابانهای فرعی بی شباهت به کوچه های دهات نبود جز اینکه در کوچه های دهات فضله الاغ و گاو و گوسفند دیده می شود و در اینجا فضولات سگ! رسما حال به هم زن بود تا مدتها. ولی خوشبختانه دیگر در آنجا نیستیم. محله کنونی انگار سگ هایش کمتر است یا در جایی رفع حاجت می کنند که دیده نشود.

از عالم مجلات اش باید بگویم که هنوز در حال کشف و شهودم. اما این مجله کدام؟ (Which?) مجله فوق العاده ای است. بدون آن امورات آدم نمی گذرد. همه محصولات را امتحان می کند برای شما و می گوید کدام اش بهتر است. بعد هم کلی راهنماهای مختلف چاپ می کند. مشترک اش شده ام.

تا لندن نیامده بودم مفهوم فرهنگ مکتوب برایم شناخته نبود. اینجا فهمیدم مکتوب بودن یعنی چه. کوچکترین چیزی مکتوب می شود. امروز به جایی زنگ بزنی فردا نامه اش می آید که اینطور قرار گذاشتیم. تایید می کند به اصطلاح. برای هر چیزی نامه می آید. مقداری از آنها را جمع کرده ام که تیپیک است. فکر می کنم به درد هموطنان ام می خورد. اگر کتاب اش کنم مرجع خوبی خواهد بود برای نامه نویسی واقعی انگلیسی و بعد هم کلی آداب همراه اش.

با اینهمه کاغذ و مجله و نامه و مکتوبات مقام انگلستان در بازیافت در رده های پایین اروپا ست. این هم از عجایب است.

قضیه آب لندن هم برای خودش قضیه مهمه ای است. آب اش سرشار از املاح است. گچ دارد. برای همین اگر با آن چای درست کنی چای کدر می شود. برای چای مرغوب باید آب بطری استفاده کرد یا آب را فیلتر کرد. پارچ های مخصوص فیلتر آب فت و فراوان است. و البته بیزنسی است فروش آن و فیلترهایش.

از آب که بگذریم می رسیم به غذا. مهمترین وجه تمایز لیست خوراکی ها در اینجا این است که گیاهخوار بودن یا وجترین (vegetarian) بودن خیلی جدی است و شایع است. همینطور مساله خوراکی هایی که با کم چرب بودن (low-fat) مشخص می شوند. اینها یک گروه غذایی خاص خود را دارند. این نهضت تازه ای به نظر می رسد. بعد از آنهمه رسوایی سر گوشت گاو و جنون گاوی و غذای صنعتی و صنعت غذایی. 

و اما در ذهن انگلیسی و دنیای انگلیسی چه می گذرد؟

انگلیسی رویا ندارد! و رویاساز هم نیست. این را فیلم های انگلیسی بیش از همه نشان می دهد. واقعگرایی انگلیسی تحسین برانگیز است اما این نقص را جبران نمی کند که فرهنگی بی رویا ست. یا فرهنگی که رویاهایش ته کشیده است. دوره کهولت را می گذراند. این کهولت را می توان در خیلی چیزها یافت. از جمله در محافظه کاری اش!

در مقایسه آمریکایی ها سرشار از ایده و رویا و تخیلات عجیب و غریب اند. شاید این ویژگی تمدنهای بانشاطی است که از شایستگی های خود اطمینان کافی دارند و از اعتماد به نفس سرشارند.

ایرانیها چطورند؟ شاید زیاده از حد رویایی اند! روانشناسی مردمی حسرت کشیده که عقبماندگی خود را با آرزوها و رویاهایش جبران می کند. اما این کافی نیست. ایران برای تعقیب آرزوها سرزمینی است که مهاجرت را تشویق می کند.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – بخش ۱: مقدمه‌گویی

یادداشتهای روزانه من که مقصد آن بود که سال ۱۹۹۹ را از چشم یک تازه مهاجر ثبت و ضبط کند مصادف شد با واقعه های بزرگی در وطن ام ایران. بیست سالی است که این یادداشت ها را به امید اینکه تکمیل شود و خاصه با ارجاع به روزنامه هایی که در همان روزها گردآورده بودم مستند شود کنار گذاشته ام. پنج سالی پیش آنها را تایپ کردم – آن زمان در آخر قرن هنوز دستنویس داشتم و تایپ مرسوم نبود. ولی باز ماند تا امروز. حالا تصمیم گرفته ام آنها را خرد خرد در سیبستان منتشر کنم. شاید ضمن این کار فرصت شد و به روزنامه هایی که دارم هم ارجاع دادم و در نهایت این کار تکمیل شد. سال آینده شمسی سال آخر قرن است برای ما. بنابرین یادداشتهای پایان آن قرن فرنگی را در پایان این قرن ایرانی منتشر کردن بهانه خوبی است که هم من خود بیست سال پیش ام را مرور کنم و هم گذر ایام وطن را ببینیم و آنچه در این بیست ساله عوض شده یا نشده است – و البته بسیار چیزها عوض شده است. پس بی مقدمه می روم سراغ مقدمه یادداشتها. مقدمه ای که بیشتر حالت قلم انداز دارد تا بعد مقدمه شود.

اهدائیه

مجموعه این یادداشتها را تقدیم می کنم به مادرم و همه آنها که برایشان دلتنگم. به امید دیداری که سالها ست به تعویق می افتد.

قلم اندازهای مقدمه

پس چیست آنچه عمیقا این فرهنگ و زندگی در اینجا -لندن/ بریتانیا- را با آنِ ایران متفاوت می کند؟ به نظر من امنیت خاطر و آرامش. شاید این از برای آن است که نسل من بیشتر از همه دغدغه امنیت داشته است امنیت موقعیت، امنیت شغلی، امنیت قضایی و حقوقی، و بیشتر از همه از آرامش بی بهره بوده است که جنگ را تجربه کرده و موشکباران ها را و آینده نامطمئن را و بحران ها و تلاطم های سیاسی را. ولی به نظرم حتی دیگران هم امنیت را مهمتر و متمایزتر خواهند یافت اگر دقیق بنگرند. امنیت پایه رشد آدمی، فرهنگ و اقتصاد است.

اینکه من اینها را می نویسم نوعی بازشناسی هویت من مهاجر هم هست و پرهیزی که از بیگانه شدن دارم و هر مهاجری ظاهرا دارد. بیگانه شدن از آنچه داشته و پیوستن به آنچه نمی شناسد یا در باره ارزشهایش اغراق می کند.

وقتی تصمیم گرفتم که در سال پایانی قرن بیستم به نوشتن یادداشتهای روزانه بپردازم و آخرین روزهای یک دوره صدساله را ثبت کنم مساله فقط یک انتخاب ساده بود به مناسبتی ساده. من در موقعیتی بودم که می توانستم سال ۱۹۹۹ را وقایع نگاری کنم یا سوانح احوال شخصی خود را با وقایعی که به نظرم جذاب و معنادار می رسد بیامیزم. قرار بود این یادداشتها حال من مهاجر یا تبعیدی یا رانده شده یا گریخته از وطن باشد در شهری که از شهرهای موثر قرن بوده است و من در مهمترین رسانه اش کار می کردم. اما مساله طور دیگری پیش رفت. سال ۱۹۹۹ سال شگفتی آوری در وقایع ایران شد. و این یادداشتها سمت و سوی دیگری پیدا کرد.

حالا که به این یادداشتها نگاه می کنم می بینم بیشتر ثبت کننده ایران در سال آخر قرن است. اما از منظر روزنامه نگاری که دیگر در ایران نیست.

با اینهمه درگیری سیاسی و سرکوب و ممانعت از رشد اجتماعی و اصلاح روندها طبعا آدم فکر می کند وضع ما در صد سال پیش هم همین بود؟

این است که مقایسه ایران ۱۹۹۹ با ایران سال آخر قرن نوزدهم یعنی ۱۸۹۹ مقایسه بامعنایی است.

سعی کرده ام تا جای ممکن به اصالت یادداشت ها دست نزنم و مثلا آنها را بازنویسی نکنم مگر اینکه صورت یادداشت اصلی خیلی تلگرافی بوده یا نکته ای باید به آن می افزوده ام تا روشنتر شود. اما حس و حال و سطح آشنایی خود را با جامعه بریتانیا که در آن زمان تنها سه سال بوده تغییر نداده ام و از دانش و بینش بعدی خود چیزی وارد متن نکرده ام که آن را مخدوش کند.

همزمان حالت تکه تکه بودن کار را هر جا که این خصلت را داشته حفظ کرده ام و سعی نکرده ام به آن ترتیب و تبویبی بدهم که امروز می پسندم یا روابط را معنادارتر می کند.

در عین حال در معدود مواردی هم ناچار بوده ام برخی اشاره ها را حذف کنم چون اطلاعات بیشتری می خواسته که امروز ندارم یا از یاد برده ام. در زمان یادداشت کردن مطلب حتما می دانسته ام چه می خواهم بگویم اما به دلیل اینکه سالها فاصله افتاده است امروز از بعضی از آن اشارات که باید تفصیل می یافته سر در نمی آورده ام پس از خیرش گذشته ام. 

یادداشتها از ۵ نوامبر ۱۹۹۸ شروع می شود. کمی زودتر از آغاز سال آخر قرن. توضیح اش در همان یادداشت اول یعنی ۵ نوامبر ۹۸ آمده است. به این ترتیب یادداشتها سه ماه زودتر شروع شده و تا اول ژانویه ۲۰۰۰ ادامه یافته است. ولی هر روز یادداشتی ندارد. گاهی فاصله روزها کمتر و گاه بیشتر است. اما قرار بوده مسائل مهم یا مشاهدات قابل توجه از قلم نیفتد. در عین حال در میانه یادداشتها ناگهان تمام ماه اوت خالی است و یادداشتی ندارد و بیشتر ماه سپتامبر هم چیزی نوشته نشده است. هنوز به یادم نیامده که چرا چنین فاصله ای در یادداشتها افتاده است. آیا آنها را جایی دیگر نوشته ام؟

با وجود اینکه این یادداشتها خصوصی نیست و از اول برای انتشار نوشته شده و قرار بر ثبت سوانح احوال نبوده است اما چون از زاویه دید شخصی نوشته شده و عواطف بسیاری را ثبت کرده و شیوه قضاوت مرا به جهان اطرافم در بردارد برای من نوعی خودشناسی هم هست. این آینه ای از من است در حوالی چهل سالگی. و در آغاز تجربه زیست غربی. نوع سوالها و کنجکاوی ها و تردیدها و مساله های ذهنی از این بابت برای خود من نیز تصویری واقع نما از یک تجربه زیسته است.

وانگهی یک نکته دیگر همه نکاتی است که ما امروز می دانیم و آن روز نمی دانستیم. ثبت آن روزها و کشف قدم به قدم چیزهایی که امروز بر همه آشکار است گویی صندوق اسراری است که زمان آن را گشوده است.

یک معضل کار خبری و رسانه ای این است که کمتر به عقب باز می گردد تا ببیند چه گفته و چه پیش بینی کرده و چه تحلیلی داشته و چه توهمات و تخیلاتی بافته است و چقدر در شناخت داستان تاریخ در جریان خطا کرده یا به خال زده است. مرور یادداشتهای سال ۱۹۹۹ در باره اتفاقاتی بس مهم و تعیین کننده می تواند عبرت آموز هم باشد از این بابت که آینه ای است در برابر ما که چقدر می توانیم تاریخ امروز و فردا را بشناسیم و مسیرها را تشخیص بدهیم. بعلاوه، اینکه می توانیم بهتر بفهمیم که کدام حرکت ممکن بود جهت تاریخ را عوض کند. و آن که ما فکر می کردیم عوض خواهد کرد چه بسا هیچ تاثیری نداشته یا به سبب همین که بسیاری فکر می کردند جهت تاریخ را عوض می کند سرمایه و نیروی بسیار صرف آن شد تا نکند! کشف دخالت نیروهای امنیتی در قتل روشنفکران یکی از این بزنگاه های مهم تاریخی است.

همیشه از نگاه توریستی گریزان بوده ام. چیز زیادی به دست نمی آورد. نگاه شهروندی دیگر است. این را می توان به دست آورد. اما نگاه مهاجر هر قدر هم شهروندانه شود مهاجر است. مقیم نمی شود. این نگاه را نمی توان از مهاجر خواست. مهاجر همیشه مهاجر می ماند.

title لبنانی شدن مدل ولایی؛ یا سکولاریته از مسیر حزب الله‌گرایی

نشانه ها و قراین متعددی این روزها دیده می شود که نشان می دهد عده ای از درون نظام برای آینده نظام ولایی نگران اند و راه لبنان را پیشنهاد می کنند. برای من که در یک دهه گذشته مرتب و آشکارا از مبارزه ولایت با طبقه متوسط نوشته ام و روشهای ولایی را در این مسیر رصد کرده و هشدار داده ام این به معنای تحولی اساسی و تجدیدنظرطلبی در مشی ولایی است.

انقلاب اسلامی گرچه با حضور پرشمار و مشتاقانه طبقه متوسط سنتی و متجدد از بازار و دانشگاه و شبکه روابط آنها شکل گرفت با استقرار خود به مبارزه با ارزشها و چهره های طبقه متوسط پرداخت. رئیس جمهور منتخب آنها یعنی بنی صدر را عزل کرد. دانشگاهها را تعطیل کرد. گروههای سیاسی متنوع آنها را بست و اعضای آنها را به زندان انداخت و در نوبت های متوالی اعدام کرد یا به عنوان تواب به خدمت خود درآورد. هشت ساله جنگ نعمت بود چون می توانست با بسیج نیروهای روستایی و سنتی و وابسته به فرامین مرجعیت حاکم خاستگاه اجتماعی خود را تقویت کند و بهانه های بسیاری برای سرکوب طبقه متوسط فراهم سازد. چنانکه رمان های نویسندگان ایران در کیهان مرتب نقد و تخریب و متهم می شد تا از بازار برچیده شود و کاغذ از دسترس ناشران نامطلوب دور نگه داشته می شد تا نتوانند آثار مترجمان و نویسندگان مخالف و منتقد را چاپخش کنند.

بعد از جنگ به دلیل نیاز به مدیریت باسواد و متخصص تکنوکرات ها و به تبع آن بخشهایی از طبقه متوسط که غیرسیاسی بودند مورد توجه قرار گرفتند اما همیشه با شمشیر داموکلس بالای سرشان از رفتارهای سیاسی ایشان مراقبت می شد و هشدار می دادند که دست از پا خطا نکنند. دوره ای بود که ماموران و مدیران ولایت باید کارآموزی می کردند و کنار دست متخصصان خارج دیده کار یاد می گرفتند. در این دوره به نحوی مشروط استادان غیرمتشرع در دانشگاه پذیرفته می شدند. ولی فشار بر نویسندگان و روشنفکران و مجلات و محافل ایشان ادامه داشت. چنانکه ترور مهندس برازنده در اوایل دهه هفتاد اتفاق افتاد و تا ترور دکتر احمد تفضلی هم پیش رفت و باقی چهره های طبقه متوسط از مذهبی و غیرمذهبی که داستانهایش را می دانیم از جمله ملی مذهبی هایی چون سحابی و علیجانی و هدی صابر و رحمانی. همان ها که از زندان نامه نوشتند و شهادت دادند که زندان ولایی جایی است که در آن نه خدا هست نه قانون.

تا دوره اصلاحات شد و شد آن چه همه شاهد آن بودیم. اندکی فضای باز دوره رفسنجانی و البته نیات خود او و مدیرانش باعث شد طبقه متوسط با رای قاطع نامزد مورد حمایت ولایت را طرد کند و بحران های مکرر هر ۹ روز یکبار را در پاسخ تحمل کند.

با آمدن احمدی نژاد ولایت تصمیم گرفته بود که طبقه جدیدی وابسته به خود درست کند طبقه ای که در هیچ یک از مراحل قبلی انقلاب نقش مخالفت با ولایت نداشته بوده باشد یا اصلا جوانتر از آن باشد که در سنین نقشبازی قرار گرفته باشد. این طبقه بود که حالا جای استادان قدیم را در دانشگاهها پر می کرد و مدیران قدیم دولت را به غیرانقلابی بودن متهم می داشت و آنها را با تصویب و اجازه رهبر از دستگاه اداری کشور می راند و هزاران نفر نیروی تازه نفس و خودی و وابسته به ولایت را وارد اداره ها می کرد. تلاش عظیم و همه جانبه و پرهزینه تشکیل طبقه جدید با زه زدن خود احمدی نژاد که نماد همین طبقه از مدیران بود زمین خورد.

روحانی به صحنه آمد که نه با مردم بود نه با ولایت. نه با ولایت بودنش مردم را جلب می کرد و نه با مردم بودنش ولایت را! طرح تشکیل طبقه جدید مدتی مسکوت ماند اما دوباره از دوره مخالفت با برجام زنده شد و نهایتا به رویارویی مستقیم با دولت روحانی رسیده است.

اما کشمکش طولانی ولایت با مدرنیته و حاملان آن که طبقه متوسط ایران است در تمام جبهه ها به شکست انجامیده است. مملکت را باید اداره کرد و طبقه متوسط ناراضی است. طبقه سه یا مادون متوسط و حاشیه نشین هم ناراضی است و این را در اعتراض های آبان نشان داده است. چه کسی می ماند؟ اعضا و کارمندان سازمان عظیم اداره کشور چه ادارات مدنی چه ادارات نظامی و امنیتی.

با این مجموعه کار زیادی نمی توان کرد. ایده ساختن طبقه جدید ولایی را هم بیش از این دیگر نمی توان پیش برد. بخواهی هم دیگر عمر ولایت اجازه نمی دهد و همین امروز و فردا ست که از صحنه سیاست ایران غایب شود. پس باید فکری تازه کرد. چگونه؟

عقلای نظام می خواهند نظام شان ادامه داشته باشد. توصیه های روسیه و دیگر همفکران شان در منطقه هم به آنها در همین مسیر است. پس به مدل لبنان فکر می کنند. جایی که حزب الله در دل مذهبی و غیرمذهبی و مسلمان و مسیحی جا باز کرده است و آیین های سیاسی خود را با حضور همگان برگزار می کند و خلاصه به اندازه ولایت متوهم و پا در هوا نیست چون زمینه اش هم نیست پس واقعگرا ست و پایش را روی زمین سیاسی لبنان می گذارد.

امروز کسانی در محافل مطبوعاتی و سیاسی تهران از این صحبت می کنند که باید واقعیت های اجتماعی ایران را به رسمیت شناخت. روزنامه جوان مصاحبه ای داشت با علی سرزعیم که همین را توصیه می کرد: اگر سبک زندگی طبقه متوسط را بپذیریم و راه مشارکت سیاسی آنها را هم باز کنیم رابطه پایداری با آنها خواهیم داشت. جوان امروز هم مصاحبه دیگری دارد که در آن از زبان خرمشاد از چهره های اصولیون نگرانی خود را از این نکته مطرح می کند که قدرتهای مخالف ولایت دارند روی این شکاف حساب باز می کنند و طبقه متوسط را دنبال خود می کشند و می برند. باید فکری کرد.

من سالها پیش که مرحوم احمد قابل زنده بود مطلبی درباره نظرات او نوشتم با عنوانی برگرفته از آثار شریعتی: به سر عقل آمدن فقه شیعی. شریعتی این را در باره سرمایه داری گفته بود. من آن را برای فقه شیعی به کار بردم. سردبیران بی.بی.سی نپسندیدند یا نفهمیدند و از سابقه این تیتر بی خبر بودند و از اهمیت آن یا ترسیدند. و نهایتا با تغییر عنوان مطلب منتشر شد. امروز فکر می کنم ولایت هم دارد سر عقل می آید. البته به ناچار!

مفهوم سخن شریعتی این بود که وقتی سرمایه داری دید که مارکسیسم ممکن است دل کارگران را با شعارهایش ببرد تجدیدنظر کرد و به دلبری از کارگر برخاست تا آینده خود را تضمین کند. حال همه شواهد از چشم من نشانگر آن است که نظام ولایی دارد سر عقل می آید و می خواهد با این طبقه ای که خودش سرکوب می کرده آشتی کند. هم به خاطر اینکه دل او را شعارهای دیگران نبرد و مملکت از دست نرود و هم برای اینکه در مدیریت کشور نیازمند استعداد و سرمایه و سواد طبقه متوسط است.

این چارچوب تحلیلی من برای اتفاقات آتی نظام ولایی است. اگر نظام سر عقل آمده باشد گویی تاریخ یکبار دیگر تکرار شده است: در ایام صفویه مدل و مرجعیت شیعی از لبنان وارد ایران شد. در ایام صفویان ولایی امروز هم ظاهرا لبنان و مدل سیاسی و دینی اش قرار است مشکل گشایی کند.

title اگر شاه نمی رفت، اگر من مهاجر نمی شدم

خدا رحمت کند رفتگان شما و ما را امروز متوجه بحرانی شدم که باید آن را «بحران اگر» نام نهاد و بعد یادم افتاد از علی آقای قاف. جوان عجیبی بود. پرانرژی. کمی لکنت زبان داشت و شوخ بود. و بسیار مصمم و جدی. می خواست زندگی اش را خودش با برنامه خودش پیش ببرد. تکیه کلام اش این بود که چرا من پسر مارگارت تاچر نشدم! قرار بود سربازی برود و زن داشت و اصلا نمی خواست تن بدهد. راهی پیدا کرد که فکر کنم در تاریخ سربازی بی مانند یا بسیار نادر است: رفت تمام (یا تعداد معینی از) دندانهایش را کشید! و معاف شد! بعد از آن رفت دندان گذاشت. علی آقای قاف مظهر کسی بود که می خواهد زندگی اش را دست خودش بگیرد. فکر می کرد اگر پسر مارگارت تاچر می بود چقدر بهتر بود و اگر سربازی در کار نبود چقدر آسوده تر بود. و اگر معاف شدن آسانتر بود -که نبود و دوره جنگ بود- اصلا نیازی نبود دندانهایش را بکشد. علی آقای نازنین ما آنقدر به خودش مطمئن بود که با پا فرمان را می گرفت و با دست آزاد ماشین را می راند. مثل دوچرخه ای که دست به فرمان اش نداشته باشی. و با سرعت می رفت. عجله داشت. حوصله امر متعارف و عرف و قواعد و تحمیلات قانون و اینها را نداشت. اگر اینها نمی بود چقدر خوب می بود. اما سی ساله نشده در جاده کشته شد.

بحران اگر بحرانی جدی است. گریبان همه ما را می گیرد. و چه بسا ما را بیمار می کند. آشفته می کند. پشیمان می کند. میل بازگشت به وضع پیشینی را که ظاهرا بحران نداشته یا اینقدر بحران اش سنگین نبوده در ما تقویت می کند. نهضت نصف نیمه ای که الان دست کم در شعار درباره بازگشت رضاشاه شکل گرفته ناشی از همین مساله است. می خواهد این چهل سال نکبت و جنگ و تحقیر و تبعیض و سرکوب و مهاجراندن را از تاریخ ما قیچی کند و دور بیندازد. فکر می کند اگر انقلاب نشده بود اگر شاه نرفته بود اگر جنگ نشده بود چقدر خوب بود. خرمشهر آباد بود. آبادان آباد بود. اهواز گرفتار گردوغبار نبود. تهران اینقدر آلوده نبود. مترو خیلی زودتر ساخته شده بود. نیروگاه هسته ای داشتیم. شاید بمب اتمی هم داشتیم. کسی هم جرات نمی کرد به ما در خلیج فارس چپ نگاه کند و دانشگاه پهلوی نمونه همه دانشگاهها می شد و الان همه انگلیسی را مثل بلبل حرف می زدند و دانشگاه رونقی داشت و رفت و آمدها برقرار بود و پاسپورت ایرانی عزت داشت و اینهمه پناهنده و پناهجو نداشتیم و الخ…

زندگی ما همیشه درگیر اگر است. اگر اینطور نمی شد. اگر کارم را عوض نمی کردم. اگر از مملکت ام بیرون نمی آمدم. اگر فلانی برای من نمی زد یا اگر با فلان گروه همکاری نداشتم. اگر زود ازدواج نمی کردم. اگر زود بچه دار نمی شدم. اگر زنم هم کار می کرد یا اگر زنم خانه نشین بود. اگر پدرم ثروتمند بود. اگر دست کم خانه ای از خودمان می داشتیم و مجبور به اجاره نشینی نبودیم. اگر چنین اگر چنان.

اگر ما را بیچاره می کند! غافل از اینکه اگر آدم و حوا سیب یا گندم را نخورده بودند اصلا تاریخ ما شروع نمی شد. اگر قابیل هابیل را نمی کشت تاریخ ما شکل دیگری می داشت. اگر اسکندر نیامده بود اگر از اشکانیان تاریخ درست و درمانی باقی مانده بود اگر امپراتوری ساسانی نپاشیده بود اگر همه زرتشتی می بودیم اگر هنوز تشیع در اقلیت بود و با ضرب و زور صفویه حاکم نشده بود و اینقدر روحانیت قوت پیدا نکرده بود و هزاران اگر دیگر سرنوشت ما و تاریخ ما و جهان در مسیر دیگری می بود. اما حتی اگر چنان نبود و چنان ها نمی شد باز بحران اگر خاتمه نمی یافت. – اگر ترامپ انتخاب نمی شد یا اگر برگزیت شکست می خورد یا اگر صدام به کویت حمله نکرده بود و بشمار از این بسیار.

راست همان است که در اگر نتوان نشست. نه می توان به دوره شاه برگشت و نه می شود رضاشاه را دوباره زنده کرد و نه می شود شیعه را از ایران راند و نه می شود به عهد ساسانی برگشت چنان که نمی شود شکست ها را فراموش کرد، جان های سوخته را زنده کرد، بمب هایی را که بر سر مردمان فروریخت به هواپیماها برگرداند، خانه های مخروبه را به جادو به صورت اول بازساخت. به عقب نمی شود بازگشت. حتی اگر پشت سر بهشت باشد هم به بهشت نمی شود بازگشت. بازگشت بیراهه است. تنها می شود پیش رفت و از آنچه اتفاق افتاده آموخت. خطا کرده ایم؟ حتما و بسیار. تصمیم درستی گرفته ایم که پیامدهای سنگین داشته و پرهزینه بوده؟ البته. زندگی چنین است. هم در زندگی فردی و هم در زندگی جمعی و ملی صدها نمونه از اینها هست. اما حاصل اش دریغ خوردن به معنای بازگشت نیست. بازگشت راه بی سرانجام است. از میان همه صورت های ممکن تاریخ تنها یک صورت تحقق پیدا می کند. باقی صورتها در کتابها و روزنامه ها و میتینگ ها و اعتراضات و صورتهای جنینی یا سقط شده باقی می ماند.

به هیچ نقطه ای از تاریخ نمی شود بازگشت. دل ما را برده است؟ برای آینده از آن می توان آموخت. اما آنچه گذشت دیگر به هیچ صورتی بازسازی نمی شود. باید بازسازی را آموخت. از بهشت رانده شدیم. با اشک دریافتیم خطا کردیم. با اشک به زمین آمدیم. هفت هزار سال است زندگی می کنیم. و هنوز به بهشت برنگشته ایم. گاهی در این گوشه جغرافیا یا آن گوشه تاریخ بهشتی کوچک یا بزرگ ساخته ایم. صلح و آبادی و همزیستی را چنان که گرگ و میش کنار هم زیند ممکن کرده ایم اما بهشت ها پایدار نیستند. این سرشت بهشت آدمیان است. ولی آدمی از ساختن بهشت از تمنای ساختن بهشت دست برنداشته است. آینده پر از صورتهای بهشتی است.

تنها صورتی از اگر که بحرانی نیست همین است. اختراع و ابداع از همین «اگر آرام و بازیگوش» بر می آید. وقتی با خود می گویی اگر این را از اینجا بردارم آنجا بگذارم یا اگر این را به آن بیفزایم یا نسبت ها را تغییر دهم می بینی موسیقی تازه ای ساخته ای، سازی تازه و بدیع آورده ای، معماری شگفتی خلق کرده ای، سیاست تازه ای بنیان نهاده ای، شعر تازه ای با عروض نو و دلنشینی سروده ای، مدرسه ای ساخته ای که در آن کودک آزاد است و مشتاق است و رشد می کند در آزادی و خانواده ای ساخته ای که در آن زن و مرد قدر هم را می دانند و قدر نعمت سلامت و برکت و عزت خود را می شناسند خطاپوش یکدیگرند و پشتیوان فرزندان اند و با همسایگان به صلح و دوستی اند و جامعه ای ترکیب کرده ای که در آن خشونت رنگ می بازد و انرژی ها آزاد می شود و شوق ها می جوشد و آزادگان به کام دل می رسند.

ممکن است؟ آری اگر. اگری که به سوی آینده نگاه کند. اگری که خواهان بازگشت به صورتی از صورتهای سلوک ما و تاریخ ما نباشد. جهان سرشار از اگر است. اما آنچه محقق می شود تنها یک صورت از هزاران صورت ممکن است. و تنها در چارچوب دانایی زمانه ممکن می شود. هیچ کس دانای پیامدها نیست. بر اساس پیامدهایی که نمی دانیم امکان ندارد تحقق اگرهای ممکن را به تعویق بیندازیم.

در آموزه های عتیق که در خرد جاودان هم تایید می شود تسلیم به همین معنا ست. توکل از اینجا ضرورت می یابد. اگر همه تیرهای ما به هدف نمی رسد یعنی رسیدن همه تیرها به همه هدف ها ممکن نیست. خطا و تراژدی و حسرت و حزن و خسارت و عبرت و همه اینها از همین جا ست. زندگی بدون اینها نمی شود. حتی اگر به یک یا دو بهشت کوچک قدیم بازگردیم باز همین چرخه تکرار می شود. بهترین کار دست برداشتن از اندیشه بازگشت و توجه به اندیشه عبرت است. و در نهایت روشی رواقی در تسلیم بودن به آنچه از عهده ما بیرون است. ما صاحب جهان و تقدیر نیستیم. ما ساکن موقت جهانی هستیم با تقدیری که تنها بعد از آشکار شدن به آن دانا می شویم. ما بسیار کم می دانیم. «اگر» ماشین زمان خوبی برای گره گشایی از کار فروبسته ما نیست. قدم را باید پیش گذاشت نه پس.

title لویاتان یا هیولای دوچهره ولایت

دستگیری فریبا عادلخواه که دولت می گوید نمی داند کار کیست (!) بار دیگر ما را با پرسش از ساختار ولایت روبرو می کند. من هم تا امروز فکر می کردم دولت پنهان (یا به قول آمریکایی ها دولت ریشه دار یا عمیق deep state) دارد امور را می گرداند و دولت ظاهری یا منتخب بازیچه ای بیش نیست. تمام قصه ای که از رسانه های داخل و خارج می شنویم هم تکرار همین روایت است با کم و بیشی هایی که اندازه بصیرت هر رسانه را نشان می دهد. در داخل هم که به جای بصیرت باید گفت ماموریت!

اما امروز به نتیجه دیگری رسیدم: قدرت در ایران تقسیم شده است بین دولت ظاهری و ناپایدار و دولت باطنی/پنهان و پایدار. خامنه ای نمی تواند دولت ظاهری را نفی کند چون برای دموکراسی نمایی به آن نیاز دارد. وانگهی در معادلات جهانی هم، دولت مهم است و هر مقام غیرایرانی و از دولتهای دیگر باید با همتای دولتی خود دیدار و مذاکره کند. خلاصه ظاهر را باید حفظ کرد. اما اینکه این دولت ظاهری واقعا صاحب قدرت باشد چنین نیست. دولتی که چهار سال یا هشت سال هست و بعد نیست در ساختاری که همه قدرت آن هم به صورت مطلقه در اختیار کسی است که مادام العمر بر سر کار است طبعا «کاره» ای نیست و نمی داند چی «کار» کیست! بداند هم جرات بیان ندارد. دولت در ایران کاملا محدود است به امر ولایت پایدار و مادام العمر.

مدل ولایی برای قدرت کاملا گول زننده است. تا مدتها همه فکر می کردند روسای جمهور در ایران مسئولیت دارند. با مجاهدت برخی از تحلیلگران آمریکایی بود که بالاخره مثلا اوباما فهمید «آقا» ست که مسئول اصلی است و باید با او طرف بشود و با او قول و قرار بگذارد و قراری دولتی که آقا تایید نکرده باشد به هیچ جا نمی رسد. خامنه ای هم با زیرکی همیشه خود را از هر مسئولیتی کنار کشیده تا نقش واقعی خود را پنهان نگه دارد و سردرگمی رقبا ادامه یابد. اما واقعیت این است که خامنه ای بخوبی می داند چه کرده است: قدرت اصلی در دست خود او ست و عواملش و نمایندگان و منصوبان اش. اینها پول دارند (هم در بودجه دولتی و هم از طریق بنیادهای مختلف و شرکتهای خصولتی و شبکه های پنهان)، اسلحه دارند که واضح است، قدرت منطقه ای و نیروهای نیابتی دارند (که همه از خامنه ای و سلیمانی فرمان می برند نه دولت) رسانه و تبلیغات در دست اینها ست، و حتی مقاماتی که آقا منصوب می کند معمولا از دو دوره یک رئیس جمهور بیشتر سر کار هستند (معمولا دو دوره پنجساله) و طبعا بر انتخاب مردم سوارند. انتخاب مردم زینت نظام است و ضروری است که حفظ شود. اما مردم و صاحبان رای نباید قدرت داشته باشند. باید صرفا تاییدکننده انتخاب نظام باشند (نقش نظارت استصوابی همین است).

با اینهمه دولت بازیچه نیست. دولت هم دست اش در همین کاسه است. وظیفه دولت که نیمی از آنها آدمهای امنیتی هستند (از خود روحانی تا سخنگوی دولت و برخی وزرایش) اجرای نقش های روی صحنه است تا ولایت و آدمهای امنیتی اش نقشهای پشت صحنه را بازی کنند. این مدل واقعی تقسیم قدرت در نظام ولایی است. اما ظاهرش طوری درست می شود که بگویند بله دو سه جناح داریم و دارند با هم رقابت می کنند و مثلا صداوسیما هم اگر انتقاد از دولت می کند نشان آزادی در ولایت ما ست! جمهوری اسلامی هیولایی است یا به قول هابز لویاتانی است که دو صورت دارد: یک صورتش دولت است و یک صورتش ولایت. اینها هر دو یکی هستند. نقش های متفاوتی بازی می کنند تا فریب و گیجی من و شما و ناظران جهانی ادامه یابد. نگاه کنید که تنها کسانی که در این همه سال کاملا طرد شدند کسانی بودند که باور کردند رای مردم در این نظام اصالت دارد: از خاتمی تا میرحسین موسوی. یعنی باور داشتند که دولت از آن مردم است نه ولایت. و ولایت نمی تواند ساختار موازی درست کند در کنار دولت و دولت را ناچیز کند. و نخواستند دولتِ ولایت باشند. خواستند دولت مردم باشند. فریبا عادلخواه در این توهم بود که این هیولا را می شود رام کرد. طعمه همان هیولا شد.